نیستان

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان انگار می‌کنم که ورنجِستم!

باغ گلستان

شاه در صحن باغ گلستان نشسته است و کوتوله‌ها مشغول لودگی و مسخره‌بازی هستند. اتابک و کمال‌الملک نیز حضور دارند.

مظفرالدین‌شاه بلندش کن. بلندش کن هوا! بزنش زمین!

اتابک استاد، می‌بینید که گوش شیطان کر، اعلی‌حضرت چقدر سردماغ هستند.

کمال‌الملک خدا را شکر. با بهرۀ سنگینی که روسیه تعیین کرده، پول ملت به هدر نرفت!

اتابک استاد، اگر من به‌جای شما بودم، همین صحنۀ لودگی کوتوله‌ها رو عیناً مصور می‌ساختم.

کمال‌الملک عکاس‌خانۀ مبارکه تمام اوقات شب و روز دایر است. بفرمایند عکس یادگار بگیرند.

اتابک البته ذات اقدس شهریاری موضوعات دیگری از داستان‌های هزارویک‌شب گلچین کرده‌اند برای نگارستان خوابگاه.

مظفرالدین‌شاه استاد نقاش، بیا نزدیک که گفتن این حرف‌ها با صدای بلند کراهت دارد. در گوش شما فرمایش می‌فرماییم که ملائک عورت عالم نشنوند.

مظفرالدین‌شاه نجوایی در گوش کمال‌الملک می‌کند.

مظفرالدین‌شاه از پول و وقت مضایقه نیست. ازهرجهت خوب و پاکیزه باشد.

کمال‌الملک این‌که می‌فرمایید، صوَر قبیحه است. من نقاش‌باشی هستم، نه خواجه‌باشی، معین‌العیش حرم‌سرا. صاحب عشق در دست‌های من شوری گذاشته که جرئت تباه کردنش را ندارم.

اتابک رو به کوتوله‌ها:

اتابک برید آدم‌ها را خبر کنید.

کمال‌الملک مگر، مگر به ما اسیران این خاک بدشگون فخر بفروشید که مضحکۀ عالمید.

مظفرالدین‌شاه مرخصش کن برود. معذور است. بیچارۀ مفلوک، حواسش مختل شده، مهملات بی‌مورد عرض می‌کند.

اتابک شاهان مهربان حامی نوکران جسورند، اما گردن این‌یکی رو من خودم می‌شکنم.

فراشان به‌سوی کمال‌الملک می‌روند.

کمال‌الملک ممالک دیگر صدها مثل من دارند. یکی را از دیگری بالاتر قدر دادند. شما با این‌یکی چه کردید و چه می‌کنید با من که برای این دربخانۀ بی‌آبرو ذره‌ای آبرو آوردم؟

اتابک این دیگر اهانت جدی بود به مقام منیع سلطنت.

کمال‌الملک مرده‌شور این سلطنت پیزوری‌تونو ببره که من سلیمانم در دام شما مورچگان.

نگارستان

کمال‌الملک در نگارستان است. شاه پس از مدتی، سوار بر چرخ الماس به دیدن او می‌رود. کمال‌الملک روی دیوار منظره‌ای از بیرون اتاق نقاشی کرده است که شاه ابتدا خیال می‌کند او دیوار را خراب کرده و گریخته است. در‌صورتی‌که کمال‌الملک پشت در پنهان شده است.

مظفرالدین‌شاه به قوۀ سِحر زندان را شکافته و رفته. عجبا! جل‌الخالق!

شاه به سمت دیوار رفته و پس از دست کشیدن  روی نقاشی درمی‌یابد نقاشی است. رو به کمال‌الملک می‌کند:

شاه مرحبا استاد نقاش! بارک‌الله! مرحبا! ذی‌جودی که آزادی را به این خوبی مصور کند، از بند تن رهاست، چه رسد به محبس. طوطیک! پرواز کن. مرخصی، برو. تا آن کوه گوشت و دنبه، اتابک نیامده، جانت را بردار و خلاص کن.




کمال‌الملک
سر می‌ذارم به صحرای کربلا.

مظفرالدین‌شاه التماس دعا. به‌موقع احضارت می‌کنیم. عجبا!

کربلا

کمال‌الملک به کربلا می‌رود. در یک مسافرخانه، اتاق اجاره می‌کند و مشغول کشیدن نقاشی می‌شود. مستخدم چای و رطب برای او می‌آورد.

مستخدم خسته شدین استاد. استراحت بفرمایید. بفرمایید، چای و رطب. مرحبا! احسنت استاد! چه دست‌و‌پنجه‌ای! ماشاءالله! بارک‌الله! میدان کربلا.

کاخ گلستان

کمال‌الملک پس از مراجعت به وطن به حضور شاه می‌رسد. اتابک نیز  زیر کرسی، پهلوی شاه نشسته است.

مظفرالدین‌شاه استاد نقاش، جعبۀ رنگت کو؟

کمال‌الملک این روزها دست به رنگ نمی‌برم. قلم‌مو را رها کردم.

اتابک و قلم به دست گرفته در دفاع از مشروطه؛ به معارضه با ولی‌نعمت خود برخاسته. ایشان باید به‌طورجدی وضعش را با دربخانه روشن کند. با نوکر اختیار‌ْسرخود نمی‌شود کار کرد.

کمال‌الملک امر تعلیم نقاشی شاه شهید با من بود. به‌عنوان معلم این دربخانه به خود حق می‌دهم مطالبی عرض کنم. اعلی‌حضرتا! سلطنت به سرزمین پهناوری مثل ایران بااهمیت‌تر است تا حکومت بر قلوب درباریان.

اتابک گرمای عراق استاد را خیالاتی کرده. کم‌کم خودشان را امیرکبیر تصور می‌کنند.

کمال‌الملک ای‌کاش بودم؛ یا ایشان زنده بود. ایران همیشه به امیرکبیر بیشتر نیاز دارد تا کمال‌الملک.

اتابک مرحوم امیرکبیر را هم، همان مقربین شاه از میان برداشتند.

مظفرالدین‌شاه ان‌شاءالله رحمن، خداوند از گناه همۀ مقصرین آن قضیۀ شوم بگذرد. میرزا تقی‌خان مرد بزرگی بود، مثل اتابک اعظم خودمان. حالا میل داریم از استاد بشنویم حرف حساب این مشروطه‌طلب‌ها چیه؟ ها؟

کمال‌الملک اگر فرصت مرحمت شود، همۀ مطالب را صادقانه عرض می‌کنم.

مظفرالدین‌شاه بیا، بنشین، عرض کن. از سر صبر و خوب و پوست‌کنده عرض کن.

اتابک حرف حساب مشروطه‌طلب‌ها همینه که رنگ‌کارها مشاور سیاست باشند. غلام را عفو کنید که تحمل دیدن این‌همه درویش‌مسلکی از شاه رو نداره. مرخص بفرمایید، پیش از آنکه این مشاور عالی‌قدر هم‌کرسی شاهانه باشه.

اتابک در حال خروج از اتاق رو به کمال‌الملک:

اتابک قلمی که فرمان عزل منو بنویسه، از نیستان نروییده.

کمال‌الملک اگر تفرعن گذاشت، سری به عبرت، به صحرا بزنید. این روزها از خون جوانان وطن لاله دمیده...





برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، تاریخ، هنر، نقاشی، سینما، جمشید مشایخی،  

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 09:05 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

شاه و اتابک از پله‌ها بالا می‌روند و وارد موزه می‌شوند.

مظفرالدین‌شاه هرچه بلاست، بر این دل مبتلاست. چه بلا سفری شد اتابک‌جان این سفر!

اتابک بحمدالله خطر گذشت. شاه‌جون! ماه‌جون! آمده بود بلایی، ولی به خیر گذشت.

مظفرالدین‌شاه ما که دو‌تا گوشمان را می‌گیریم، برمی‌گردیم سر تاج‌وتختمان.

اتابک جان به دربردن از این مهلکۀ مهیب و عمر دوبارۀ شاه نجیب جای شکر عمومی دارد، نه گله از بخت شاهانۀ مظفر.

مظفرالدین‌شاه شاهی به این شوره‌بختی، حقاً نوبر روزگاره. پروگرام سفر را به قلم سیاه نوشته بود انگار، آن خطاط قضا. سفر انگلستان موقوف شد، به جهت درگذشت پسر صغیر ملکۀ انگلیس. دعوت را پس خواند آن عجوزۀ هزارداماد. میل ایتالی کردیم، بغتتاً امپراتورش ترور شد و دعوت منتفی. لاعلاج ما مقیم شدیم در حوزۀ پاریس. اُنّان‌سُرا سالن‌های عیش‌و‌نوش تعطیل شد و مراسم تذکار و ادعیه در کلیسا برپا. معتکف سفارت‌خانه بودیم که اشارت به سیاحت موزۀ لوور رفت و مقبول افتاد؛ که چیزی نمانده بود به دست آن کافر اجنبی تلف شویم.

اتابک توقع دارم اعلی‌حضرت مثل شیر شرزه بغرند.

مظفرالدین‌شاه بعله.

اتابک و رخصت فرمایند که پرده‌ای از شجاعت شاهنشاه ایران در این موزۀ جلیل به یادگار بماند.

مظفرالدین‌شاه خیر.

اتابک عرض می‌کنم: توقع دارم.

مظفرالدین‌شاه توقع بی‌جایی عرض می‌کنی اتابک‌جان! ما از فرط هول به حال ارتحالیم. چی عرض می‌کنی؟

اتابک حواستون رو بدین به سیاحت این نگارستان.

مظفرالدین‌شاه بعله.




اتابک یک چرخکی می‌زنیم ساختگی. جلدی برمی‌گردیم سفارت‌خانه.

مظفرالدین‌شاه بعله.

کمال‌الملک مشغول کپی کردن یک تابلو است. منجنیق را پایین می‌آورند تا نقاش رمقی بگیرد و گلویی تازه کند. مظفرالدین‌شاه و اتابک مشغول دیدن تابلوها هستند. اتابک کمال‌الملک را که در حال نقاشی است می‌بیند و به سمت او می‌روند.

اتابک اوا، اعلی‌حضرت! استاد کمال‌الملک خودمون!

مظفرالدین‌شاه عجبا! استاد نقاش در موزۀ نقاشی. چه با رنگ می‌کنی، رنگدان رنگین‌دست؟

کمال‌الملک پردۀ مراسم تدفین حضرت مسیح.

مظفرالدین‌شاه رحمت‌الله علیه؛ علیه‌السلام.

کمال‌الملک کار استاد تیسیَنه. بی‌حضور استاد در مکتبش تعلیم می‌بینم. من راوی شعر این شاعرم؛ شعری از‌پیش‌سروده.

مظفرالدین‌شاه نهایت، پردۀ نقاش‌باشی ما هم به همین وجاهت می‌شود.

کمال‌الملک کمتر از اصل نمی‌شود، اگر اصلاً اصل‌وفرعی در میان باشد. همه جلوۀ عشقه. سرّ دلبرانه در حدیث دیگران.

مظفرالدین‌شاه که استاد نقاش ما تا این درجه متعالی شده. فرنگی‌کار و بدل‌زن و بدیع‌نگار.

کمال‌الملک صحبت از مرتبت شاگردی است، نه بیش.

اتابک حالا وقتی است که فی‌الواقع عرض می‌کنم...

مظفرالدین‌شاه عرض بی‌جا نکنی اتابک‌جان!

اتابک من یکی نمی‌گذارم کمال‌الملکمان را این فرانسوی‌ها لوطی‌خور کنند.

مظفرالدین‌شاه بعله، بعله.




اتابک در معیت موکب همایونی برمی‌گردونیمش دربخانه.

کمال‌الملک من که جلای وطن نکردم. همیشه به یاد یار‌و‌دیار بودم. با همۀ تنهایی شاهد دارم. کار من تمام نشده. حال من حال تشنۀ دیر‌به‌آب‌رسیده است. حال فقط شوق نوشیدن دارم. چشمۀ گوارا کجاست، حدیث دیگری است. فرصت بدید تا این نادان بداند عسل به خانه می‌برد یا زهر بدتر از تریاک.

مظفرالدین‌شاه کار جهان به اعتدال راست می‌شود. همه‌چیزمان باید به همه‌چیزمان بیاید. اتابک بدش نیاید. ما که صدراعظم مثل بیسمارک نداریم که نقاش‌باشی آن‌طوری داشته باشیم. بئله دیگ، بئله چغندر. برگردید به ولایت.

کمال‌الملک با دست خالی بهتر بود از این دستی که نمی‌دانم تکلیفش چیست.

اتابک استاد کمال‌الملک، شما ایرانی هستید و ایرانی هرکجای گیتی باشه، رعیت شاه ایرانه. توصیه می‌کنم به امید وساطت فرنگی‌ها هم نباشید. فرانسوی‌های هنرپرور شاه رو بیشتر دوست دارند تا کمال‌الملک.

مظفرالدین‌شاه بعله.

کارمند موزه وارد می‌شود و گزارش خبر ترور را به دست اتابک می‌دهد.

اتابک مرسی موسیو. گزارش فوری سرکمیسر پلیسه، اعلی‌حضرت. استنطاقات و تحقیقات لازمه معلوم داشته که ضارب، فرانسوا سالون، اهل فرانسه، از فرقۀ آنارشیست فقط به این قصد مرتکب عمل شنیع سوءقصد نافرجام شده که ادای ترور امپراتور ایتالیا رو دربیاره.

مظفرالدین‌شاه مقلّد مفلوک مذبذب!

اتابک رو به کارمند موزه

اتابک مرسی موسیو. استاد، ایران کوچک را دست‌تنها نگذارید.

کمال‌الملک شما از ایران دست بردارید، مملکت بزرگی می‌شه.

شاه و اتابک موزه را ترک می‌کنند. کمال‌الملک به حالتی خسته می‌نشیند...



برچسب ها: کمال‌الملک، نقاشی، علی نصیریان، محمدعلی کشاورز، علی حاتمی، فیلم، تاریخ،  

تاریخ : پنجشنبه 2 شهریور 1396 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

دستگاه تلگراف خبر واصل می‌کند و اتابک آنها را برای شاه می‌خواند.

اتابک صورت تلگرافات سلاطین، امپراطوران، سران و ملکه‌جات عالم گیتی که به قصد تشرف به خاک پای همایون واصل شده، عرض می‌شود. مضامین تلگرافات، جمله در تعزیت شهادت جگرسوز سلطان مبرور و تهنیت بر جلوس نویدبخش شاه جوان‌بخت منصور است.

اتابک اعلی‌حضرت امپراتور کل ممالک روسیه.

مظفرالدین‌شاه عموجان نیکلا!

اتابک علیاحضرت پادشاه انگلستان و امپراتریس هندوستان.

مظفرالدین‌شاه عمه‌جان ویکتوریا!

اتابک جناب شوکت‌مآب، رئیس‌جمهوری دولت فرانسه.

مظفرالدین‌شاه موسیو فری سیفر!

اتابک علیاحضرت ملکۀ هلند.

مظفرالدین‌شاه مادام ما! جان‌باجی‌جان! آتام ال‌دن گته!

اتابک جناب نواب والا خدیو مصر.

مظفرالدین‌شاه برادرمان عباس.

کمال‌الملک در پشت تابلوها به‌آرامی می‌خندد.

اتابک علیاحضرت ملکهٔ سابق اسپانیا.

مظفرالدین‌شاه خاله‌جان ایزابل! یتیم‌شاهم خاله!

اتابک حضرت پاپ از واتیکان.

مظفرالدین‌شاه حضرت پاپ لئون هشتم! التماس دعا! طاعت قبول!

اتابک اعلی‌حضرت سلطان عثمانی.

مظفرالدین‌شاه برادرمان سلطان عبدالحمید.



کمال‌الملک سلطنتی بدین اعتبار، سلطانی با این تبار، سلالهٔ شاهی‌اش در یک تابلو نمی‌گنجد. پردهٔ محشر می‌خواهد.

مظفرالدین‌شاه لابداً جملگی این دودمان هم از اشقیا هستند.

اتابک پس تا خروج مختار بتازید اعلی‌حضرتا! بتازید!

مظفرالدین‌شاه استغفرالله.

مظفرالدین‌شاه و کمال‌الملک در اتاق شاه هستند. اتابک با صندوقچه‌ای وارد می‌شود.

اتابک در خوابگاه شاه شهید دو چیز جالب یافتم: اسلحهٔ شخصی شاه واصل...

مظفرالدین‌شاه خدا ایشان را قرین رحمت کند.

اتابک ان‌شاءالله؛ و صندوقچهٔ تیله‌های ملجیک.

مظفرالدین‌شاه بعله.

مظفرالدین‌شاه تپانچه را به اتابک می‌دهد و خود، جعبه را می‌گیرد.

مظفرالدین‌شاه تپانچه را به شما مرحمت می‌کنیم. ان‌شاءالله رحمان در راهی که مصلحت خدا باشد.

اتابک ان‌شاءالله، ان‌شاءالله.

مظفرالدین‌شاه پشت میز می‌نشیند و تیله‌ها را از صندوقچه بیرون می‌آورد.

مظفرالدین‌شاه بعله، تیله‌ها بماند برای خودمان. صندوقچه را هم که نقش‌ونگار زیاد دارد، مرحمت می‌کنیم به استاد نقاش.

مظفرالدین‌شاه صندوقچه را به اتابک می‌دهد و خود شروع به شمارش تیله‌ها می‌کند.

مظفرالدین‌شاه بیر، ایکی، اوچ، دُرت، بش،‌ آلتی، یدی، سکیز، دوکُز، اُن... [یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده...]



کاخ گلستان

مظفرالدین‌شاه در حیاط باغ نشسته است. اتابک و کمال‌الملک در دو طرف او ایستاده‌اند. شاه نقاشی کوچکی را در دست دارد.

مظفرالدین‌شاه این صنعت صورتگری هم عالَم غریبی دارد. باسمه‌ها می‌مانند، نقاش‌ها می‌روند؛ مثل اعمال نیک و بد انسان. اندازهٔ دستلاف شما را نمی‌دانم. عمر ما بیشتر به ولیعهدی گذشته تا شاهی. تعیین صله را به انصاف خودتان می‌گذاریم. چیزی بخواهید، مرحمت می‌کنیم.

کمال‌الملک اجازهٔ مرخصی، تحصیل و تکمیل نقاشی در فرنگ.

اتابک اعلی‌حضرتا! استاد به همهٔ نقاشان آفاق سر است.

کمال‌الملک بنده در گلستان گیتی، خارو‌خاشاکم. استدعا می‌کنم اعلی‌حضرت.

مظفرالدین‌شاه قبول می‌کنیم. مرخصی. ای‌کاش خزانه این‌قدر مفلس نبود و شاه هم می‌توانست به جهت معالجه سری بزند به فرنگ.

اتابک شاهنشاه عزم سفر کنند؛ تهیهٔ پول با غلام. به هر میزان که طالبید، روسیه مایه می‌گذارد. وقتی پای سلامتی شاه در میان است، ملت چشمش کور، قرض می‌کند.

پاریس، موزه لوور

جلو موزه لوور یک جوان فرانسوی با یک سبد سیب که اسلحه‌ای را در آن پنهان کرده است. منتظر رسیدن کالسکه شاه است.

کالسکه شاهی از راه می‌رسد. گروهی از مردم به زبان فرانسوی شعار زنده‌باد ایران و زنده‌باد شاه را سر می‌دهند.

خبرنگار [و بالاخره اینک موکب همایونی به موزهٔ لوور رسید. اعلی‌حضرت شاه ایران.]

مردم [زنده‌باد شاه... زنده‌باد شاه...]

خبرنگار [جمعیت مشتاق برای شاه هورا می‌کشند.]

به‌محض توقف کالسکه، جوانی با سبد سیب به کالسکه نزدیک می‌شود و تیری به‌طرف شاه شلیک می‌کند. شاه جاخالی می‌دهد. اتابک اسلحه را از دست جوان می‌گیرد و او را تحویل مأموران می‌دهد. شاه، بسیار هراسان از کالسکه پیاده می‌شود.

خبرنگار [خوشبختانه سوءقصد ناکام ماند.]

سوءقصدکننده [بگذارید بروم. بگذارید بروم. ولم کنید کثافت‌ها. ولم کنید کثافت‌ها.]

خبرنگار فرانسوی شرح ماجرای ترور را به زبان فرانسه در میکروفن اعلام می‌کند:

خبرنگار [سوءقصد با دخالت پلیس نافرجام ماند و شاه سرانجام وارد کاخ شد. ممکن است احساسات خودتان برای من تشریح کنید؟]

اتابک [میکرفن را به من بگیر. این نتیجهٔ دموکراسی است.]

مظفرالدین‌شاه چی می‌گید؟...




برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، فیلمنامه، سینمای ایران، تاریخ، قاجار، ادبیات نمایشی،  

تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1396 | 08:50 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

قصر فیروزه

محمدْ افسرده درون کالسکه روباز شاهی در کنار چند تابلو تازه‌اش از کوچه‌باغ‌های قصر فیروزه می‌گذرد. کالسکه جلو نارنجستان توقف می‌کند. ناصرالدین‌شاه به قصد دلجویی، کالسکهٔ شخصی‌اش را برای آوردن محمد و کارهای تازه‌اش فرستاده. محمد تابلو سرداب را کشیده. ناصرالدین‌شاه با دیدن تابلو سرداب، زیاد خشنود به‌نظر نمی‌رسد.

شاه این‌روزها، دل‌به‌نشاط نیستی کمال‌الملک. شادابی به هنر حیات می‌دهد. جلوهٔ عشق می‌شود هنر. قدری خوش بگذران. سرکیف باش. قدر هنرت را بدان. نگذار در ناخوشی بمیرد. هنر متاعی نیست که سر هر بازار بشود خرید.

کمال‌الملک و سر هر بازار هم نمی‌شود فروخت. این‌روزها دیدم قدر گوهر خیلی بیشتر است تا هنر.

شاه پیداست شما هنوز از آن قضیهٔ دزدی جواهرات ملولید. با این طبع حساس شما، چنین رنجشی طولانی عجیب نیست. نصیحتی به شما می‌کنم: همان‌طور که آقا خطای نوکر را می‌بخشد، غلام هم باید به‌موقع از کج‌خلقی مولای خود غمض‌عین کند. کینه سزاوار دل‌های پاک نیست. وقتی آقایی محبت نوکرش را طلب می‌کند، امساک نارواست. رضایت ولی‌نعمت اول‌شرط نوکری است. نکتهٔ دیگر: با دل‌مردگی سراغ نقاشی نروید. تأثیر نامطلوبی دارد.

کمال‌الملک با روحیهٔ مأیوس و افسردۀ فعلی که الحق مناسب کار نیست، بهترین اوقات تحقیقه. اگر اجازه می‌فرمودید به سفر فرنگستان، برخورد نزدیک با شیوهٔ کار مشاهیر گیتی، بی‌شک خالی از فایده نبود.

شاه اول باید لغت فرانسه را به‌درستی بیاموزی. این قاموس که دیکسیونر شخصی خود ماست، مرحمت می‌کنیم عصای دستت باشد. هروقت فرانسه را کامل کردی، به عرض برسان، می‌فرماییم محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه امتحان کند. اگر نتیجه تِرِبیَن بود، مرخصی بروی فرنگ. اروا مسیو!


قصر گلستان

قصر گلستان برای جشن پنجاهمین سال سلطنت آماده می‌شود. وزیر تشریفات کارگردان است. از شاه گرفته تا فراش‌باشی، همه، در تمرین آخر حضور دارند. نقاش‌باشی مشغول کشیدن تابلویی از تمثال شاه است.
شاه بسیار سرحال و بشاش است؛ رو به وزیر دربار:

شاه ژنرال رپتسیُن فوق‌العاده‌ای بود. وقتی شما رژیسور باشید، آدم نقش شاه را هم بازی کند، خسته نمی‌شود. الحق اجرای صحنه‌ها، همه به‌جا، به‌اندازه و مناسب بود. ان‌شاءالله جشن مجللی خواهد شد. این نمایش مخصوص خواص است. امروز یک نمایش هم برای عوام داریم، با عنوان شاه در زیارت. در این مجلس تازه و بدیع، موضوع به شیوه‌ای نو ارائه می‌شود. نه قُرقی در کار است، نه بگیروببندی. رعیت آزادند در زیارتْ هم‌دوش سلطان، دعاگو به شکرانهٔ پنجاهمین سال سلطنت باشند. شتاب کنید که نماز ظهر را باید در حضرت عبدالعظیم بخوانیم.

شاه سوار بر کالسکهٔ سلطنتی می‌شود و نقاش‌باشی ادای احترام می‌کند. صدای قارقار کلاغ‌ها، نقاش‌باشی را به حیرت انداخته. لحظاتی بعد صدای شلیک یک گلوله، نقاش‌باشی را به وحشت می‌اندازد. کالسکهٔ سلطنتی به کاخ وارد می‌شود. اتابک که نعش شاه را بر دو دست دارد، از پله‌های کاخ بالا می‌رود. صورت و چشم‌های بی‌حال شاه دیده می‌شود. کالسکهٔ روباز سلطنتی که حامل مظفرالدین‌میرزای بیمار است، با جلوداران و یدک به جلوِ در کاخ می‌رسد. اتابک برای خوش‌آمدگویی به پیشواز می‌رود. نقاش‌باشی ناظر صحنه است.

اتابک اعلی‌حضرتا!

مظفرالدین‌میرزا و اتابک یکدیگر را در بغل می‌گیرند و به زبان ترکی به یکدیگر تسلیت می‌گویند:

اتابک اعلی‌حضرتا! گریه نکنید.

مظفرالدین‌میرزا پدرم از دست رفت.

اتابک سرورم از دست رفت.



سپس وارد کاخ می‌شوند. مراسم تاج‌گذاری مظفرالدین‌میرزا در کاخ برپاست. اتابک تاج شاهی را بر سر مظفرالدین‌میرزا می‌گذارد.

نقاش‌باشی وارد اطاق مظفرالدین‌شاه می‌شود و ادای احترام می‌کند.

مظفرالدین‌شاه حقیقتاً کار شاقی بود، این فعل تاج‌گذاری با این ضعف مزاج ما.

اتابک قدری حریرهٔ بادام میل بفرمایید، قوت می‌گیرید.

مظفرالدین‌شاه بعله.

اتابک مشغول خوراندن حریرۀ بادام به شاه می‌شود.

مظفرالدین‌شاه بو کیم‌دی؟ [این کیه؟]

اتابک استاد کمال‌الملک، نقاش‌باشی مخصوص دربخانه هستند. شاه شهید مقرر فرموده بودند وقت نوکری آزاد باشد.

مظفرالدین‌شاه بماند، بماند. پیش‌خدمت خوش‌رویی است. حضورش اذیت نمی‌کند. ابداً شیطنت ندارد. چه قامتی! چه‌قدر سرزنده و شاداب! به امیرنظام بیشتر می‌ماند تا نقاش‌باشی. اوصافش را زیاد شنیدیم، انتظار داشتیم یک ساحر ببینیم، نه یک موسی!

کمال‌الملک به مناسبت تاج‌گذاری ذات اقدس شهریاری، در کار ساختن پرده‌ای از سلالهٔ شاهی هستم.

مظفرالدین‌شاه بعله.

اتابک استاد، آن‌چه از اسباب و جواهر می‌خواهید، بگویید حاضر شود، رخت شاهی را از تن‌پوش جواهرنشان بسازید و شمشیر مرصّع.

کمال‌الملک به‌راستی هنوز نمی‌دانم چه می‌خواهم. اگر قدری اجازۀ شرف حضور داشته باشم و جسارت طرح‌اندازی.

اتابک این روزها کسالتی جزئی دارند. رنگ رخ مبارک مکدر است.

کمال‌الملک من مِهر بیشتر می‌بینم تا بیماری. با شاه و شمشیر شروع می‌کنم.

کمال‌الملک به طراحی مشغول است و با شمشیر روی تخت نشسته است...




برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، محمدعلی کشاورز، علی نصیریان، نقاشی، فیلمنامه، سینما،  

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 08:55 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

کمال‌الملک یاد دوران جوانی‌اش می‌افتد: محمد جوان در مقابل ایوان کاخ گلستان با اثاث و لوازم نقاشی از کالسکه پیاده می‌شود و به گشت زدن در کاخ می‌پردازد. محمد جوان از کارگران و بنایان قصر تابلوهایی می‌کشد و پس از اتمام کار تابلوها را به آن‌ها نشان می‌دهد.

صحن باغ گلستان

ناصرالدین شاه و اتابک قدم‌زنان به پشت سر کمال‌الملک که مشغول نقاشی کردن است، می‌رسند. اما کمال‌الملک حضور آنها را حس نمی‌کند.

شاه نقاش‌باشی، نقاش‌باشی! شش‌دانگ حواسش در نقاشی است.‌ نیشتر به رانش بزنی، نمی‌فهمد.

اتابک به نظر جان‌نثار تمرکزْ ساختگی است. برای جلب‌نظر خودش را زده به کری.

شاه شرط یک مشت اشرفی.

شاه از بدره‌ای که به کمر بسته، یک مشت اشرفی روی زمین و پشت‌سر نقاش‌باشی می‌ریزد. نقاش‌باشی متوجه نمی‌شود. شاه مشتی دیگر می‌ریزد و او بازهم متوجه نمی‌شود.

اتابک حالا می‌شود گفت: خودش را زده به خری!

شاه باختی اتابک، باختی.

اتابک شاهی به این حساب‌دانی از اقبال ملّته.

اتابک یک کیسه اشرفی به شاه می‌دهد.

اتابک قبلهٔ عالم صله هم که مرحمت می‌فرمایند، از جیب نوکرانه!

شاه برای آمدن به چشم نقاش باید در چشم‌انداز بود.

شاه و اتابک مقابل کمال‌الملک قرار می‌گیرند. او متوجه حضور آن‌ها می‌گردد و ادای احترام می‌کند.

شاه استاد، سکه‌های شماست.

کمال‌الملک مشغول جمع کردن سکه‌ها می‌شود.




تالار کاخ گلستان

کامران‌میرزا به حضور شاه می‌رسد. کمال‌الملک و اتابک نیز حضور دارند.

کامران‌میرزا نتیجهٔ تحقیقات شخصی تا این ساعت نشان می‌دهد که متهم اصلی در این میان نقاش‌باشی است که اگر اجازه بفرمایند تا لحظهٔ اقرار به سرقت باید به محبس فرستاده شود و قبل از انتقال، جسارتاً در حضور ملوکانه، لاعلاج به تفتیش بدنی از متهم هستیم تا اگر طلا و جواهرات را جایی در اسافل منحوسش مخفی ساخته بر ملا شود.

کامران‌میرزا با اشارهٔ دست به فراشان دستور می‌دهد که نقاش‌باشی را تفتیش بدنی کنند. فراشان به کندن لباس‌های نقاش‌باشی مشغول می‌شوند.

کمال‌الملک خداوندا، خلاصم کن. خلاصم کن از این خواری. بخواه تا رها کنند مرا. عریان در میان جمع گشتن هنوز از من ساخته نیست. قسم به تو، تحمل این آزمایش سخت را ندارم. خوابم. دست از من بدارید. اقرار می‌کنم. اقرار می‌کنم به سرقت. اقرار می‌کنم؛ اقرار می‌کنم؛ اقرار می‌کنم...

اتابک از دیدن این صحنه ناراحت می‌شود و کمال‌الملک را از دست فراشان خلاص می‌کند.

اتابک دست بردارید از این شیدای سوخته. شاهنشاها، امان از آه درویش! وای! اگر شعله برافکند، همه می‌سوزیم. ملک و ملت و پادشاه.

شاه این چه معرکه‌ای است گنده‌بک؟ باز تالار را با اصطبل اسبان اشتباه گرفتی؟ آخور بگیر. ما حضور داریم. قاطرچی را که صدراعظم کنی، دربار بهتر از این نمی‌شود.

اتابک همهٔ هوارکشی و عربده‌جویی به‌جهت سلامت ذات اقدس شهریاری است. اختیار از کف رفت. عذر تقصیر دارم و یک دامن سخن خوش. دزد پیدا شد. اقرار کرد. در چنگ فراش‌هاست. اراده کنید اگر ساحت مقدس را ناپاک نکند، فراش‌ها بیاورند ملعون را به حضور.

شاه کامران‌میرزا، باید از هر جهت اسباب دلجویی استاد کمال‌الملک را فراهم کنی. گناه این سوءظن فقط به گردن توست. ما با اختیار تامی که به تو دادیم، در این قضیه از هر جهت سلب مسئولیت کردیم. استاد، اگر من به جای شما بودم، کار را سهل نمی‌گرفتم. عایدی این پسر خیلی بیشتر از پدرشه.




فراشان دزد، را که محمدعلی سرایدار است، به تالار می‌آورند. او در مقابل شاه سجده می‌کند.

سرایدار امان بدید قبلهٔ عالم. امان بدید.

شاه در امانی.

اتابک حرف بزن ملعون! حفظ جانت را سلطان کریم تضمین کرد.

سرایدار عفو بفرمایین این سگ روسیاه رو.

شاه کی جرأت این جسارت را کرد؟

سرایدار این خطا از من سر زد.

کامران‌میرزا طلا و جواهر را چه کردی؟

سرایدار در باغچه چال کردم، زیر درخت چنار.

کامران‌میرزا طلا را کردی زیر خاک؟ کی یادت داد؟

سرایدار هیچ‌کس، قایم کردم زیر درخت چنار.

شاه عجب! پس کار، کار تو بوده. جناب اتابک! چنار از امیرنظام بهتر مراقب خزانه است.

سرایدار قبلهٔ عالم شما امان دادید.

فراشان در حیاط باغ و زیر درخت چنار به کندن زمین مشغول هستند. دستمال حاوی طلا و جواهرات را پیدا می‌کنند.

شاه احسنت! احسنت جناب اتابک! قیامت کردی. کار را تمام کردی. حسودک دوست‌داشتنی! پس عیشمان را کامل کن.

صحن ایوان شمس‌العماره مملو از درباریان و زنان حرم‌سرا است. شاه و کامران‌میرزا بالای ایوان نشسته‌اند و منتظر گردن زدن دزد هستند. شاهْ مست به ایوان شمس‌العماره آمده تا اجرای حکم را ببیند. دزد در پایین عمارت با غل‌وزنجیری که بر دست و پایش بسته اند، نشسته.

کامران‌میرزا لیوان شرابی برای شاه می‌ریزد و به او می‌دهد.

کامران‌میرزا از همان بُردوی همیشگی.

کمال‌الملک از پشت پنجره شاهد ماجراست.

برای محکوم یک سینی غذا می‌آورند و سپس قلیانی دود می‌کند. میرغضب وارد صحن می‌شود و با علامت شاه گردن محکوم را می‌زند. شاه و اطرافیان برای میرغضب دست‌لاف می‌ریزند.

کمال‌الملک هم از پشت پنجرۀ نقاش‌خانه به تماشای این صحنهٔ وحشتناک ایستاده است...




برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، سینما، فیلمنامه، آقای بازیگر، ادبیات نمایشی، جمشید مشایخی،  

تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1396 | 09:01 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

کامران در باب دزدی می‌گفتیم.

کمال‌الملک نیاز به دزدی نبود. این هفت سال طی طریق بود؛ وقت نزول برکات، سال‌های رحمت. هرچه خواستم خدا داد، گرچه عزیزانی از دست دادم: همسرم، برادرم، جوانی.

کامران‌میرزا در عوض چیزهای زیادی به دست آوردی: مقام، منصب، احترام. شُدید کمال‌الملک.

کمال‌الملک که حالا باید برای گم شدن چندتا نگین و یک تکه طلا استنطاق پس بدم.

کامران‌میرزا این تازه یک صحبت خصوصی و خودمانیه. استنطاق فضای مناسب‌تری می‌خواد. باید سیاهچال و داغ و درفش در دسترس باشه. خصوص ضجهٔ زندانیان تازیانه‌خورده در ایجاد محیط رعب‌انگیز دوستاق‌خانه الزامیه. شما که خودتون الحق بهترین فضاسازید. بگذریم. شما بیشتر چه ایامی رو در هفته و در روزها چه اوقاتی به تالار می‌آمدین؟

کمال‌الملک وقت معینی نداشت. مقرر بود آزاد باشم. منعی نبود. در این تالار همیشه ضیافت‌ِ کار بود.

کامران‌میرزا وقت طرح‌اندازی و قلم‌زنی و طنازی، هیچ شد تنها باشی؟

کمال‌الملک غالباً وقت کار تنها بودم، اما او با من بود. در من بود. با چشم‌های او می‌دیدم.

کامران‌میرزا مقصود، اون شوخ‌چشم موهوم خیالاتی نیست. آدمیزاد دوپا، قابل رؤیت.

کمال‌الملک حتی پاره‌ای اوقات، اتاق‌دار هم می‌رفت، کلید رو به من می‌سپرد. بعد از کار به کلیددارباشی تحویل می‌دادم.

کامران‌میرزا پس بی‌هیچ منعی می‌آمدی و می‌رفتی. کلیدم پر شالت بود. والا خیلی خوش‌انصاف بودی که خود تخت رو نبردی! البته برای بردن تخت، قدرت یک فیل لازم بود که تو نداشتی؛ پس به رسم موش‌ها و موریانه‌ها به جویدن طلاها و کندن نگین‌ها مشغول شدی، غافل از آنکه دارالخلافهٔ تهران با همه خرتوخری حساب‌کتابی داره.

کمال‌الملک پیداست حساب‌کتابی داره! بعد از ده سال اجرمو گرفتم. او داد و من گرفتم؛ دل نبستن به این دربخانه.



کامران‌میرزا دوباره فنجان قهوه‌ای برای کمال‌الملک می‌ریزد و به دست او می‌دهد.

کامران‌میرزا اگر شایعهٔ قهوه قجری درست باشه، پس پادزهرش هم در این فنجانه. بخور.

کمال‌الملک حرص زیادی به زندگی ندارم. عاشق که حریص نیست.

کامران‌میرزا بخور، وقت تنگه. در این واقعه من بیش از هرکس می‌دونم که تو بی‌تقصیری. این چوبی است که من خوردم و فعلاً نمی‌دونم از جانب کی. یا به اشارهٔ اتابکه یا به دست اتابک. یاری کن.

کمال‌الملک با تو؟

کامران‌میرزا اقرار کن در این کار دست داشتی. چند روزی در محبس می‌مانی. زرگرباشی را صدا می‌کنم تخت رو درست کنه. بعد یه مفلوک بدبختی رو پیدا می‌کنیم، زبانشو می‌بُریم و به عرض می‌رسونیم که دزد رو گرفتیم. بعداً به سلامتی، سرشو می‌زنن و همه‌چیز به خوبی‌وخوشی تمام می‌شه. شاه هم از تو دلجویی می‌کنه. منم کسب آبرویی می‌کنم و هرچه هم دست‌لاف گرفتیم، برادروار تقسیم می‌کنیم. نصف، نصف. ماتحت اتابک هم الو می‌گیره که من و تو رو توی این آتش انداخت. دلت خنک شد؟ شُشت حال اومد؟ شاه‌بابام خودشون می‌دونن طلایی که توی دربار رفت، رفت. نهایت، میل دارند قضیه به طرز آبرومندی ختم بشه و یه مراسم سربُری هم تماشا کنن. خدمه‌ام عبرت بگیرن که دیگه جرأت نکنن چنین جسارت‌هایی بکنن.

کامران‌میرزا چشمکی به کمال‌الملک می‌زند.

کمال‌الملک خاری در چشمتان رفته؟

کامران‌میرزا تا فردا این رنگرز در همین تالار محبوسه. حق اجابت مزاج هم نداره. اگر طلا رو قورت هم داده باشه، از ماتحتش بیرون می‌کشم.

کامران‌میرزا با عصبانیت از تالار خارج می‌شود. کمال‌الملک تنها در تالار باقی می‌ماند. به یاد دوران تحصیلش در مدرسه دارالفنون می‌افتد که چگونه نقاشی را فرا گرفت و جوانی درخور احسنت در این رشته گردید. محمد جوان، تابلوی پرتره‌ای از عضدالملک، رئیس مدرسه کشیده و به وی تقدیم می‌کند.

عضدالملک انصافاً شایستهٔ تحسین و تشویقی. روز تشریف‌فرمایی قبلهٔ عالم به ایشان معرفی می‌شی.

دارالفنون

صدای طبل و شیپور و بروبیای فراش‌های شاهی بلند می‌شود. کالسکهٔ سلطنتی شاه قاجار به محوطهٔ دارالفنون می‌رسد. محمد نوجوان در میان شاگردان در صف ایستاده، به استقبال اجباری.

دستهٔ موسیقی شاگردان دارالفنون موسیقی تشریفات ورود را تمام می‌کند. عضدالملک به استقبال می‌رود. ناصرالدین‌شاه از پله‌ها به سرسرا می‌آید. در سرسرا روبه‌روی تصویر سیاه‌قلم عضدالملک توقف می‌کند. چندین‌بار برمی‌گردد، صورت عضدالملک را با کار محمد مقایسه می‌کند. استعداد را دریافته. می‌خواهد به خدمت خود بگیرد.

عضدالملک عرض شود کار یکی از شاگردهای استاد مزیّن‌الدوله است.

شاه آها، شما استادش بودید؟

مزیّن‌الدوله آن‌چه از دولتی سر قبلهٔ عالم آموخته بودم، ایثار کردم.

شاه اگر انصاف داشته باشید، باید بگویید شاگرد مستعدی بود.

عضدالملک محمدمیرزا نامی است اهل کاشان. برادرزادهٔ مرحوم صنیع‌الملک، نقاش‌باشی ظل‌اللهی است.

شاه حال بالاتر از اوست. نقاش‌باشی زنده خیلی بهتر است تا نقاش‌باشی مرده.

عضدالملک ان‌شاءالله که سال آینده این باغبانِ پیرِ خدمتگزار، توفیق تقدیم نهال برومند دیگری داشته باشد.

شاه امیدوار نباشید. مدرسهٔ هنر مزرعهٔ بلال نیست آقا که هر سال محصول بهتری داشته باشد. در کواکب آسمان هم یکی می‌شود ستارهٔ رخشان. الباقی سوسو می‌زنند.

عضدالملک جسارت است. مزین‌الدوله هم در تربیت محمدمیرزا بی‌تأثیر نبوده.

شاه حالا او فقط مال من است. مملکت صاحب داره آقا.

مزین‌الدوله محمد جوان را به حضور شاه می‌آورد. محمد دست شاه را می‌بوسد.

شاه چُخ بد نیست. پسره رو بفرست دربخانه. چشممان را گرفت به‌جهت نوکری.

محمد جوان مدرسه را ترک می‌گوید. کمال‌الملک در تالار آینه روی مبل دراز کشیده که با ورود اتابک به تالار از جا برمی‌خیزد.

اتابک قدری نخودچی‌کشمش آوردم، سدّجوع کنید. تا فردا خدا بزرگه.

اتابک یک مشت نخود و کشمش به کمال‌الملک می‌دهد.



اتابک باور کنین حال منو نمی‌دونین. بهتر از شما نیستم. هنروری یگانه در مظان اتهام، شهریار هنرپروری غضبناک و جوان نوخاسته‌ای با شمشیر مقدس عباس‌میرزا در حال ترقص نظامی که سخت میل هلاک شما کرده. برای سلامت شما نذر کردم یک شتر بدم پای خندق قربانی کنند. رعیت بخورند، دعاگو باشند. مضاف به دعا درصدد یافتن شخص ابلهی هستم تا به وعده‌ووعید خام بشه و دزدی رو گردن بگیره. طلا و جواهرو من از جیب خودم می‌دم و ان‌شاءالله کار فیصله پیدا می‌کنه. اما یک شرط داره: شما در برابر ضرب‌وشتم کامران‌میرزا مقاومت کنین و مُقُر نیاین.

کمال‌الملک چه‌طور مُقُر بیام، وقتی کاری رو نکردم؟ چه‌طور به این تن شریف بگویم دزد؟

اتابک اسباب و آلات شکنجه‌ای که اون داره، حیله و ترفندی که می‌دونه، هر بی‌گناهی رو مجبور به اقرار گناه ناکرده می‌کنه. یه قول مردونه‌م باید به من بدی: هیچ‌وقت به منصب من چشم نداشته باشی.

کمال‌الملک من خلاقم. بالاترین منصب را دارم. آرزو طلب نمی‌کنم، آرزو می‌سازم.

اتابک میل شما مطرح نیست. عشق شما رو هر طفلی می‌فهمه. شاه هوسبازه. یه وقت دیدی هیکل خپل و کوتولهٔ اتابک دلشو زد و میل قدوقامت کمال‌الملکی کرد.

کمال‌الملک قول می‌دم نپذیرم. نه برای خشنودی شما که خود بی‌میلم به وزارت عظمی. من برای خود شاهی دارم، ماهی دارم تابان، اما شما چه‌طور در میدان رقابت از عرض اندام یک نقاش می‌ترسید؟ نقاشی که از نظر شما پیشهٔ پستی است.

اتابک برای جلب‌نظر شاه خدمت در شغل‌های پست و بالا ملاک نیست. حساسیت شغل مهمه. پدر من آبدارچی بود. سلامت و هلاک شاه در دست یک قهوه‌چی. منم شدم مسئول اسب‌های شاه، میرآخور. یک شل‌وسفتی مختصر در تنگ و زین و رکاب، جان سلطان رو به مخاطره می‌نداخت و باعث سقوطش می‌شد. و قولی دیگر، تو نزدیک‌ترین آدم به شاهی.

کمال‌الملک بودم جناب اتابک...

اتابک باز هم خواهید شد ان‌شاءالله. در اون صورت قول بدین بد منو نگین.

کمال‌الملک شما خود بد نکنید تا من بد شما نگویم.

کمال‌الملک مشت نخودچی و کشمش را در دست‌های اتابک خالی می‌کند.




برچسب ها: کمال‌الملک، فیلم، سینما، علی حاتمی، قاجار، هنر، نقاشی،  

تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1396 | 09:07 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 66 ::      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.