نیستان

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان انگار می‌کنم که ورنجِستم!

زنی که صاعقه‌وار آنک، ردای شعله به تن دارد
فرونیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد

 

همیشه عشق به مشتاقان، پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف کنایه‌های کفن دارد

 

کی‌ام، کی‌ام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست! هر آن‌چه قصد شدن دارد

 

دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می‌افرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد

 

زنی چنین که تویی بی‌شک، شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصوّر دیرینه که دل ز معنی زن دارد

 

مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد


حسین منزوی


برچسب ها: حسین منزوی، غزل معاصر، زن، صاعقه، ردا، مجنون، صحرا،  

تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 11:04 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : جمعه 23 تیر 1396 | 05:32 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

آهای خبردار! مستی یا هشیار؟
خوابی یا بیدار؟ خاله یادگار!

 

تو شب سیا، تو شب تاریک
از چپ و از راست، از دور و نزدیک

 

یه نفر داره جار می‌زنه، جار
آهای غمی که مثل یه بختک

 

رو سینۀ من شده‌ای آوار
از گلوی من دستاتو وردار

 

توی کوچه‌ها یه نسیم رفته پی ولگردی
توی باغچه‌ها پاییز اومده پی نامردی
توی آسمون ماهو دق می‌ده درد بی‌دردی

 

خاله یادگار! نمی‌آی بریم
شهرو بگردیم قدم‌به‌قدم؟

 

نمی‌آی بریم، چراغ ورداریم
پرسه بزنیم دنبال آدم؟

 

کوچه‌های شهر پرِ ولگرده
دلْ پرِ درده، شبْ پرِ مرد و پر نامرده

 

همه پا دارن، همه دس دارن
امّا بعضیا دور خودشون یه قفس دارن
بعضیاشونم توی دستشون یه جرس دارن

 

آره خاله‌جون! خاله خبردار!
باغ داریم تا باغ، یکی غرق گل، یکی پر خار

 

مرد داریم تا مرد، یکی سر کار
یکی سر بار، یکی سر دار؛ آهای خبردار!

 

خاله یادگار! تو میخونه‌ها
دیگه کی مسته؟ دیگه کی هشیار؟

 

تو ویرونه‌ها دیگه کی مُرده، کی شده مردار؟
تو افسونه‌ها دیگه کی دیوه، دیگه کی دیوار؟ دیگه خبردار!

 

خاله یادگار! می‌خوان بین ما دیوار بزنن
میله بکارن، خندق بکنن

 

تو رو ببرن اون‌ور بازار
منو بیارن این‌ور بازار

 

از من‌وتوها بازار شلوغه

تا ما با همیم، دیوار دروغه

 

بارون نزنه، آبت نبره
من دارم می‌یام، خوابت نبره

 

خبر، خبردار! خاله یادگار!
من به یاد تو بیدار می‌مونم، تو به یاد کی می‌مونی بیدار؟

 

همشهری، حسین منزوی


برچسب ها: حسین منزوی، خاله یادگار، ترانه، خبردار، بختک، نسیم، باغ،  

تاریخ : چهارشنبه 21 تیر 1396 | 01:45 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : دوشنبه 19 تیر 1396 | 03:21 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

شتک زده است به خورشید خون‌ِ بسیاران
بر آسمان که شنیده است از زمین باران؟

 

هر آن‌چه هست، به‌جز کند و بند خواهد سوخت
ز آتشی که گرفته است در گرفتاران

 

ز شعر و زمزمه شوری چنان نمی‌شنوند
که رطل‌های گران‌تر کشند می‌خواران

 

دریده شد گلوی نی‌زنان عشق‌نواز
به نیزه‌ها که بریدندشان ز نیزاران

 

زُباله‌های بلا می‌برند جوی به جوی
مگو که آینۀ جاری‌اند جوباران

 

نسیم نیست، نه! بیم است، بیم‌ِ دار شدن
که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران

 

سراب امن‌وامان است این، نه امن‌وامان
که ره زده است فریبش به باورِ یاران

 

کجا به سنگرس دیو و سنگ‌بارانش
در آبگینه حصاری شوند هشیاران؟

 

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش
که شب رسیده و ویران‌ترند بیماران

 

زبان به رقص درآورده، چندش‌آور و سرخ
پُر است چنبرِ کابوس‌هایم از ماران

 

برای من سخن از من مگو به دلجویی
مگیر آینه در پیش خویش‌بیزاران


حسین منزوی


برچسب ها: حسین منزوی، غزل، شتک، شعر، شور، رطل، سپیدار،  

تاریخ : شنبه 17 تیر 1396 | 01:02 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1396 | 07:30 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 66 ::      ...   5   6   7   8   9   10   11   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.