نیستان

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان انگار می‌کنم که ورنجِستم!

دستش از گل، چشمش از خورشیدْ سنگین خواهد آمد
بسته بار گیسوان از نافۀ چین خواهد آمد


از تبار دلستان لولیان بیستونی
شنگ و شیطان، با همان رفتار شیرین خواهد آمد


با شگرد سامری را ساحری‌آموز نازش
تا دوباره از که بستاند دل و دین خواهد آمد


با همان آنی که پنداری خود از روز نخستین
شعر گفتن را به حافظ داده تلقین خواهد آمد


بی‌گمان از آینه، جشن سرور‌آمیز حُسنش
راه دوری تا من، این تصویر غمگین خواهد آمد


عشق گاهی زندگی‌ساز است و گاهی زندگی‌سوز
تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد

**

ای دل من! سر مزن بر سینه این‌سان ناشکیبا
لحظه‌ای دیوانه‌جان! آرام بنشین، خواهد آمد


خواهد آمد، خواهد آمد، آه اگر اما نیاید
باز سقف آسمان امروز پایین خواهد آمد


حسین منزوی

اگر تصویر، فیلم یا صوتی مرتبط با این شعر دارید، آن را برای انتشار به ایمیل نویسنده یا @Meysam_Khan2 در تلگرام بفرستید.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Blank.png

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


برچسب ها: حسین منزوی، شعر، غزل، ادبیات معاصر، زنجان، آسمان، زندگی،  

تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | 08:26 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : دوشنبه 2 مرداد 1396 | 06:59 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

عقیم دشت بیحاصل دلم، وای!
نسیم درۀ باطل دلم، وای!

 

خراب خستۀ از‌پا‌نشسته
دلم وا دل! دلم وا دل! دلم وای!

*

 دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ
گریبان غمت را می‌زند چنگ

 

صبوری کو که چون دیوانه مردم
بکوبم چون سبویش بر سر سنگ؟

*

دلم مست و دلم مست و دلم مست
پریشان با خیالت دست در دست

 

گره از گیسوانت دانه‌دانه
گشوده یک‌به‌یک در کار خود بست

*

دلم خون و دلم خون و دلم خون
از این دنیای دون، دنیای وارون

 

کمک کن تا زنیم از مَکمَن عشق
به اردوی غم عالم شبیخون


حسین منزوی


برچسب ها: حسین منزوی، چارپاره، شعر، دوبیتی، عشق، نسیم،  

تاریخ : یکشنبه 1 مرداد 1396 | 11:01 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : جمعه 30 تیر 1396 | 06:59 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

شب که می‌رسد از کناره‌ها
گریه می‌کنم با ستاره‌ها

 

وای اگر شبی ز آستین جان
بَر
نیاورم دست چاره‌ها

 

همچو خامُشان بسته‌ام زبان
حرف من بخوان از اشاره‌ها

 

قصۀ مرا، بشنوی تو هم
بشنوند اگر سنگ خاره‌ها

 

ما ز اصل و اسب اوفتاده ایم
ما پیاده‌ایم، ای سواره‌ها!

 

ای لهیب غم! آتشم مزن
خرمنم مسوز از شراره‌ها

 

دور بسته را، فصل خسته را
دوره می‌کنم با دوباره‌ها


حسین منزوی


برچسب ها: حسین منزوی، غزل معاصر، ستاره، غم، آتش، خرمن، شراره،  

تاریخ : پنجشنبه 29 تیر 1396 | 07:35 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : سه شنبه 27 تیر 1396 | 08:29 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 66 ::      ...   4   5   6   7   8   9   10   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.