نیستان

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان انگار می‌کنم که ورنجِستم!

اتابک همه‌چیز به جای خود، سرِمویی از قلم نیفتاده، الّا...

شاه الّا چی اتابک؟

اتابک به سنت دائم که نوکری خوش‌خبر بودم، بریده باد زبانم، اگر پیک بدپیام باشم؛ خصوص در ایام عید و اوقات شیرین وصل و لحظهٔ کام‌جویی قبلهٔ عالم از این نگار رنگارنگ.

شاه چیزی از قلم افتاده؟

اتابک چیزی در اصل.

شاه به چشم ما نمی‌آید.

اتابک برون از پرده هویداست. مراقبتْ وظیفهٔ نوکر است تا آقا آسوده باشد. حراست از جان ولی‌نعمت و درب‌خانه و اسباب سلطنت.

شاه اسباب سلطنت؟ چه به سر تخت آمده؟ پرده را پس کن.

اتابک دزد جسور به سرتخت دست نیافته؛ به درگه بارگاه زخمی زده، رفته.

شاه تابلو را روی زمین رها می‌کند. کمال‌الملک تابلو را از روی زمین برمی‌دارد.

اتابک ساعتی پیش از تشریف‌فرمایی ذات اقدس شهریاری که به عادت دیرینه مکان تشریف‌فرمایی را باید شخصاً وارسی کنم، نکته را یافتم. برای بروز مطلب منتظر فرصتی مغتنم شدم تا صدمهٔ روحی کمتری به حضرت ظل‌اللهی وارد آید. فی‌الفور اقدامات مؤکدْ مبذول، حاکم تهران، جناب کامران‌میرزا نایب‌السلطنه، نیابتاً از جانب قبلهٔ عالم احضار و الساعه در سرسرا منتظر امر جهان‌مطاع است؛ بی‌آنکه از کم‌ّوکیف ماوقع چیزی بداند.

شاه بیاید شاهنشاه‌زاده کامران.

اتابک شرفیاب شوند.




کامران‌میرزا وارد تالار می‌شود و جلو پای پادشاه زانو زده و دست شاه را می‌بوسد.

کامران‌میرزا رحم کنید قبلهٔ عالم. از باغ لب‌ها گل بریزید که از هیبت غضب شاهانه چیزی نمانده زَهرهٔ نوکرها بترکد. اگر میل جهان‌گشای شاه‌بابا به گرفتن تاج‌وتخت امپراطور روس تعلق گرفته، به اشارت ابرو به جان‌نثار بفرمایید تا غلام پیشکش کند. تیغی که به کمر امیرحربتان بستید، شمشیر عباس‌میرزا است.

شاه این لطفی که به تو شد حقیقتاً چه اهانتی بود به عباس میرزا. خاک بر سرت حاکم تهران! پایتخت آن‌چنان امن‌وامان است که در دارالخلافه، بی‌پروا طلای تخت شاه را دزدیده‌اند.

کامران‌میرزا برای تقدیم طلا و طلادزد چه‌قدر وقت مرحمت می‌فرمایید؟

شاه خشم تأمل را کشته پسر. زود کلهٔ اون دزد پدرسوخته رو بکَنید.

کامران‌میرزا نجوایی به زبان فرانسه در گوش شاه می‌خواند و شاه نیز جوابی به زبان فرانسه به او می‌دهد.

اتابک قدر قدرتا! اگر صحبت خانگی است و محرمانه، نوکر را مرخص فرمایید که شخصِ غیر مانع درددل پدر و فرزند نباشد.

شاه شما با این تن پروار چه دل نازکی دارید، اتابک! نه آقا، صحبت مربوط به این سرقت جسورانه بود. اختیار تام خواست، در این باب دادیم.

اتابک اگر مصلحت بدانند، تدبیر این است که ذات اقدس شهریاری به قوام مراسم نوروز بپردازند و امر تعقیب و تجسس را به چاکران واگذارند. گرچه لیاقت و کاردانی وزیر جنگ برای قبلهٔ عالم روشن است و جای امیدْ فراوان، کمترین غم‌خوار هم قول می‌دهد دست به دعا بردارد. اگر دزد در همین دو روزِ نوروز تحویل نشد، به عقوبت، جبهٔ صدارت از تنم بیرون کنید، برگردانیدم به خدمت پدری به آبدارخانه تا به سمت قهوه‌چی‌گری مشغول باشم.

شاه در این منصب بمانید، دل‌شادترم. شکر خدا این روزها قهوه‌چی ماهری در آبدارخانه داریم.

اتابک بازم دلمو شکستین! بازم دلمو شکستین!

شاه جدی نبود پدرسوخته! دزدو بگیر. جداً می‌خوامش. تا آتش غضب ما سرد نشده، بسوزونیدش.

ناصرالدین شاه و اتابک تالار را ترک می‌کنند. کمال‌الملک نیز خیال ترک تالار را دارد.

کامران‌میرزا نه، صبر کنید. شما مرخص نیستید. بیایید پدرسوخته‌ها.

سه نفر از فراشان دربار به داخل تالار می‌آیند و کمال‌الملک را پشت میز می‌نشانند. پیشخدمتی با سینی قهوه وارد می‌شود و سینی را روی میز می‌گذارد. یک فنجان قهوه برای کمال‌الملک می‌ریزد و خارج می‌شود. کامران‌میرزا به سوی کمال‌الملک می‌رود.

کامران‌میرزا اتفاقاً در این‌گونه موارد، نوکرهای مقرب بیشتر در مظان اتهام هستند. نوکرهای مقبولی که زبان درازی هم دارند و اگر زیر استنطاق مُقُر نیایند و زبان باز نکنند، زبان‌بریده می‌شن تا دیگر به مخاطبین محترم خود یاوه نگویند. قهوه میل دارید؟

کمال‌الملک خیر.

کامران‌میرزا بفرمایید میل کنید.

کمال‌الملک عرض کردم: میل ندارم.

کامران‌میرزا میل تو چه اهمیتی داره، وقتی من امر می‌کنم؟

کامران‌میرزا فنجان قهوه را به کمال‌الملک می‌دهد.


کامران‌میرزا
لابد چیزهای زیادی در باب قهوهٔ قجری شنیدین، که خاندان قاجار برای کشتن منسوبین و خدمتگزاران نزدیک خود به جهت حفظ ظاهر، بی‌سروصدا اون‌ها رو با قهوه مسموم می‌کنند. همه موهومه، شایعه است. کسانی که در اثر خوردن قهوهٔ قجری مُردن، به تصدیق حکیم‌باشی، همگی مرگشان طبیعی بوده.

کمال‌الملک فنجان قهوه را می‌نوشد.

کامران‌میرزا حالا حرف بزن؛ حرف بزن.

کمال‌الملک من نقاشم. در دیار کلام غریبم. گفتن نمی‌دانم.

کامران‌میرزا بگویید، در این لحظاتِ شاید واپسین.

کمال‌الملک اگر به‌حقیقت، ساعت آخر باشه، خوب‌تر از شما سراغ دارم. همان که در گوشم نجوا می‌کنه، نوبه‌نو. می‌گه: این بازی‌های کهنه چیست؟ ترس در دل من راه نداره. من دلباخته‌ام. دلم پر از یاد اوست. سرسوزنی جای هراس نیست.

کامران‌میرزا با من حرف بزن.

کمال‌الملک پس مجبورم کن.

کامران‌میرزا انگشتان کمال‌الملک را می‌پیچاند.

کمال‌الملک آرام آقا! این ساز عشقه. شکستی. بپرسید، می‌گویم.

کامران‌میرزا شما بیش از همه در این تالار تردد دارید، جناب نقاش‌باشی!

کمال‌الملک پدر تاجدارتان امروز صبح لقب کمال‌الملک مرحمت فرمودند. شما پس می‌گیرید؟

کامران‌میرزا دربار قاجار از این دادوستدها زیاد داره. طفره نرید. جواب بدید، صریح، روشن.

کمال‌الملک هفت ساله که من روی این تابلو کار می‌کنم. حتی هوای این تالار پر از نفس منه؛ و یاد او.

کامران‌میرزا شما حقیقتاً فکر می‌کنید که نقاش مستعدی هستید؟ هفت سال مواجب گرفتید و وقت تلف کردید برای کشیدن یک تابلو؛ اون‌هم با یک چنین افتضاحی کارو تمام کردید که دامن پاک هنر آلوده شد به دزدی.

کمال‌الملک دامن هنر در این ملک همیشه آلوده است، از حافظ تا من...




برچسب ها: علی حاتمی، کمال‌الملک، محمد غفاری، نقاشی، فیلمنامه، سینما، دهۀ شصت،  

تاریخ : شنبه 28 مرداد 1396 | 09:08 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

تالار موزه، هیاهوی مدعوین، مراسم سلام

مراسم سلام مخصوص عید نوروز در تالار موزه گلستان برپاست. شاه قاجار بندگان خاص درگاه را مورد تفقد قرار می‌دهد.

رجال جهت شرفیابی صف بسته‌اند. به امید دریافت عیدی و مرحمتی و لقب و منصب و از فرط بخل، سخت مراقب یکدیگرند تا در این قافلۀ خوش‌خدمتی و نوکرمآبی یک وجب از دیگری عقب نمانند و سربزنگاه در لحظۀ تشرف، طوری از خود جان نثاری نشان دهند که مورد لطف و مرحمت واقع شوند.

وزیر تشریفات با تحکم، طوری گلۀ رجال را بالا‌و‌پایین و پس‌و‌پیش می‌کند که قاطرچی دسته قاطران را. در این صحنه آن روی سکۀ مراسم سلام نشان داده می‌شود که مضحکه‌ای است از یک شکوه باسمه‌ای.

وزیر تشریفات در سیاهۀ خود نام محمد نقاش‌باشی را می‌بیند ولی محمد در صف مشتاقان نیست.

وزیر تشریفات جناب حاجب‌الدوله، نقاش‌باشی پدرسوخته نیامده انگار...

حاجب‌الدوله غلط کرده جناب وزیر! آمده، با سر هم آمده، کاکا هم گفته، حکماً یک جایی همین لاماهاس.

وزیر تشریفات اگه این مرتیکۀ نقاش بزنه به سرش و نیاد، قبلۀ عالم پاک تو لب می‌شن، ذات ملوکانه غضب می‌فرمایند و عیدمون خدای نخواسته عزا می‌شه. این جسارت قابل‌تحمل نیست. ولی‌نعمت اجازۀ شرفیابی دهد، نوکر خودسرانه نیاید. کپی‌اوغلی!‌ فی‌الفور یک شاطر روانه کنید برود کت‌بسته بیاردش.

حاجب‌الدوله مضطرب نباشید جناب وزیر دربار. اگر آن نگون‌بخت نیامده باشه، باز در دسترس ماست. حول‌و‌حوش همین عمارته یا در نقاش‌خانۀ مبارکه رنگ روی رنگ می‌گذارد یا در تالار آیینه نشسته به کشیدن باسمه. شکر خدا این یکی نه بنگی است نه افیونی که افتاده باشه پای نگاری. هرجا باشه آن‌جا هم نگارخانه است.

حاحب الدوله شاطری را فرا می‌خواند و در گوش او زمزمه می‌کند.

حاجب‌الدوله اوغلان، گل‌بورا، گل‌بورا، تِزُل، تِزُل.

نقاش‌باشی در تالار آیینه سخت مشغول نقاشی است و روی پردۀ تالار آینه کار می‌کند.

شاطر وارد می‌شود و اوامر حاجب‌الدوله را به او ابلاغ می‌کند.

نقاش‌باشی کار را رها می‌کند و به تالار می‌رود و در جلوِ صف می‌ایستد.

شاطر آوردمش به هر جون‌کندنی که بود، جناب حاجب‌الدوله.

حاجب‌الدوله دستتان سپرده جناب وزیر دربار! من می‌رم ترتیب تشریف‌فرمایی قبلۀ عالم را بدم.

وزیر دربار به طرف نقاش‌باشی می‌رود و محمد را در جای مخصوص داخل صف می‌کند.

وزیر تشریفات خدا را شکر! خدا را شکر که رسیدی! زود خودتو با قلدری جا کن که این نوکرهای قدیمی جا به تازه‌وارد نمی‌دن.

حاجب‌الدوله السلطان‌بن‌سلطان‌بن‌سلطان والخاقان‌بن‌خاقان‌بن‌خاقان، ناصرالدین‌شاه قاجار.

ناصرالدین‌شاه با لباس‌های مخصوص سلام وارد تالار می‌شود. از جلو صف مدعوین می‌گذرد و بالای سفرۀ هفت‌سین می‌نشیند. امام‌جمعه روبه‌روی شاه نشسته و دعای مخصوص سال نو را می‌خواند.



امام جمعه بسم الله الرحمن الرحیم. یا مقلب القلوب و الابصار

شاه یا مقلب القلوب و الابصار

امام جمعه یا مدبر اللیل و النهار

شاه یا مدبر اللیل و النهار

امام جمعه یا محول الحول و الاحوال

شاه یا محول الحول و الاحوال

امام جمعه حوّل حالنا الی احسن الحال

شاه حوّل حالنا الی احسن الحال

امام جمعه اللهم صلی علی محمد و آل محمد.

تقویم‌دار به ساعت خود نگاه می‌کند و در همین لحظه صدای شلیک توپ تحویل سال نو به گوش می‌رسد. صدای شیپور و نقاره بلند می‌شود.

تقویم‌دار به مبارکی و میمنت اقبال وجود مسعود شاهنشاه در این ثانیه، آفتاب به برج حمَل تحویل گردید، سال 1313 هجری قمری، سیچقان ایل.

اتابک به دور شاه اسپند دود می‌کند. ناصرالدین شاه به اتابک و کامران‌میرزا عیدی مخصوص می‌دهد. وزیر دربار ساعت زنگ‌دار زیبایی را به شاه نشان می‌دهد و شاه می‌خندد.

وزیر تشریفات اهدایی علیا‌حضرت ملکۀ انگلیس.

وزیر دربار فرمانی را در دست دارد و رو به نقاش‌باشی کرده شروع به خواندن می‌کند.

وزیر تشریفات میرزا‌محمدخان غفاری کاشانی، نقاش‌باشی خاصه و پیش‌خدمت حضور همایون، از مواهب سلطنتی و امتیازات دولتی به دریافت لقب کمال‌الملک، منصب سرتیپی و نشان شیر‌و‌خورشید، حمایل سبز و شمشیر و کمربند مرصّع با انگشتر الماس نایل آمد.

نقاش‌باشی به یاد دوران نوجوانی خود می‌افتد و روز اولی که به مدرسه دارالفنون وارد می‌شد.

محمد جوان (که کودکی نقاش‌باشی است) وارد مدرسه شده نزد مدیر مدرسه می‌رود و بعد مشغول تعلیم نقاشی زیر نظر استاد می‌شود.

نقاش‌باشی از دور، شاهد جریان است. در این لحظه او به حال خود باز می‌گردد، که در دربار است و در خدمت شاه.

شاه حالا می‌توانی زیر تابلو را امضا کنی «کمال‌الملک». هفت سال فرصت شما تمام شد. بعد‌از‌ظهر، حکماً می‌آییم برای تماشای تابلو.

کمال‌الملک مرخص می‌فرمایند؟

کمال‌الملک از تالار خارج می‌شود. وزیر دربار فرمان دیگری را می‌خواند. کودکی با لباس رسمی و شمشیر و حمایل مقابل شاه ایستاده است. شاه از ظاهر مضحک آن کودک و لقب او به خنده می‌افتد.

وزیر تشریفات میرزا‌بیوک‌خان باروت‌ساز سرابی، ملقب به شجاع‌الدوله، مفتخر به دریافت تمثال همایون، منصب امیرلشگری ظفر‌بخت خراسان.



شاه به همراه اتابک برای دیدن تابلو کمال‌الملک وارد تالار آیینه می‌شود.

شاه عاقبت وسوسۀ ده‌سالۀ تماشای این پرده مغلوب شکیبایی شاه شد. پرده بیفکنید که صبر از کاسۀ چشم‌ها سر‌آمده، سخت رغبت دیدار داریم. کلامی، قبل از بالا رفتن پرده: در میان ما تنها نقاش است که می‌داند چه کرده؛ هیجانِ چه خواهد بود، فقط برای ماست.

کمال‌الملک و هیجانِ چه خواهد شد، برای من.

کمال‌الملک پرده از روی تابلو بر می‌گیرد و شاه با حیرت به تابلو نگاه می‌کند.

شاه الحق که به عمری انتظار می‌ارزید. قیامت کرده اتابک! کار را تمام کرده...

شاه تابلو را از روی سه‌پایه برمی‌دارد و در حین قدم زدن در تالار به آن نگاه می‌کند.

اتابک حرم‌خانه مبارکۀ قبلۀ‌عالم هم چنین عشرتی شریف از شاه ندیده. لحظۀ وصل عجیبی است. پرده تاب مستوری نداشته دیگر، و ملِک عشق پروای غیر نمی‌کند. ملامت کوردلان باطل است. وقتی شاهی از کرم درویشی به وجد آمده، صبوری خواستن از نوکران نارواست. من نیز هم‌زبان با مولای خود فغان می‌کنم: چه کرده‌ای استاد؟!

کمال‌الملک کاری ساده، قدری از جانم مایه گذاشتم.

اتابک قلمْ خسروی نیست، ولی کار، شاهکاره. بی‌تخت شاهی کار شاهانه کردن چگونه است؟

کمال‌الملک عاشقان خسروان ملت عشق اند، ملتی همه شاه.

اتابک شاهانی همه رعایای شاهنشاه قاجار.

شاه تناسب تالار و تابلو صد‌یک است. تمام تالار درون پرده عظیم‌تر، جلوۀ آیینه‌ها بیشتر، لاله‌ها روشن‌تر، پرده‌ها رنگین‌تر. فرش عظیمی بدین کوچکی بافتن، از کلاف رنگ و سرانگشت قلم، صنعت سحر می‌خواهد. نگارستانی است خلاصه. سعدی در گلستان باغ نظر ساخته؛ استاد در این پرده، قصر نظر. گرچه به خصلت شاهان، حسود به کار نوکران خویش نیستیم، اما در عالم نقاشی بدمان نمی‌آمد خالق تالار آینه ما بودیم.

اتابک به امر جهان‌مطاع ملوکانه بود.

کمال‌الملک رنگ و قلم و پرده و تالار از درب‌خانه بود، حال و شور‌و‌اشتیاق از یار. نقاش از برکت عشق دستی افشانده...





برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، سینما، فیلمنامه، تاریخ، هنر، نقاشی،  

تاریخ : جمعه 27 مرداد 1396 | 10:23 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات






تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1396 | 02:19 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات






تاریخ : شنبه 21 مرداد 1396 | 02:15 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : جمعه 20 مرداد 1396 | 02:11 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 66 ::      ...   3   4   5   6   7   8   9   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.