نیستان - نوبت عاشقی

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان - نوبت عاشقی انگار می‌کنم که ورنجِستم!

گفتم آهن‌دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی


وان که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی


خاصه ما را که در ازل بوده‌ست
با تو آمیزشی و پیوندی


به دلت کز دلت به در نکنم
سخت‌تر زین مخواه سوگندی


یک دم آخر حجاب یک سو نِه
تا برآساید آرزومندی


همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی


ریش فرهاد بهترک می‌بود
گر‌نه شیرین نمک پراکندی


کاشکی خاک بودمی در راه!
تا مگر سایه بر من افکندی


چه کند بنده‌ای که از دل‌و‌جان
نکند خدمت خداوندی؟


سعدیا دور نیک‌نامی رفت
نوبت عاشقی است یک‌چندی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nobat3.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nobat2.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nobat.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nobat4.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


برچسب ها: سعدی، مصلح‌الدین، نوبت عاشقی، نیک‌نامی، غزل، شعر کهن، سایه،  

تاریخ : سه شنبه 15 فروردین 1396 | 10:21 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.