نیستان

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان انگار می‌کنم که ورنجِستم!

چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی‌در‌پی
زندگی آب‌تنی کردن در حوضچۀ اکنون است
رخت‌ها را بکَنیم
آب در یک‌قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
گرمی لانۀ لک‌لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذائقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم، اگر ماه در‌آمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این‌همه سرخ، این‌همه سبز
صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بُعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کِرم نبود، زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زندۀ پرواز دگرگون می‌شد
و بدانیم که پیش از مرجان، خلئی بود در اندیشۀ دریاها


برچسب ها: سهراب، سپهری، صدای پای آب، عرفان، خودشناسی، ادبیات معاصر، شعر نو،  

تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1396 | 11:02 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوتۀ بابونه
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم
من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد
و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ماه را نصف کند
من صدای پر بلدرچین را می‌شناسم
رنگ‌های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می‌روید
سار کِی می‌آید، کبک کِی می‌خواند، باز کی می‌میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقۀ خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم‌آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال‌و‌پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازۀ عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبۀ دستی است که می‌چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه که در دهان گس تابستان است
زندگی بُعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربۀ شب‌پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خوابِ پلی می‌پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشۀ مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه، فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه ده‌شاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به‌توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسۀ ساده و یکسان نفس‌هاست
هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟
من نمی‌دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ‌کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد
چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه‌ها را باید شست
واژه باید خودِ باد، واژه باید خود باران باشد 


برچسب ها: سهراب سپهری، ادبیات، ادبیات معاصر، عرفان، عرفان هند، عرفان شرق، شعر نو،  

تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1396 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می‌شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می‌ریزد
و صدای سرفۀ روشنی از پشت درخت
عطسۀ آب از هر رخنۀ سنگ
چکچک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجرۀ تنهایی
و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می‌شنوم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهۀ پاک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می‌شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچۀ شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ
روی آواز انارستان‌ها
و صدای متلاشی شدن شیشۀ شادی در شب
پاره‌پاره شدن کاغذ زیبایی
پر‌و‌خالی شدن کاسۀ غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل‌ها را می‌گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
روح من در جهت تازۀ اشیا جاری است
روح من کم‌سال است
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد
روح من بی‌کار است
قطره‌های باران را، درز آجرها را می‌شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه‌اش را بفروشد به زمین
رایگان می‌بخشد نارون شاخۀ خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد
بوتۀ خشخاشی، شست‌و‌شو داده مرا در سَیَلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم
مثل یک گلدان می‌دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه، تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید؛ تا بخواهی پیوند؛ تا بخواهی تکثیر


برچسب ها: سهراب سپری، هشت کتاب، صدای پای آب، شعر، شعر نو، شعر معاصر، طبیعت،  

تاریخ : سه شنبه 28 شهریور 1396 | 09:06 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

حملۀ کاشی مسجد به سجود
حملۀ باد به معراج حباب صابون
حملۀ لشگر پروانه به برنامۀ دفع آفات
حملۀ دستۀ سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حملۀ هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حملۀ واژه به فکّ شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهر به دست سه‌چهار اسب سواری چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک، یک توپ
قتل یک جغجغه روی تشک بعد‌از‌ظهر
قتل یک قصه سر کوچۀ خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل یک مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه روی زمین پیدا بود



نظم در کوچۀ یونان می‌رفت
جغد در باغ معلق می‌خواند
باد در گردنۀ خیبر، بافه‌ای از خس تاریخ به خاور می‌راند
روی دریاچۀ آرام نگین، قایقی گل می‌برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
شهرها را دیدم
دشت‌ها را، کوه‌ها را دیدم
آب را دیدم، خاک را دیدم
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب، من با تب
خانه‌ای در طرف دیگر شب ساخته‌ام


برچسب ها: سهراب سپهری، هشت کتاب، شعر نو، شعر معاصر، فارسی، کاشان، خانه،  

تاریخ : جمعه 24 شهریور 1396 | 11:01 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
گل‌فروشی گل‌هایش را می‌کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می‌بست
پسری سنگ به دیوار دبستان می‌زد
کودکی هستۀ زردآلو را روی سجادۀ بی‌رنگ پدر تف می‌کرد
و بزی از خزر نقشۀ جغرافی آب می‌خورد
بند رختی پیدا بود، سینه‌بندی بی‌تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری‌چی
مرد گاری‌چی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود، موج پیدا بود
برف پیدا بود، دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود
آب پیدا بود، عکس اشیا در آب
سایه گاه خنک یاخته‌ها در تَف خون
سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ول‌گردی در کوچۀ زن
بوی تنهایی در کوچۀ فصل
دست تابستانْ یک بادبزن پیدا بود



سفر دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاک
ریزش تاک جوان از دیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی با یک آواز
جنگ زیبایی گلابی‌ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ نازی‌ها با ساقۀ ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مُهر 


برچسب ها: صدای پای آب، سهراب سپهری، شعر نو، شعر، ادبیات، نظم، ادبیات معاصر،  

تاریخ : چهارشنبه 22 شهریور 1396 | 11:02 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

چیزهایی دیدم در روی زمین

کودکی دیدم، ماه را بو می‌کرد

قفسی بی‌در دیدم که در آن، روشنی پرپر می‌زد

نردبانی که از آن عشق می‌رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم نور در هاون می‌کوفت

ظهر در سفرۀ آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسۀ داغ محبت بود

من گدایی دیدم در‌به‌در می‌رفت، آواز چکاوک می‌خواست و سپوری که به یک پوستۀ خربزه می‌برد نماز

بره‌ای دیدم بادبادک می‌خورد

من الاغی دیدم یونجه را می‌فهمید

در چَراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می‌گفت: شما!

من کتابی دیدم، واژه‌هایش همه از جنس بلور

کاغذی دیدم، از جنس بهار

موزه‌ای دیدم دور از سبزه

مسجدی دور از آب

سر بالین فقیهی نومید کوزه‌ای دیدم لبریز سؤال

قاطری دیدم بارش انشا

اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال

عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو



من قطاری دیدم روشنایی می‌برد

من قطاری دیدم فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت

من قطاری دیدم که سیاست می‌برد (و چه خالی می‌رفت)

من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد

و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشۀ آن پیدا بود

کاکل پوپک

خال‌های پر پروانه

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچۀ تنهایی

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می‌آید

و بلوغ خورشید

و هم‌آغوشی زیبای عروسک با صبح

پله‌هایی که به گلخانۀ شهوت می‌رفت

پله‌هایی که به سردابۀ الکل می‌رفت

پله‌هایی که به قانون فساد گل سرخ

و به ادراک ریاضی حیات

پله‌هایی که به بام اشراق

پله‌هایی که به سکوی تجلی می‌رفت

مادرم آن پایین

استکان‌ها را در خاطرۀ شط می‌شست...


برچسب ها: صدای پای آب، سهراب سپهری، کاشان، شعر فارسی، شعر نو، ادبیات معاصر، ملکوت،  

تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1396 | 11:03 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 66 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.