نیستان - باغ بهشت

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان - باغ بهشت انگار می‌کنم که ورنجِستم!

دوشم آن سنگدل پریشان داشت
یار دل‌برده دست بر جان داشت


دیده دُر می‌فشاند در دامن
گوییا آستین مرجان داشت


اندرونم ز شوق می‌سوزد
ور ننالیدمی، چه درمان داشت؟


می‌نپنداشتم که روز شود
تا بدیدم سحر که پایان داشت


درِ باغ بهشت بگشودند
باد گویی کلید رضوان داشت


غنچه دیدم که از نسیم صبا
همچو من دست در گریبان داشت


که نه‌تنها منم ربودۀ عشق
هر گلی بلبلی غزل‌خوان داشت


رازم از پرده برملا افتاد
چند شاید به صبر پنهان داشت؟


سعدیا ترک جان بباید گفت
که به یک دل دو دوست نتوان داشت

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/YekDel.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


برچسب ها: سعدی، غزل، شعر کهن، غنچه، نسیم، رضوان، سحر،  

تاریخ : یکشنبه 20 فروردین 1396 | 10:11 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.