نیستان

یَـٰٓأَیُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ ٱلسَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِیمٌ

یَـٰٓأَیُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ ٱلسَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِیمٌ

نیستان یَـٰٓأَیُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ ٱلسَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِیمٌ

بنده یه‌تا کاسب‌کار عادی‌ام
مِرزا حسین احمدآبادی‌ام

زنگ زدم از تیلیفون راه دور
خدمت آقای رییس‌جمهور

عرض ارادت دارِمُ و چند کلوم
حرفای پارسالی نیمه‌تموم

گفته بودم دوباره برمگردم
آشیخ حسن! دور سرت بگردم

یَه سال گذشت و گف و کار هنوز هَه
گیرونی و زور و فشار هنوز هه

ناز قدت! قیمتا رفته بالا
ولش کنی، مِرَه تا حق‌تعالی

سه سال دیه‌ام مِگذره و بگذَرِم
ما خُو هنوز خیلی ارادت دارِم

خب دِیَه اصل حالدون چطوره؟
چاق و خَشِد؟ احوالتون چطوره؟

نبینم اینکه دلتون شکسّه
اشک گوشُکای چَشِتون نشسَّه

تحریم و محریم و اینا تموم شد؟
یا اینکه وقتتون فقط حروم شد؟

اُمید به رفع غصّه دارِم همه؟
یا که خلاصه، سرِ کارِم همه؟

ما خو یَه چند ساله زمین‌گیر شدِم
 چه‌کار کنِم؟ زمونه هَه! پیر شدم

الانَه هم با حاج‌خانم نشِسَّم
اگر بیدونی که چه حالی هسّم!

بی‌خبر دنیا تو کنج خونه
پوست مکُنِم انار دونه‌دونه!

دیشو، خانم سنگ تموم هِشته بود
جادون خالی، شُولی پَرُک پخته بود

نشسَّه بودِم سر شولی‌خورون
که مَمَلُک دُوید اومد تو ایوون

گفت که تو مجلس خبرایی شده
(این مجلسم عجب بلایی شده!)

گفت که مُخوان سیر و گازِت بذارن
سیر تا پیاز گفت که چه فکری دارن

خلاصه حرص کِردِم و گفتِم: عیال!
چای و نبات بیار که رفتِم از حال

شولی و سرکه خوردم بودِم، آشیخ!
نبات نبود، جا مُرده بودم، آشیخ!

(اینم بگم: یزدی با‌اَصالت
با چای‌نبات مِرَه تا بی‌نهایت!)

ما خو خدا می‌دونه، آشیخ حسن
اِقّه گرفتارم، ولش کن اصن

یَک کلمه بگم: کسی یارُم نیست
تو خونه هم عیال، غمخوارُم نیست

قسطای چند‌تا بانک شده پس‌وپیش
عیال مُخوان برن جزیرۀ کیش!

غصه و غم رسیده تا به این‌جام
اوشون مُخوان برن بفرمایید شام

خلاصه اینکه کار و گَف زیاده
سلام دارم خدمت خانواده

بعد خدا امید ما شمائِد
آشیخ حسن! راستی الآن کجائد؟


قناری



تاریخ : شنبه 28 بهمن 1396 | 11:01 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

پیروزا حسن، پِسِر همساده‌مون
تیلیفون زِد، تیلیفون به خونه‌مون

 

شانس آوردم که تَکا و تَنا بودم
پا پاکردنی شوید، نعنا بودم

 

هِی می‌گف: آباجی! من نوکِرِدَم
براد اِز مِیدونی شا چیز اِسِدَم

 

بیا تو کوچه بغلی اِزِم بِسون
به‌خدا خاطِرخواتَم، اینا بِدون

 

دِلی من چَن وَخدی‌اس که پیشِدِس
تو بِخَی، نَخَی، بیخی ریشِدِس

 

هم می‌خواسَمِش، آ، هم لجی شدم
جو گِرِفدَما، نبود دَسی خودم

 

جیغ زِدَم، گفدم: برو وَرپِریده!
اون رویی آباجیا هیچ‌کِس ندیده

 

خره، اگه یه بار دیگه زنگ بِزِنی
دَم‌پَسا، حرفایی جَفَنگ بِزِنی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/New/Isfahan.jpg


خره، اگه یه بار دیگه تو رام بِیَی
هی لوقوز بوگوی: منا می‌خَی

 

به آقام می‌گم با چوق بیاد وَرِد
بِزِند محکم تو اون فرقی سَرِد

 

حسنی، اِنقَد نگو: الو، الو
راس می‌گوی، ننه خِپِلِدا بیار جلو

 

گوشیا گذاشدَم، اَشکم در‌اومِد
اما خب، داغی دلمَم وَر‌اومِد

 

همه‌جا گفدَم: سری کاره حسن
در‌به‌در، چِقَد دوسَم داره حسن

 

پا‌به‌پام همیشه تَنا میومِد
بیمیرم، چِقَده بام را میومِد

 

صدا ده بار این نَنه‌اش رَفدا اومِد
صدا ده بار بَرا من کادو اِسِد

 

هِی می‌گفدَم: نه، می‌باس ناز کونم
اینَ‌ور، اون‌وَر، چپا راس ناز کونم

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/New/Isfahan1.jpg


هی گذِشدا، عشوه می‌مِدَم براش
یُخده، یُخده بند اومِد دیگه صِداش

 

خیلی وَخ بود دیگه پِیداش نمی‌شُد
انگار عشقم تو دِلش اُفتادا و مُرد

 

یه روزی خَبِر آوردن حسنی
زن گِرِفده‌س، آ، اونم عَجِب زنی

 

یه دَفه وا رَفدَما دلم گِرِف
جلویی اهلی مَحَل شدم کِنِف

 

منا شُش، آ، یه‌وَری پَن کرد رو بند
همیشه آقام می‌گف: بِم دل نبند

 

اِشتِبا اِز من بودا خُب می‌دونم
یاد گِرِفدَم که دیگه ناز نکونم

 

ای خدا! حسنیی من فِرِشده بود
پُشدی یه ماشین دیدم نِوِشده بود
:

 

قدر آیینه بدانید در آن وقت که هست
نه در آن لحظه که افتاد و شکست

ناهید رحیمی


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/New/Isfahan2.jpg




تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1396 | 10:47 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

شب در طلسم، پنجره وامانده بود و من
بغضی میان حنجره جا مانده بود و من

از آن‌همه غریو غرورِ پلنگی‌ام
یک دره انعکاس صدا مانده بود و من

در خانه‌ای که آینه حسی سه‌گانه داشت
ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من

هم آب توبه بود در آن خانه، هم شراب
اخلاص در کنار ریا مانده بود و من

آن‌جا که پلک پنجره را خواب بسته بود
انبوهِ گیسوان رها مانده بود و من

بت بود یا خدای پرستش، کدام‌یک؟
حیرت به چشمِ قبله‌نما مانده بود و من

تا شیشۀ مشبّکِ پرهیز بشکند
سنگی در آستین خطا مانده بود و من

ابلیس با خدا به تفاهم نمی‌رسید
تردیدها و دغدغه‌ها مانده بود و من

می‌رفت دل به وسوسه، اما هنوز هم
یک پرده از حریر حیا مانده بود و من

فردا که آن برهنۀ معصوم رفته بود
ابلیس با هزار چِرا مانده بود و من


محمد سلمانی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/New/Interior.jpg



تاریخ : جمعه 13 بهمن 1396 | 03:48 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

این‌سو نبرد لقمه و چنگال، آن‌سو جدال لاشه و کرکس
خون می‌خورم، ولی چه بگویم از دست این جهان مخنّث؟

خون می‌خورم از این‌همه دشخوار، مانا دلاوری که ببیند
هم‌جبهگان سابق خود را زیر بلیت هرکس و ناکس

سرباز زیر صفر سپهبد، ته‌باز سیصد و دو‌سه درصد
شصتادگونه معجزه دیدیم از برکت جدال مقدّس

دنیای بیق و آخرتِ بوق، در حدّ حقنه نیست ولیکن
لابد به یک شیاف می‌ارزد این سیب سالخوردهٔ نارس

سرکردگان باطلِ برحق، پروردگان قادر مطلق
رزمیده با خوارج فرضی، بزمیده با محارم هرکس

تند و تپنده و به‌هیاهو، سرگرم رتق‌وفتق جهان است
بادا که شاخلوص بگیرد این جوجگ به یاوه ملبّس…

در این‌همه شکنجهٔ مزمن، از این‌همه عذاب پیاپشت
ای یار! ای یگانه‌ترین یار! دست نوازش تو مرا بس!

علی اکبر یاغی تبار

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/New/Garcia.jpg



تاریخ : پنجشنبه 5 بهمن 1396 | 06:42 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

من یار مهربان‌ام، اما کمی گران‌ام
چون جنس بادکرده در دست ناشران‌ام


در‌کُل به قول ایشان کم‌سود و پرزیان‌ام
من گرچه اهل ایران این ملک شاعران‌ام،

زیر هزار نسخه باشد شمارگانم
مانند حال زائو در وقت زایمان‌ام


یا لَنگ فیلم و زینک‌ام یا گیر این‌وآن‌ام
گیرم اگر مجوز، من یار پند‌دان‌ام

از این ممیزی‌ها سرویس شد دهانم!
اغراق اگر نباشد، صفر است راندمانم

یک روز رفتم ارشاد با این قد کمانم
گفتم: بده مجوز ای راحت روانم!

گفتا: تو را برادر! یک سال می‌دوانم
در تو عقایدم را با زور می‌چپانم

گفتم: نمی‌توانی، گفتا که می‌توانم
گفتم: کنم شکایت، گفتا که بر فلانم!

از حرف‌های او سوخت تا مغز استخوانم
من یک کتاب خوب‌ام، عشق است ترجمانم

نه عامل خلاف‌ام، نی در پی مکان‌ام!
محبوب اهل فکرم، منفور طالبان‌ام

فعال در مسیر آزادی بیان‌ام
من وارث پاپیروس از مصر باستان‌ام

هم خبره در سیاست، هم اقتصاددان‌ام
بسیار حرف دارم باآنکه بی‌زبان‌ام

شاگرد فابریک جبار باغچه‌بان‌ام
درد دلم شنیدی؟ حالا بخر، بخوانم

از بس‌که شعر گفتم، کف کرد این دهانم
حسن ختام بیتی است کآمد نوک زبانم

از خطۀ بیابان گفته سعیدجانم:
من شاعری جوان‌ام، منهای گیسوانم!

عباس احمدی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/New/Jeld.png



تاریخ : چهارشنبه 27 دی 1396 | 08:50 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

پرنده گفت: به تخمم بگو که جوجه شود
دوباره می‌سازم، آسمان آبی را


کنار می‌زنم از متن، پردهٔ شب را
که جیک‌جیک کند صبح آفتابی را

*

پرنده گفت: به تخمم بگو که جوجه شود
که ترس، منتظر هیچ‌کس نخواهد بود

 

که تا ابد می‌خوابیم روی بالش ابر
که سرنوشت من و تو قفس نخواهد بود

*

پرنده گفت: به تخمم بگو که جوجه شود
که جیک‌جیک کند مثل یک پرندهٔ شاد

 

نترسد از صیاد و شکارچی چون‌که
تفنگ‌های قدیمی شکوفه خواهد داد!

*

پرنده گفت: به تخمم بگو که جوجه شود
که اسم حذف‌شده در کتاب، شلیک است!

 

که آب و دانه زیاد است مثل آزادی
که صادقانه بگویم: بهار نزدیک است

*

پرنده کرد نگاهی به خندهٔ روباه
پرنده کرد نگاهی به چشم موذی مار

 

پرنده کرد نگاهی به میله‌های قفس
پرنده کرد نگاهی به حرکت کفتار

*

پرنده کرد نگاهی به لاشهٔ جفتش
پرنده کرد نگاهی به خونِ روی پرش

 

پرنده کرد نگاهی به بال کوچک خود
غم بزرگ… و تنهاییِ بزرگ‌ترش!

*

جهان مسخره‌ای که عقب، جلو می‌رفت
پرنده آویزان بود، از طناب کلفت

 

نگاه کرد به تخم شکسته‌اش سرِ میز
پرنده گفت: به تخمم… و هیچ‌چیز نگفت


مهدی موسوی


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/New/bird.jpg





تاریخ : سه شنبه 19 دی 1396 | 11:57 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 71 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.