تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : جمعه 11 فروردین 1396
نظرات

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم


به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم
، نه صبر ماند و نه هوشم


حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم


مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم


من رمیده‌دل آن بِه که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم، به دربرند به دوشم


بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم


مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالَمی نفروشم


به زخم‌خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم


مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم؟


به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Jush1.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Jush.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : چهارشنبه 9 فروردین 1396
نظرات

یکی شاهدی در سمرقند داشت
که گفتی بجای سمر، قند داشت


جمالی گرو برده از آفتاب
ز شوخیش بنیاد تقوی خراب


تعالی الله از حسن تا غایتی
که پنداری از رحمت است آیتی


نظر کردی این دوست در وی نهفت
نگه کرد باری به‌تندی و گفت:


که‌ ای خیره سر! چند پویی پیم؟
ندانی که من مرغ دامت نیم؟


گرت بار دیگر ببینم، به تیغ
چو دشمن ببرم سرت بی‌دریغ


کسی گفتش: اکنون سر خویش گیر
از این سهل‌تر مطلبی پیش گیر


نپندارم این کام حاصل کنی
مبادا که جان در سر دل کنی!


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Samarghand.jpg

چو مفتون صادق ملامت شنید
به درد از درون ناله‌ای برکشید


که بگذار تا زخم تیغ هلاک
بغلطاندم لاشه در خون و خاک


مگر پیش دشمن بگویند و دوست
که این کشتۀ دست و شمشیر اوست


نمی‌بینم از خاک کویش گریز
به بیداد گو آبرویم بریز


مرا توبه فرمایی ای خودپرست؟!
تو را توبه زین گفت اولی‌ترست


ببخشای بر من که هرچ او کند
وگر قصد خون است، نیکو کند


بسوزاندم هر شبی آتشش
سحر زنده گردم به بوی خوشش


اگر میرم امروز در کوی دوست
قیامت زنم خیمه پهلوی دوست


مده تا توانی در این جنگ پشت
که زنده است سعدی که عشقش بکشت


از باب سوم بوستان؛ در عشق و مستی و شور

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Samarghand1.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 8 فروردین 1396
نظرات

ای صوفی سرگردان در بند نکونامی!
تا دُرد نیاشامی، زین دَرد نیارامی


ملک صمدیت را چه سود و زیان دارد؟
گر حافظ قرآنی یا عابد اصنامی


زهدت به چه کار آید، گر راندۀ درگاهی؟
کفرت چه زیان دارد، گر نیک‌سرانجامی؟


بیچارۀ توفیق‌اند، هم صالح و هم طالح
درماندۀ تقدیرند، هم عارف و هم عامی


جهدت نکند آزاد، ای صید که در بندی!
سودت نکند پرواز، ای مرغ که در دامی!


جامی چه بقا دارد، در رهگذر سنگی؟
دور فلک آن سنگ است، ای خواجه! تو آن جامی


این ملک خلل گیرد، گر خود ملِک رومی
وین روز به شام آید، گر پادشه شامی


کام همه دنیا را بر هیچ منه سعدی
چون با دگری باید، پرداخت به ناکامی


گر عاقل و هشیاری، وز دل خبری داری
تا آدمیت خوانند، ورنه کم از اَنعامی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sadie.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sadie1.jpg


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : دوشنبه 7 فروردین 1396
نظرات

می‌برزند ز مشرق شمع فلک زبانه
ای ساقی صبوحی
! درده می شبانه


عقلم بدزد لختی، چند اختیار دانش؟
هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟


گر سنگ فتنه بارد، فرق منش سپر کن
ور تیر طعنه آید، جان منش نشانه


گر می به جان دهندت بستان که پیش دانا
ز آب حیات بهتر خاک شراب‌خانه


آن کوزه بر کفم نه کاب حیات دارد
هم طعم نار دارد، هم رنگ ناردانه


صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی؟
گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه


دیوانگان نترسند از صولت قیامت
بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه


صوفی و کنج خلوت، سعدی و طرف صحرا
صاحب‌هنر نگیرد بر بی‌هنر بهانه

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Mey.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : شنبه 5 فروردین 1396
نظرات

چون است حال بستان ای باد نوبهاری؟
کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری


ای گنج نوشدارو! با خستگان نگه کن
مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری


یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل
ورنه به شکل شیرین، شور از جهان برآری


هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد
چون بر شکوفه آید باران نوبهاری


عود است زیر دامن یا گل در آستینت؟
یا مشک در گریبان؟بنمای تا چه داری


گل نسبتی ندارد با روی دل‌فریبت
تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری


وقتی کمند زلفت، دیگر کمان ابرو
این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری


ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد
دربند خوبرویان خوش‌تر که رستگاری


زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی
چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری


عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری


ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت
باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری


هر درد را که بینی، درمان و چاره‌ای هست
درمان درد سعدی با دوست سازگاری


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/gol..jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/ToDarMian.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 3 فروردین 1396
نظرات

بسیار ســال‌ها به سر خاک ما رود
کاین آب چشــــمه آید و باد صبا رود


این پنج‌روزه مهلــــت ایام، آدمی
بر خاک دیگــــران به تکبر چرا رود؟


ای دوست! بر جنازۀ دشمن چو بگذری
شــــادی مکن که با تو همین ماجرا رود


خاکت در استخوان رود ای نفس شوخ‌چشم!
مانند ســــرمه‌دان که درو توتیــــا رود


دامن‌کشـــان که می‌رود امروز بر زمین
فردا غبـــار کالبـــدش بر هوا رود


دنیا حریــــف سفله و معشـوق بی‌وفاست
چون می‌رود، هرآینه بگــــذار تا رود


این است حال تن که تو بینی به زیر خاک
تا جـــان نازنین که برآید؟ کجا رود؟


بر سایبان حسن عمل اعـــتماد نیست
سعدی
مگر به ســـایۀ لطف خدا رود


یا رب، مگیر بنــــدۀ مسکین و دستگیر
کز تو کرم برآید و از ما خطـــا رود

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khak.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khak1.jpg


 
 
هدف هنر نه وضع قانون و نه قدرت‌طلبی است. وظیفه‌ هنر، درک کردن است. هیچ اثر نبوغ‌آمیزی بر کینه و تحقیر استوار نیست. هنرمند یک سرباز بشریت است و نه فرمانده. او قاضی نیست بلکه از قید قضاوت آزاد است. او نماینده‌ دائمی نفوس زندگان است.
آلبر کامو

میثم نصیری