نیستان

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

نیستان إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ




تاریخ : پنجشنبه 23 آذر 1396 | 02:01 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

تنها به فکر نان شب بودم
او از لب و از روسری می‌گفت


در من زنی با درد می‌جنگید
او از فنون دلبری می‌گفت!

*

می‌گفت و من با بغض خندیدم
می‌گفت و من صورت خراشیدم


می‌گفت و من مردانه پوشیدم
می‌گفت و زلفم را تراشیدم

*

می‌گفت و می‌گفتم ولی افسوس
دنیای ما باهم تفاوت داشت


من احمقانه ریشه می‌دادم
او احمقانه‌تر تبر برداشت

*

دلگیرم از دنیای نامردی
که بغض یک زن را نمی‌فهمد


آغوش من آن جنگل بکری است
که راه‌آهن را نمی‌فهمد

*

گفتم: جهان نامردِ نامرد است
نامرد یعنی پول داروهام


نامرد یعنی قبض آب و برق
نامرد یعنی درد زانوهام

*

نامرد یعنی خانه‌ای بی‌مرد
نامرد یعنی دست خالی، آه


وقتی ببینی بچه‌ات بیمار
افتاده روی تخت درمانگاه

*

نامرد یعنی کیسهٔ سیمان
بر روی دوش طاقت بابا


هی برج‌ها قد می‌کشیدند و
کوتاه می‌شد قامت بابا

*

نامرد یعنی جنگ در بین
یک‌مشت حزب باد و ترسوها


در خون گرمم غوطه‌ور بودم
بر جانم افتادند زالوها

*

آه از جهان سست و بی‌بنیاد
ای‌وای!  از این فرهادکُش فریاد


نامرد یعنی جوی خون در شهر
یعنی خیابان امیرآباد

*

مادر! مرا با بوسه راهی کن
من از مسیرم برنمی‌گردم


مادر! تو گفتی زندگی سخت است
گفتی ولی باور نمی‌کردم

*

شاعر شدیم و درد را دیدیم
او از لب و از زلف زن می‌گفت


من همچنان از درد می‌گفتم
او همچنان در وصف تن می‌گفت

 

رؤیا ابراهیمی

برچسب ها: رؤیا ابراهیمی، شعر، شعر معاصر، ادبیات معاصر، دیکتاتوری با چشم‌های قهوه‌ای، چارپاره، روسری،

تاریخ : چهارشنبه 22 آذر 1396 | 02:02 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات






تاریخ : پنجشنبه 16 آذر 1396 | 07:03 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

من قصد دارم یک زن خوشبخت باشم
دائم به فکر شام خوب و تخت باشم


تمرین کنم آداب کور و کر شدن را
لذات گوناگون و خاص خر شدن را


یک مرغ دائمْ کرچ خوبِ خانگی را
با مغز قدِ فندقم پرچانگی را


من قصد دارم نشنوم، چیزی ندانم
بغضم نگیرد، نشکنم، محکم بمانم


خوشحال باشم از مدل موی جدیدم
خوشحال باشم تازگی ماشین خریدم


خوشحال باشم از خرید سینه‌ریزم
خوشحال باشم از نوک بینیّ تیزم


من بعد‌از‌این آرام و خوب و شاد هستم
خوشحالم و دنبال حزب باد هستم


گاهی مدرن و گاه هم سنت‌پرستم
در مکه مؤمن، در دبی یک‌بند مستم


من خوبم و لم داده‌ام بر مبل خانه
اصلاً به من چه مشکل خاورمیانه؟


اصلاً به من چه آخرین اخبار ایران؟
اصلاً به من چه اعتصاب توی زندان؟


من یک زنم، این حرف‌ها اصلاً به زن چه؟
صد جور بدبختی خودم دارم، به من چه؟


باید هزاران جور برنامه بچینم
تا در عوض سریال جم‌تی‌وی ببینم


بگذار فردا مبل استیلم بیاید
تا چشم‌های جاری‌ام از ته درآید


وقت سریالم رسیده، دیر شد، وای!
میسی عجیجم! کیس! پس تا بعد، بابای!

 

رؤیا ابراهیمی


تاریخ : چهارشنبه 15 آذر 1396 | 07:02 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات





تاریخ : پنجشنبه 9 آذر 1396 | 02:02 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

باران نشو در سرزمین بی‌تفاوت‌ها
هرگز کسی بذری در این صحرا نخواهد کاشت


با قصه‌هایت دل‌خوشم کردی ولی افسوس!
این شاهنامه آخر خوبی نخواهد داشت

*

دن کیشوت تنهای من! از خواب خوش برخیز
این آسیابان دشمن دیرینهٔ ما نیست


خون گریه کردی روی سنگ‌قبر آزادی
یک روز می‌فهمی خودت این گور هم خالی است

*

از سطرسطر واژه‌هایت خون چکید اما
خون‌نامه هرگز جلد زرکوبی نخواهد داشت


منجی درون خانه‌اش آسوده خوابیده
ما جان سپردیم و غنایم را خودش برداشت

*

ای جنگجوی بی‌سپاه و لشکرم برگرد
حواریون دنبال کسب‌وکارشان هستند


امروز مست اند و هزاران عهد می‌بندند
فردا یهوداوار در انکارشان هستند

*

از خاطرات خوبمان تاریخ می‌سازم
جغرافیای من درودیوار این خانه است


پیراهنت دروازه‌های فتح آزادی است
فرمانروای کوچکم یک قلب دیوانه است

*

من عشق می‌خواهم، فقط یک عشق معمولی
دل‌تنگ باشم، شانه‌ام باشی، همین کافی است


این شهر قدر قهرمان‌ها را نمی‌داند
تو قهرمان خانه‌ام باشی، همین کافی است

*

من کوهی از صبرم ولی ایوب هم روزی
در چنته دیگر صبر ایوبی نخواهد داشت


دارم تو را تنها... ولش کن، گفته بودم که
این شاهنامه آخر خوبی نخواهد داشت


رؤیا ابراهیمی


تاریخ : چهارشنبه 8 آذر 1396 | 02:01 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 69 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.