تبلیغات
نیستان
یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلی أَنْفُسِکُمْ
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : شنبه 21 اسفند 1395
نظرات

می‌خواستم من پادشاه کشورت باشم
دروازه را تسلیم شاه دیگری کردی
بر لشکر احساس من آتش کشیدی زن
زن بودی اما خوب، خوب اسکندری کردی

 

در انحصار پادشاه دیگری بودی
در اقتدار سایه‌ام تردید می‌کردی
کشف حجابت باعث بدنامی‌ات می‌شد
باید مرا از کشورت تبعید می‌کردی

 

در امنیت بودی ولی با ماجراجویی
لبخند را با اخم تاتاری عوض کردی
تاریخ حیرت کرد وقتی که رضاخان را
با شاه‌های عهد قاجاری عوض کردی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Roya5.jpg

جغرافیای من درون نقشه‌ها گم شد
وقتی که حتی پایتختت هم فرو پاشید
حالا تحصن می‌کنی؟ سودی ندارد شعر
مشروطه شلیک قوای دشمنش را دید

 

خواندم ولی افسوس که از یاد من پر زد
در قصهٔ فرهاد چیزی غیر حسرت نیست
من دوستت دارم ولی تو راست می‌گفتی
لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست!

 

مهرداد عرفانی



http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Roya6.jpg

نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395
نظرات

آغوش من دروازه‌های تخت جمشید است
می‌خواستم تو پادشاه کشورم باشی

 

آتش کشیدی پایتخت شور و شعرم را
افسوس که می‌خواستی اسکندرم باشی

 

این روزها حتی شبیه سایه‌ات هم نیست
مردی که یک‌شب بهترین تعبیر خوابم بود

 

مردی که با آن جذبهٔ چشمِ رضاخانیش
یک روز تنها علت کشف حجابم بود

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Roya.jpg

در بازوانت قتلگاه کوچکی داری
لبخند غارت می‌کند آن اخم تاتاریت

 

بر باد دادی سرزمین اعتمادم را
با ترکمنچای خیانت‌های قاجاریت

 

در شهرهای مرزی پیراهنم جنگ است
جغرافیای شانه‌هایت تکیه‌گاهم نیست

 

دارم تحصن می‌کنم با شعر بر لب‌هات
هرچند شرطی بر لب مشروطه‌خواهم نیست


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Roya1.jpg

من قرن‌ها معشوقهٔ تاریخی‌ات بودم
دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست

 

من دوستت دارم... بغل کن گریه‌هایم را
لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست


رؤیا ابراهیمی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Roya2.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Roya3.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Roya4.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 17 اسفند 1395
نظرات
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khoshnevis3.jpg

هزاردستانِ علی حاتمی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khoshnevis.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khoshnevis1.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khoshnevis2.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png

نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : دوشنبه 16 اسفند 1395
نظرات

و گفت: هر که گوید خدای بر چیزست یا در چیزست و یا از چیزست او کافر بود.

و گفت: هرآن معصیت بنده را به حق نزدیک گرداند که اول آن ترس بود و آخر آن عذر.

و گفت: هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب آن طاعت بنده را از خدای دور گرداند. مطیعِ باعجب، عاصی است و عاصی باعذر، مطیع؛ زیرا که در این معنی بنده را به حق نزدیک گرداند.

از وی پرسیدند: درویش صابر فاضل‌تر یا توانگر شاکر؟ گفت: درویش صابر؛ که توانگر را دل به کیسه بود و درویش را با خدای.

و گفت عبادت جز به توبه راست نیاید که حق‌تعالی توبه مقدّم گردانید بر عبادت؛ کما قال الله تعالی: التائبون العابدون.

و گفت: ذکر توبه در وقت ذکر خدای، غافل ماندن است از ذکر؛ و خدای را یاد کردن به حقیقت آن بود که فراموش کند در جنب خدای جملهٔ اشیا را به جهت آن‌که خدای او را عوض بود از جملهٔ اشیا.

و گفت در معنی این آیت: یختص برحمته من یشاء؛ خاص گردانم به رحمت خویش هر که را خواهم؛ واسطه و علل و اسباب از میان برداشته است تا بدانند که عطا محض است.

و گفت: مؤمن آن است که ایستاده است با نفس خویش و عارف آن است که ایستاده است با خداوند خویش.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Emam5.gif


و گفت: هر که مجاهده کند با نفس برای نفس به کرامات برسد و هر که مجاهده کند با نفس برای خداوند برسد به خداوند.

و گفت: الهام از اوصاف مقبولان است و استدلال ساختن که بی الهام بود از علامت راندگان است.

و گفت: مکر خدای در بنده نهان‌تر است از رفتن مورچه در سنگ سیاه به شب تاریک.

و گفت: عشق، جنون الهی است. نه مذموم است نه محمود؛ و گفت: سرّ معاینه آن‌گاه مرا مسلّم شد که رقم دیوانگی بر من کشیدند.

و گفت: از نیک‌بختی مرد است که خصم او خردمند است؛ و گفت از صحبت پنج کس حذر کنید، یکی از دروغ‌گوی که همیشه با وی در غرور باشی؛ دوم احمق که آن‌وقت که سود تو خواهد زیان تو بود و نداند؛ سوم بخیل که بهترین وقتی از تو ببرد؛ چهارم بددل که در وقت حاجت تو را ضایع گذارد؛ پنجم فاسق که تو را به یک لقمه بفروشد و به کمتر از یک لقمه. گفتند: آن چیست کمتر از یک لقمه؟ گفت: طمع در آن.

و گفت: حق‌تعالی را در دنیا بهشت است و دوزخ است. بهشت عافیت است و دوزخ بلاست. عافیت آن است که کار خود را به خدای گذاری و دوزخ آن است که کار خدای با نفس خویش گذاری.

و گفت: من لم یکن له سر، فهو مضر. اگر صحبت اعدا مضر بودی اولیا را، به آسیه ضرری رسیدی از فرعون و اگر صحبت اولیا نافع بودی اعدا را، منفعتی رسیدی از زن نوح و زن لوط را، ولکن بیش از قبضی و بسطی نبود؛ و سخن او بسیار است، تأسیس چند کلمه گفتیم و ختم کردیم.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Emam4.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : یکشنبه 15 اسفند 1395
نظرات

... نقل است که یک‌بار داود طایی پیش صادق آمد و گفت: ای پسر رسول خدای! مرا پندی ده که دلم سیاه شده است. گفت: یا باسلیمان! تو زاهد زمانه‌ای. تو را به پند من چه حاجت است؟ گفت: ای فرزند پیغمبر! شما را بر همۀ خلایق فضل است و پند دادن همه بر تو واجب است. گفت: یا اباسلیمان! من از آن می‌ترسم که به قیامت جد من دست در من زند که حق متابعت من نگزاردی؟ این کار به نسبتِ صحیح و نسبِ قوی نیست. این کار، به معاملت، شایستۀ حضرت حق بود. داود بگریست و گفت: بار‌خدایا! آن‌که معجون طینت او از آب نبوت است و ترکیب طبیعت او از اصل برهان و حجت، جدش رسول است و مادرش بتول است، او بدین حیرانی است. داود که باشد که به معاملۀ خود معجب شود؟

نقل است که با موالی خود روزی نشسته بود. ایشان را گفت: بیایید تا بیعت کنیم و عهد بندیم که هر که از میان ما در قیامت رستگاری یابد همه را شفاعت کند. ایشان گفتند: یا ابن رسول الله تو را به شفاعت ما چه حاجت که جد تو شفیع جملۀ خلایق است؟ صادق گفت: من بدین افعال خودم شرم دارم که به قیامت در روی جد خود نگرم.

نقل است که جعفر صادق مدتی خلوت گرفت و بیرون نیامد. سفیان ثوری به در خانۀ وی آمد و گفت: مردمان از فواید انفاس تو محروم‌اند؛ چرا عزلت گرفته‌ای؟ صادق جواب داد که اکنون چنین روی دارد: فسد الزمان و تغیر الاخوان. و این دو بیت را بخواند:

ذهب الوفاء ذهاب امس الداهب
والناس بین مخایل و مآرب
یفشون بینهم المودة والوفا

و قلوبهم محشوة بعقارب

نقل است که صادق را دیدند که خزی گران‌مایه پوشیده بود. گفتند: یا ابن رسول‌الله، هذا من زیّ اهل بیتک؟ دست آن کس بگرفت و در آستین کشید. پلاسی پوشیده بود که دست را خلیده می‌کرد. گفت: هذا للحق و هذا للخلق.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Emam2.jpg

نقل است که صادق را گفتند: همۀ هنرها داری. زهد و کرم باطن و قره‌العین خاندانی؛ ولکن بس متکبری. گفت: من متکبر نیم، لیکن کبر کبریایی است که من چون از سر کبر خود برخاستم کبریای او بیامد و به جای کبر من بنشست. به کبر خود کبریایی نشاید کرد اما به کبریای او کبر شاید کرد.

نقل است که صادق از ابو حنینفه پرسید که عاقل کیست؟ گفت: آن‌که تمییز کند میان خیر و شر. صادق گفت: بهایم نیز تمییز توانند کرد، میان آن‌که او را بزنند و آن‌که او را علف دهند. ابوحنیفه گفت: نزدیک تو عاقل کیست؟ گفت: آن‌که تمییز کند میان دو خیر و دو شر تا از دو خیر، خیرالخیرین اختیار کند و از دو شر خیرالشرین برگزیند.

نقل است که همیانی زر از یکی برده بودند. آن‌کس در صادق آویخت که تو بردی؛ و او را نشناخت. صادق گفت: چند بود؟ گفت: هزار دینار. او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد. پس از آن، آن مرد زر خود بازیافت. زر صادق باز برد و گفت: غلط کرده بودم. صادق گفت: ما هر چه دادیم باز نگیریم. بعد از آن مرد از یکی پرسید که او کیست؟گفتند: جعفر صادق. آن مرد خجل شد و برفت.

 نقل است که صادق روزی تنها در راهی می‌رفت؛ الله‌الله می‌گفت. سوخته‌ای بر عقب او می‌ر فت و بر موافقت او الله‌الله می‌گفت. صادق گفت: الله! جبه ندارم. الله جامه ندارم! درحال، دستی جامه‌ای زیبا حاضر شد. جعفر درپوشید. آن سوخته پیش رفت و گفت: ای خواجه! در الله گفتن با تو شریک بودم، آن کهنۀ خود به من ده. صادق را خوش آمد و آن کهنه به او داد.

نقل است که یکی پیش صادق آمد و گفت: خدای را به من بنمای. گفت: آخر نشنیده‌ای که موسی را گفتند: لن‌ترانی. گفت: آری! اما این ملّت محمّد است که یکی فریاد می‌کند: رأی قلبی ربی، دیگری نعره می‌زند که لم اعبد رباً لم اره. صادق گفت: او را ببندید و در دجله اندازید. او را ببستند و در دجله انداختند. آب او را فرو برد. باز برانداخت. گفت: یا ابن رسول‌الله، الغیاث! الغیاث! صادق گفت: ای آب! فرو برش. فرو برد، باز آورد. گفت! یا ابن رسول‌الله، الغیاث! الغیاث! گفت: فرو بر.

همچنین چند کرت آب را می‌گفت که فرو بر، فرو می‌برد. چون برمی آورد می‌گفت: یا ابن رسول الله، الغیاث! الغیاث! چون از همه نومید شد و وجودش همه غرق شد و امید از خلایق منقطع کرد این نوبت که آب او را برآورد گفت: الهی، الغیاث! الغیاث! صادق گفت: او را برآرید.

برآوردند و ساعتی بگذشت تا باز قرار آمد. پس گفت: حق را بدیدی؟ گفت: تا دست در غیری می‌زدم در حجاب می‌بودم. چون به کلی پناه بدو بردم و مضطر شدم روزنه‌ای در درون دلم گشاده شد؛ آن‌جا فرو نگریستم. آن‌چه می‌جستم بدیدم و تا اضطرار نبود آن نبود که «امن یجیب المضطر اذا دعاه». صادق گفت: تا صادق می‌گفتی کاذب بودی. اکنون آن روزنه را نگاه دار که جهان‌خدای بدان‌جا فروست...

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Emam3.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png



نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : جمعه 13 اسفند 1395
نظرات

آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صدیق، آن عالم تحقیق، آن میوۀ دل اولیا، آن جگرگوشۀ انبیا، آن ناقد علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق: جعفرالصادق رضی الله عنه.

گفته بودیم که اگر ذکر انبیا و صحابه و اهل بیت کنیم کتابی جداگانه باید ساخت. این کتاب شرح اولیاست که پس از ایشان بوده‌اند اما به سبب تبرک به صادق ابتدا کنیم که او نیز بعد از ایشان بوده است و چون از اهل بیت بود و سخن طریقت او بیشتر گفته است و روایت از وی بیشتر آمده است کلمه‌ای چند از آن او بیاوریم که ایشان همه یکی‌اند. چون ذکر او کرده شود از آنِ همه بود. نبینی که قومی که مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند؛ یعنی یکی دوازده است و دوازده یکی.

اگر تنها صفت او گویم، به زبان و عبارت من راست نیاید که در جملۀ علوم و اشارات و عبارات، بی‌تکلف به کمال بود و قدوۀ جملۀ مشایخ بود و اعتماد همه بر وی بود و مقتدای مطلق بود. هم الهیان را شیخ بود و هم محمدیان را امام و هم اهل ذوق را پیشرو و هم اهل عشق را پیشوا. هم عبّاد را مقدّم، هم زهّاد را مکرّم. هم صاحب تصنیف حقایق، هم در لطایف تفسیر و اسرار تنزیل بی‌نظیر بود و از باقر - رضی الله عنه - بسیار سخن نقل کرده است و عجب دارم از آن قوم که ایشان خیال بندند که اهل سنت و جماعت را با اهل بیت چیزی در راه است که اهل سنت و جماعت اهل بیت را باید گفت به حقیقت. و من آن نمی‌دانم که کسی در خیال باطل مانده است، آن می دانم که هر که به محمد ایمان دارد و به فرزندانش ندارد به محمد ایمان ندارد. تا به حدی که شافعی در دوستی اهل بیت تا به حدی بوده است که به رفضش نسبت کرده‌اند و محبوس کردند و او در آن معنی شعری سروده است و یک بیت این است:

لو کان رفضا حب آل محمد
فلیشهد الثقلان انی رافض

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Emam.jpg


که فرموده است یعنی «اگر دوستی آل محمد رفض است گو جملۀ جن و انس گواهی دهید به رفض من»؛ و اگر آل و اصحاب رسول دانستن از اصول ایمان نیست، بسی فضولی که به کار نمی‌آید، می‌دانی. اگر این نیز بدانی زیان ندارد، بلکه انصاف آن است که چون پادشاه دنیا و آخرت محمد را می‌دانی، وزرای او را به جای خود می‌باید شناخت و صحابه را به جای خود و فرزندان او را به جای خود می‌باید شناخت تا سنّی پاک باشی و با هیچ‌کس از پیوستگان پادشاهت کار نبود. چنان‌که از ابوحنیفه - رضی الله عنه - پرسیدند: از پیوستگان پیغامبر - صلی الله علیه -  کدام فاضل‌تر؟ گفت: از پیران، صدیق و فاروق و از جوانان، عثمان و علی و از زنان، عایشه؛ از دختران، فاطمه - رضی الله عنهم اجمعین.

نقل است که منصور خلیفه شبی وزیر را گفت: برو صادق را بیار تا بکشم. وزیر گفت: او در گوشه‌ای نشسته است و عزلت گرفته و به عبادت مشغول شده و دست از ملک کوتاه کرده و امیرالمؤمنین را از وی رنجی نه. از کشتن وی چه فایده بود؟ هرچند گفت سودی نداشت. وزیر برفت به طلب صادق. منصور غلامان را گفت: چون صادق درآید و من کلاه از سر بردارم شما او را بکشید.

وزیر صادق را درآورد. منصور درحال برجست و پیش صادق باز دوید و در صدرش بنشانید و خود نیز به دو زانو پیش او بنشست. غلامان را عجب آمد. پس منصور گفت: چه حاجت داری؟ صادق گفت: آن‌که مرا پیش خود نخوانی و به طاعت خدای بگذاری.  پس دستوری داد و به اعزازی تمام روانه کرد. درحال لرزه بر منصور افتاد و دواج بر سر درکشید و بیهوش شد. گویند سه نماز از وی فوت شد. چون باز هوش آمد وزیر پرسید که آن چه حال بود؟ گفت: چون صادق از در درآمد اژدهایی دیدم که با او بود که لبی به زبر صفه نهاد ولبی به زیر صفه و مرا گفت به زبان حال اگر تو او را بیازاری تو را با این صفه فرو برم؛ و من از بیم اژدها ندانستم که چه می‌گویم. از وی عذر خواستم و چنین بیهوش شدم


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Emam1.png