نیستان - توفیق

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان - توفیق انگار می‌کنم که ورنجِستم!

ای صوفی سرگردان در بند نکونامی!
تا دُرد نیاشامی، زین دَرد نیارامی


ملک صمدیت را چه سود و زیان دارد؟
گر حافظ قرآنی یا عابد اصنامی


زهدت به چه کار آید، گر راندۀ درگاهی؟
کفرت چه زیان دارد، گر نیک‌سرانجامی؟


بیچارۀ توفیق‌اند، هم صالح و هم طالح
درماندۀ تقدیرند، هم عارف و هم عامی


جهدت نکند آزاد، ای صید که در بندی!
سودت نکند پرواز، ای مرغ که در دامی!


جامی چه بقا دارد، در رهگذر سنگی؟
دور فلک آن سنگ است، ای خواجه! تو آن جامی


این ملک خلل گیرد، گر خود ملِک رومی
وین روز به شام آید، گر پادشه شامی


کام همه دنیا را بر هیچ منه سعدی
چون با دگری باید، پرداخت به ناکامی


گر عاقل و هشیاری، وز دل خبری داری
تا آدمیت خوانند، ورنه کم از اَنعامی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sadie.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sadie1.jpg


برچسب ها: سعدی، غزل، شعر کهن، صالح، طالح، سنگ، کام،  

تاریخ : سه شنبه 8 فروردین 1396 | 12:26 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.