نیستان - هوشم ببر

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان - هوشم ببر انگار می‌کنم که ورنجِستم!

می‌برزند ز مشرق شمع فلک زبانه
ای ساقی صبوحی
! درده می شبانه


عقلم بدزد لختی، چند اختیار دانش؟
هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟


گر سنگ فتنه بارد، فرق منش سپر کن
ور تیر طعنه آید، جان منش نشانه


گر می به جان دهندت بستان که پیش دانا
ز آب حیات بهتر خاک شراب‌خانه


آن کوزه بر کفم نه کاب حیات دارد
هم طعم نار دارد، هم رنگ ناردانه


صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی؟
گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه


دیوانگان نترسند از صولت قیامت
بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه


صوفی و کنج خلوت، سعدی و طرف صحرا
صاحب‌هنر نگیرد بر بی‌هنر بهانه

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Mey.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


برچسب ها: سعدی، غزل، مشرق، ساقی، شعر کلاسیک، صوفی، صحرا،  

تاریخ : دوشنبه 7 فروردین 1396 | 09:36 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.