نیستان - شمایل

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان - شمایل انگار می‌کنم که ورنجِستم!
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم


شوق است در جدایی و جورست در نظر
هم جور بِه که طاقت شوقت نیاوریم
!


روی ار به روی ما نکنی، حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم


ما را سَری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم


گفتی: ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم!


ما با توییم و با تو نییم اینت، بُلعجب!
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم


نه بوی مهر می‌شنویم از تو، ای عجب!
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم


از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟


ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم


سعدی تو کیستی که در این حلقۀ کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nilu.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nilu1.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


برچسب ها: سعدی، مصلح‌الدین، غزل، نیلوفر، شعر کهن، شمایل، شوق،  

تاریخ : پنجشنبه 17 فروردین 1396 | 09:16 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.