تبلیغات
نیستان
ایران زیباست، برای همین گوناگونی‌ها، چه در اقلیم و چه در فرهنگ آن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 8 فروردین 1396
نظرات

ای صوفی سرگردان در بند نکونامی!
تا دُرد نیاشامی، زین دَرد نیارامی


ملک صمدیت را چه سود و زیان دارد؟
گر حافظ قرآنی یا عابد اصنامی


زهدت به چه کار آید، گر راندۀ درگاهی؟
کفرت چه زیان دارد، گر نیک‌سرانجامی؟


بیچارۀ توفیق‌اند، هم صالح و هم طالح
درماندۀ تقدیرند، هم عارف و هم عامی


جهدت نکند آزاد، ای صید که در بندی!
سودت نکند پرواز، ای مرغ که در دامی!


جامی چه بقا دارد، در رهگذر سنگی؟
دور فلک آن سنگ است، ای خواجه! تو آن جامی


این ملک خلل گیرد، گر خود ملِک رومی
وین روز به شام آید، گر پادشه شامی


کام همه دنیا را بر هیچ منه سعدی
چون با دگری باید، پرداخت به ناکامی


گر عاقل و هشیاری، وز دل خبری داری
تا آدمیت خوانند، ورنه کم از اَنعامی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sadie.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sadie1.jpg


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : دوشنبه 7 فروردین 1396
نظرات

می‌برزند ز مشرق شمع فلک زبانه
ای ساقی صبوحی
! درده می شبانه


عقلم بدزد لختی، چند اختیار دانش؟
هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟


گر سنگ فتنه بارد، فرق منش سپر کن
ور تیر طعنه آید، جان منش نشانه


گر می به جان دهندت بستان که پیش دانا
ز آب حیات بهتر خاک شراب‌خانه


آن کوزه بر کفم نه کاب حیات دارد
هم طعم نار دارد، هم رنگ ناردانه


صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی؟
گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه


دیوانگان نترسند از صولت قیامت
بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه


صوفی و کنج خلوت، سعدی و طرف صحرا
صاحب‌هنر نگیرد بر بی‌هنر بهانه

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Mey.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : شنبه 5 فروردین 1396
نظرات

چون است حال بستان ای باد نوبهاری؟
کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری


ای گنج نوشدارو! با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری


یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل
ورنه به شکل شیرین، شور از جهان برآری


هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری


عود است زیر دامن یا گل در آستینت؟
یا مشک در گریبان؟بنمای تا چه داری


گل نسبتی ندارد با روی دل‌فریبت
تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری


وقتی کمند زلفت، دیگر کمان ابرو
این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری


ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد
دربند خوبرویان خوش‌تر که رستگاری


زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری


عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری


ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری


هر درد را که بینی، درمان و چاره‌ای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/gol..jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/ToDarMian.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 3 فروردین 1396
نظرات

بسیار ســال‌ها به سر خاک ما رود
کاین آب چشــــمه آید و باد صبا رود


این پنج‌روزه مهلــــت ایام، آدمی
بر خاک دیگــــران به تکبر چرا رود؟


ای دوست! بر جنازۀ دشمن چو بگذری
شــــادی مکن که با تو همین ماجرا رود


خاکت در استخوان رود ای نفس شوخ‌چشم!
مانند ســــرمه‌دان که درو توتیــــا رود


دامن‌کشـــان که می‌رود امروز بر زمین
فردا غبـــار کالبـــدش بر هوا رود


دنیا حریــــف سفله و معشـوق بی‌وفاست
چون می‌رود، هرآینه بگــــذار تا رود


این است حال تن که تو بینی به زیر خاک
تا جـــان نازنین که برآید؟ کجا رود؟


بر سایبان حسن عمل اعـــتماد نیست
سعدی
مگر به ســـایۀ لطف خدا رود


یا رب، مگیر بنــــدۀ مسکین و دستگیر
کز تو کرم برآید و از ما خطـــا رود

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khak.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khak1.jpg


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396
نظرات
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست


به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کا
ین دم ازوست


نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل
آن‌چه در سر سویدای بنی‌آدم ازوست


به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست


زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست


غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا باده بده، شادی آن کاین غم ازوست


پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست


سعدیا گر بکَند سیل فنا خانۀ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khorram2.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Korram1.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khorram3.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khorram.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 1 فروردین 1396
نظرات

پارسازاده ای را نعمت بی‌کران از ترکۀ عمان به دست افتاد. فسق‌و‌فجور آغاز کرد و مبذری پیشه گرفت؛ فی‌الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد؛ باری به نصیحتش گفتم: ای فرزند! دخل، آب روان است و عیش، آسیای گردان؛ یعنی خرج فراوان کردن مسلمِ کسی را باشد که دخل معین دارد.

چو دخلت نیست خرج آهسته‌تر کن
که می‌گویند ملاحان سرودی

اگر باران به کوهستان نبارد
به سالی دجله گردد خشک‌رودی

عقل و ادب پیش گیر و لهو‌و‌لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری. پسر از لذت نای‌و‌نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت: راحت عاجل به تشویق محنت آجل منغص کردن، خلاف رأی خردمندان است.

خداوندان کام و نیکبختی
چرا سختی خورند از بیم سختی؟

برو شادی کن ای یار دل‌فروز!
غم فردا نشاید خورد امروز

فَکیفَ مرا که در صدر مروت نشسته‌ام و عقد فتوت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Party.jpg

هر که عَلَم شد به سخا و کرم
بند نشاید که نهد بر درم

نام نکویی چو برون شد به کوی
در نتوانی که ببندی بروی

دیدم که نصیحت نمی‌پذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمی‌کند. ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفته‌اند: بلغ ما علیک، فان لم‌یقبلوا ما علیک.

گرچه دانی که نشنوند بگوی
هر چه دانی ز نیک‌خواهی و پند

زود باشد که خیره‌سر بینی
به دو پای اوفتاده اندر بند

دست بر دست می‌زند که دریغ
نشنیدم حدیث دانشمند

تا پس از مدتی آن‌چه اندیشه من بود از نکبت حالش، به‌صورت بدیدم که پاره‌پاره به هم برمی‌دوخت و لقمه‌لقمه همی اندوخت. دلم از ضعف حالش به هم برآمد و مروت ندیدم در چنان حالی ریش، درویش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن. پس با دل خود گفتم:

حریف سفله در پایان مستی
نیندیشد ز روز تنگدستی
 

درخت اندر بهاران بر فشاند
زمستان، لاجرم بی‌برگ ماند


از گلستان سعدی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Party1.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png