تبلیغات
نیستان
ایران زیباست، برای همین گوناگونی‌ها، چه در اقلیم و چه در فرهنگ آن
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : یکشنبه 8 اسفند 1395
نظرات

[http://www.aparat.com/v/3K5US]

نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : جمعه 6 اسفند 1395
نظرات

کتاب در اسارت فرهنگ توسط نشر صمدیه در ۴۳۰ صفحه منتشر گردید.

این کتاب به زبانی ساده به تشریح معضلات فردی و اجتماعی ما و ریشه‌یابی خلقیات و صفاتی می‌پردازد که به دلیل ترس، فقر و بی‌عدالتی در طول قرون و در راستای تنازع بقا در ما به وجود آمده‌اند. ویژگی‌هایی که در تکرار خویش و در گذار از نسل‌ها در ما نهادینه شده و همراه با آداب و رسومی که ‌زادۀ همان شرایط بوده‌اند، بخشی از هویت فرهنگی ما را ساخته‌اند.

ویژگی‌هایی چون مخفی‌کاری، زخم خوردن و دم بر‌نیاوردن، صادق نبودن در گفتار، تحمل نکردن انتقاد، قسم خوردن برای برای اثبات مدعا، تعظیم و تمجیدهای بی‌محتوا برای تقرب به مافوق، مبالغه در سخن گفتن جهت باورندان خویش به دیگران، گوشه و کنایه زدن برای فرار از عواقب صراحت، تفسیر و تأویل‌های افراطی از کلام دیگران، حسادت، کینه‌توزی، غیبت کردن، تهمت زدن، شایعه ساختن، بنده‌پروری و بت‌سازی، کوچک کردن دیگران برای بالا بردن خود و بالأخره پدیدۀ دهشتناکی به نام آبروداری.

با خواندن این کتاب متوجه می‌شویم که چگونه جایگزین شدن واژه احترام به جای ترس به بسیاری از این گفتارها و رفتارها همچون تعظیم و تکریم، بله‌قربان‌گویی و اظهار ارادت و بندگی به افراد قدرتمندتر از خود و تمکین از آن‌ها - رنگی از فضیلت و نیکی داده‌اند، به‌طوری‌که افراد نه‌تنها قادر به وانهادن آن‌ها نیستند بلکه خود را موظف به حفظ و پاسداری از آن‌ها می‌دانند. نویسنده بر این باور است که چنین فرهنگی فقط و فقط به تثبیت شرایط موجود کمک می‌کند و با حفظ آن نمی‌توان امید پیشرفتی داشت.

بخش دیگری از کتاب به آداب و عاداتی چون مهمان‌نوازی، تعارف، رودربایستی، آبروداری، خونگرمی، دست‌و‌دلبازی، احترام به والدین، احترام به موی سپید، احترام به معلم و استاد، احترام به مردگان و برگزاری مراسم باشکوه برای آنان می‌پردازد که نویسنده کتاب ریشۀ آن‌ها را در فقر اجدادمان یافته است. آداب و عاداتی که در زمان به وجود آمدنشان دلایل انسانی و والایی داشته‌اند اما انجام آن‌ها به دلیل معادل قرار گرفتن ثروت با آبرو، باعث شده که قشر عظیمی از مردم نادار یا کم‌دار زندگی را بر خود و خانواده دشوار یا حرام کنند و جمعی نیز فقط در راستای کسب آبرو و احترام به تجمع ثروت بپردازند و تا آن‌جا پیش روند که اخلاق را نیز زیر پا گذارند.

نویسنده بر این باور است که زمینه‌ساز اقتصاد سالم، سیاست سالم، ادبیات سالم و زندگی اجتماعی سالم فقط و فقط فرهنگ سالم است و تا زمانی که ما در اسارت چنین فرهنگی گرفتار آمده‌ایم، امید دست یافتن به جامعۀ سالمی که ارزش‌ها را نه در پول و موقعیت و مقام و مدرک و حفظ ظاهر، بلکه در درستکاری، احترام به حقوق همگان، خیرخواهی، اولویت دادن به مسائل جمع، پذیرش انتقاد، قبول اشتباه، تحمیل نکردن عقیدۀ خویش بر دیگران، قائل شدن حقوق انسانی برای زنان و کودکان، صداقت داشتن در رفتار و گفتار و غیره ببیند، خواب‌و‌خیالی بیش نخواهد بود.

در این کتاب ضمن ارائه راهکارهایی از تمامی جامعه‌شناسان، روان‌شناسان مسائل اجتماعی، متخصصین مسائل فرهنگی و مسئولین دلسوز در جهت برون‌رفت از این اسارت فرهنگی استمداد گردیده است.




نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 5 اسفند 1395
نظرات

... جانب دیگر خَلِش آغاز کرد
باز قزوینی فغان را ساز کرد


کین سوم جانب چه اندام است نیز
گفت: این است اشکم شیر، ای عزیز!


گفت: تا اشکم نباشد شیر را
گشت افزون درد، کم زن زخم‌ها


خیره شد دلاک و پس، حیران بماند
تا به دیر، انگشت در دندان بماند


بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد
گفت: در عالم کسی را این فتاد؟


شیر بی‌دم و سر و اشکم که دید؟
این‌چنین شیری خدا خود نافرید


ای برادر! صبر کن بر درد نیش
تا رهی از نیش نفس گبر خویش


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Shegeft.jpg

کان گروهی که رهیدند از وجود
چرخ و مِهر و ماهشان آرد سجود


هر که مُرد اندر تن او نفس گبر
مر ورا فرمان برد خورشید و ابر


چون دلش آموخت شمع افروختن
آفتاب او را نیارد سوختن

 

چیست تعظیم خدا افراشتن؟
خویشتن را خوار و خاکی داشتن


چیست توحید خدا آموختن؟
خویشتن را پیش واحد سوختن


گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شب خود را بسوز


هستیت در هست آن هستی‌نواز
همچو مس در کیمیا اندر گداز


در من‌و‌ما سخت کردستی دو دست
هست این جملۀ خرابی از دو هست


از مثنوی معنوی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/asab.jpg


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395
نظرات

این حکایت بشنو از صاحب‌بیان
در طریق و عادت قزوینیان


بر تن و دست و کَتِف‌ها بی‌گزند
از سر سوزن کبودی‌ها زنند


سوی دلاکی بشد قزوینیی
که کبودم زن، بکُن شیرینیی


گفت: چه صورت زنم؟ ای پهلوان!
گفت: برزن صورت شیر ژیان


طالعم شیرست، نقش شیر زن
جهد کن، رنگ کبودی سیر زن


گفت: بر چه موضعت صورت زنم؟
گفت: بر شانه‌گهم زن آن رقم


چون‌که او سوزن فرو بردن گرفت
درد آن در شانه‌گه مسکن گرفت


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Tattoo.jpg

پهلوان در ناله آمد کای سنی!
مر مرا کشتی، چه صورت می‌زنی؟


گفت: آخر شیر فرمودی مرا
گفت: از چه عضو کردی ابتدا؟


گفت: از دُمگاه آغازیده‌ام
گفت: دم بگذار ای دو دیده‌ام!


از دم و دمگاه شیرم دَم گرفت
دُمگه او دَمگهم محکم گرفت


شیر بی‌دم باش گو ای شیرساز!
که دلم سستی گرفت از زخم گاز


جانب دیگر گرفت آن شخصْ زخم
بی‌محابا و مواسایی و رحم


بانگ کرد او کین چه اندام است ازو
گفت: این گوش است ای مرد نکو!


گفت: تا گوشش نباشد ای حکیم!
گوش را بگذار و کوته کن گلیم...

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Tattoo1.jpg


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 3 اسفند 1395
نظرات

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامۀ کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم‌وبیش، بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سرّ حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعۀ رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می صاف مروق نکنیم

خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند
تکیه آن بِه که بر این بحر معلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت، نگیریم بر او
ور به‌حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/totee.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : یکشنبه 1 اسفند 1395
نظرات

چون علف هرزه‌ای که بار‌و‌برش نیست
ریشه دوانیده‌ام  به دشت هوس‌ها

 

تشنگی‌ام تافته چون کورهٔ خورشید
گرچه کنارم بود کرانه
ٔ دریا

 

حسرت اینم کشد که فصل بهاران
از سر دریا بخور ابر نخیزد

 

وز نفس سرد کوهسار گران‌خواب
بر لب صحرای خشک، ژاله نریزد

 

هرگزم از شاخسار سبز درختی
بستر آرام و سایه‌گیر نبوده است

 

مرغ نشاطی درون پهنهٔ گوشم
قصه نگفته‌ست و راز دل نسروده است

 http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Shab10.jpg

تودهٔ خاکستری که ماند کنارم
قصه
ٔ یک کاروان گمشده گوید

 

دیدۀ سنگ اجاق دودگرفته
خیره شده تا نشان رفته بجوید

 

گویدم این‌ها که روزگار گذشته
دست کسی آتشی کنار من افروخت

 

بر من دل‌بسته  در سکوت جنونم
شعله نشان داد و راه سوختن آموخت

 

سوختنم هست و راز این عطش سرخ
رفته به دهلیزهای عمر سیاهم

 

تا کِیَم  از دور، کاروان انیران
راه ببندد به شعله‌های نگاهم

 

تا کیم این دیدگان  خون‌شده از خشم
سایۀ سرگشتگان راه ببیند

 

دست امیدی ز لطف پنجه گشاید
وین علف هرزه را ز ریشه بچیند


فرخ تمیمی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Shab11.jpg


 
 
آقای روحانی! ضمن تبریک به شما برای پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری و آرزوی موفقیت در ادامه‌ی مسیر، اعلام می‌کنم که من زن می‌خوام

میثم نصیری