نیستان

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان انگار می‌کنم که ورنجِستم!

دشمنان چون ریگ صحرا، لاتعَد
دوستان او به یزدان هم‌عدد

 

سرّ ابراهیم و اسماعیل بود
یعنی آن اجمال را تفصیل بود

 

عزم او چون کوهساران استوار
پایدار و تُندسِیر و کامکار

 

تیغ بهر عزت دین است و بس
مقصد او حفظ آیین است و بس

 

ما‌سوالله را مسلمان بنده نیست
پیش فرعونی سرش افکنده نیست

 

خون او تفسیر این اسرار کرد
ملت خوابیده را بیدار کرد

 

تیغ لا چون از میان بیرون کشید
از رگ ارباب باطل خون کشید

 

نقش الا الله بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت

 

رمز قرآن از حسین آموختیم
زآتش او شعله‌ها اندوختیم

 

شوکت شام و فر بغداد رفت
سطوت غرناطه هم از یاد رفت

 

تار ما از زخمه‌اش لرزان هنوز
تازه از تکبیر او ایمان هنوز

 

ای صبا، ای پیک دورافتادگان!
اشک ما بر خاک پاک او رسان


اقبال لاهوری


برچسب ها: اقبال لاهوری، رموز بی‌خودی، مثنوی، شعر، ادبیات، حریت، اسلام،  

تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1396 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : شنبه 8 مهر 1396 | 10:05 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

آن شنیدستی که هنگام نبرد
عشق با عقل هوس‌پرور چه کرد؟

 

آن امام عاشقان، پور بتول
سرو آزادی ز بستان رسول

 

بهر آن شهزادۀ خیرالملل
دوش ختم‌المرسلین، نعم‌الجمل

 

سرخ‌رو، عشق غیور از خون او
شوخی این مصرع از مضمون او

 

در میان امت آن کیوان‌جناب
همچو حرف قل هو الله در کتاب

 

موسی و فرعون و شبیر و یزید
این دو قوت از حیات آید پدید

 

زنده حق از قوت شبیری است
باطل آخر داغ حسرت‌میری است

 

چون خلافت رشته از قرآن گسیخت
حریت را زهر اندر کام ریخت

 

خاست آن سرحلوۀ خیر‌الامم
چون سحاب قبله‌باران در قدم

 

بر زمین کربلا بارید و رفت
لاله در ویرانه‌ها کارید و رفت

 

تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد

 

بهر حق در خاک‌و‌خون گردیده است
پس بنای لا الَه گردیده است

 

مدعایش سلطنت بودی اگر
خود نکردی با چنین سامان سفر...


برچسب ها: اقبال لاهوری، حریت، اسلام، کربلا، شعر معصر، مثنوی، استبداد،  

تاریخ : جمعه 7 مهر 1396 | 10:03 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : پنجشنبه 6 مهر 1396 | 10:01 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات


هر که پیمان با هوالموجود بست
گردنش از بند هر معبود رست

 

مؤمن از عشق است و عشق از مؤمن است
عشق را ناممکن ما ممکن است

 

عقل، سفاک است و او سفاک‌تر
پاک‌تر، چالاک‌تر، بی‌باک‌تر

 

عقل در پیچاک اسباب و علل
عشق، چوگان‌باز میدان عمل

 

عشق صید از زور بازو افکند
عقل مکار است و دامی می‌زند

 

عقل را سرمایه از بیم و شک است
عشق را عزم و یقین لاینفک است

 

آن کند تعمیر تا ویران کند
این کند ویران که آبادان کند

 

عقل چون باد است ارزان در جهان
عشق کمیاب و بهای او گران

 

عقلْ محکم از اساس چون‌و‌چند
عشقْ عریان از لباس چون‌و‌چند

 

عقل می‌گوید که خود را پیش کن
عشق گوید: امتحان خویش کن

 

عقل با غیر آشنا از اکتساب
عشق از فضل است و با خود در حساب

 

عقل گوید: شاد شو، آباد شو
عشق گوید: بنده شو، آزاد شو

 

عشق را آرام جان حریت است
ناقه‌اش را ساربان حریت است...


برچسب ها: اقبال لاهوری، کربلا، حریت، شعر معاصر، مثنوی، عقل، عشق،  

تاریخ : چهارشنبه 5 مهر 1396 | 09:56 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازۀ بیمارستان را
و نپرسیم که فوارۀ اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته‌اند
پشت‌سر نیست فضایی زنده
پشت‌سر مرغ نمی‌خواند
پشت‌سر باد نمی‌آید
پشت‌سر پنجرۀ سبز صنوبر بسته است
پشت‌سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است
پشت‌سر خستگی تاریخ است
پشت‌سر خاطرۀ موج به ساحل، صدف سرد سکون می‌ریزد
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده‌ام گاهی در تب، ماه می‌آید پایین
می‌رسد دست به سقف ملکوت
دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند
گاه زخمی که به پا داشته‌ام
زیر‌و‌بم‌های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است
و فزون‌تر شده است قطر نارنج، شعاع فانوس)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونۀ یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب‌و‌هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید
مرگ با خوشۀ انگور می‌آید به دهان
مرگ در حنجرۀ سرخ‌گلو می‌خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می‌چیند
مرگ گاهی وُدکا می‌نوشد
گاه در سایه است، به ما می‌نگرد
و همه می دانیم
ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است)
در نبندیم به روی سخن زندۀ تقدیر که از پشت چپرهای صدا می‌شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساسْ هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می‌خواهد، بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش‌ها را بکَند و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم، چه در باجۀ یک بانک، چه در زیر درخت
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبۀ یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح‌ها وقتی خورشید در‌می‌آید، متولد بشویم
هیجان‌ها را پرواز دهیم
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره، گُل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را بازستانیم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان
روی پای تر باران به بلندیّ محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم...

 سهراب سپهری

 کاشان، قریۀ چنار، تابستان ۱۳۴۳


برچسب ها: سپهری، سهراب، نقاش، شاعر، عرفان، شعر نو، کاشان،  

تاریخ : جمعه 31 شهریور 1396 | 11:03 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 66 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.