نیستان - کمال‌الملک ۲

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

نیستان - کمال‌الملک ۲ إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

اتابک همه‌چیز به جای خود، سرِمویی از قلم نیفتاده، الّا...

شاه الّا چی اتابک؟

اتابک به سنت دائم که نوکری خوش‌خبر بودم، بریده باد زبانم، اگر پیک بدپیام باشم؛ خصوص در ایام عید و اوقات شیرین وصل و لحظهٔ کام‌جویی قبلهٔ عالم از این نگار رنگارنگ.

شاه چیزی از قلم افتاده؟

اتابک چیزی در اصل.

شاه به چشم ما نمی‌آید.

اتابک برون از پرده هویداست. مراقبتْ وظیفهٔ نوکر است تا آقا آسوده باشد. حراست از جان ولی‌نعمت و درب‌خانه و اسباب سلطنت.

شاه اسباب سلطنت؟ چه به سر تخت آمده؟ پرده را پس کن.

اتابک دزد جسور به سرتخت دست نیافته؛ به درگه بارگاه زخمی زده، رفته.

شاه تابلو را روی زمین رها می‌کند. کمال‌الملک تابلو را از روی زمین برمی‌دارد.

اتابک ساعتی پیش از تشریف‌فرمایی ذات اقدس شهریاری که به عادت دیرینه مکان تشریف‌فرمایی را باید شخصاً وارسی کنم، نکته را یافتم. برای بروز مطلب منتظر فرصتی مغتنم شدم تا صدمهٔ روحی کمتری به حضرت ظل‌اللهی وارد آید. فی‌الفور اقدامات مؤکدْ مبذول، حاکم تهران، جناب کامران‌میرزا نایب‌السلطنه، نیابتاً از جانب قبلهٔ عالم احضار و الساعه در سرسرا منتظر امر جهان‌مطاع است؛ بی‌آنکه از کم‌ّوکیف ماوقع چیزی بداند.

شاه بیاید شاهنشاه‌زاده کامران.

اتابک شرفیاب شوند.




کامران‌میرزا وارد تالار می‌شود و جلو پای پادشاه زانو زده و دست شاه را می‌بوسد.

کامران‌میرزا رحم کنید قبلهٔ عالم. از باغ لب‌ها گل بریزید که از هیبت غضب شاهانه چیزی نمانده زَهرهٔ نوکرها بترکد. اگر میل جهان‌گشای شاه‌بابا به گرفتن تاج‌وتخت امپراطور روس تعلق گرفته، به اشارت ابرو به جان‌نثار بفرمایید تا غلام پیشکش کند. تیغی که به کمر امیرحربتان بستید، شمشیر عباس‌میرزا است.

شاه این لطفی که به تو شد حقیقتاً چه اهانتی بود به عباس میرزا. خاک بر سرت حاکم تهران! پایتخت آن‌چنان امن‌وامان است که در دارالخلافه، بی‌پروا طلای تخت شاه را دزدیده‌اند.

کامران‌میرزا برای تقدیم طلا و طلادزد چه‌قدر وقت مرحمت می‌فرمایید؟

شاه خشم تأمل را کشته پسر. زود کلهٔ اون دزد پدرسوخته رو بکَنید.

کامران‌میرزا نجوایی به زبان فرانسه در گوش شاه می‌خواند و شاه نیز جوابی به زبان فرانسه به او می‌دهد.

اتابک قدر قدرتا! اگر صحبت خانگی است و محرمانه، نوکر را مرخص فرمایید که شخصِ غیر مانع درددل پدر و فرزند نباشد.

شاه شما با این تن پروار چه دل نازکی دارید، اتابک! نه آقا، صحبت مربوط به این سرقت جسورانه بود. اختیار تام خواست، در این باب دادیم.

اتابک اگر مصلحت بدانند، تدبیر این است که ذات اقدس شهریاری به قوام مراسم نوروز بپردازند و امر تعقیب و تجسس را به چاکران واگذارند. گرچه لیاقت و کاردانی وزیر جنگ برای قبلهٔ عالم روشن است و جای امیدْ فراوان، کمترین غم‌خوار هم قول می‌دهد دست به دعا بردارد. اگر دزد در همین دو روزِ نوروز تحویل نشد، به عقوبت، جبهٔ صدارت از تنم بیرون کنید، برگردانیدم به خدمت پدری به آبدارخانه تا به سمت قهوه‌چی‌گری مشغول باشم.

شاه در این منصب بمانید، دل‌شادترم. شکر خدا این روزها قهوه‌چی ماهری در آبدارخانه داریم.

اتابک بازم دلمو شکستین! بازم دلمو شکستین!

شاه جدی نبود پدرسوخته! دزدو بگیر. جداً می‌خوامش. تا آتش غضب ما سرد نشده، بسوزونیدش.

ناصرالدین شاه و اتابک تالار را ترک می‌کنند. کمال‌الملک نیز خیال ترک تالار را دارد.

کامران‌میرزا نه، صبر کنید. شما مرخص نیستید. بیایید پدرسوخته‌ها.

سه نفر از فراشان دربار به داخل تالار می‌آیند و کمال‌الملک را پشت میز می‌نشانند. پیشخدمتی با سینی قهوه وارد می‌شود و سینی را روی میز می‌گذارد. یک فنجان قهوه برای کمال‌الملک می‌ریزد و خارج می‌شود. کامران‌میرزا به سوی کمال‌الملک می‌رود.

کامران‌میرزا اتفاقاً در این‌گونه موارد، نوکرهای مقرب بیشتر در مظان اتهام هستند. نوکرهای مقبولی که زبان درازی هم دارند و اگر زیر استنطاق مُقُر نیایند و زبان باز نکنند، زبان‌بریده می‌شن تا دیگر به مخاطبین محترم خود یاوه نگویند. قهوه میل دارید؟

کمال‌الملک خیر.

کامران‌میرزا بفرمایید میل کنید.

کمال‌الملک عرض کردم: میل ندارم.

کامران‌میرزا میل تو چه اهمیتی داره، وقتی من امر می‌کنم؟

کامران‌میرزا فنجان قهوه را به کمال‌الملک می‌دهد.


کامران‌میرزا
لابد چیزهای زیادی در باب قهوهٔ قجری شنیدین، که خاندان قاجار برای کشتن منسوبین و خدمتگزاران نزدیک خود به جهت حفظ ظاهر، بی‌سروصدا اون‌ها رو با قهوه مسموم می‌کنند. همه موهومه، شایعه است. کسانی که در اثر خوردن قهوهٔ قجری مُردن، به تصدیق حکیم‌باشی، همگی مرگشان طبیعی بوده.

کمال‌الملک فنجان قهوه را می‌نوشد.

کامران‌میرزا حالا حرف بزن؛ حرف بزن.

کمال‌الملک من نقاشم. در دیار کلام غریبم. گفتن نمی‌دانم.

کامران‌میرزا بگویید، در این لحظاتِ شاید واپسین.

کمال‌الملک اگر به‌حقیقت، ساعت آخر باشه، خوب‌تر از شما سراغ دارم. همان که در گوشم نجوا می‌کنه، نوبه‌نو. می‌گه: این بازی‌های کهنه چیست؟ ترس در دل من راه نداره. من دلباخته‌ام. دلم پر از یاد اوست. سرسوزنی جای هراس نیست.

کامران‌میرزا با من حرف بزن.

کمال‌الملک پس مجبورم کن.

کامران‌میرزا انگشتان کمال‌الملک را می‌پیچاند.

کمال‌الملک آرام آقا! این ساز عشقه. شکستی. بپرسید، می‌گویم.

کامران‌میرزا شما بیش از همه در این تالار تردد دارید، جناب نقاش‌باشی!

کمال‌الملک پدر تاجدارتان امروز صبح لقب کمال‌الملک مرحمت فرمودند. شما پس می‌گیرید؟

کامران‌میرزا دربار قاجار از این دادوستدها زیاد داره. طفره نرید. جواب بدید، صریح، روشن.

کمال‌الملک هفت ساله که من روی این تابلو کار می‌کنم. حتی هوای این تالار پر از نفس منه؛ و یاد او.

کامران‌میرزا شما حقیقتاً فکر می‌کنید که نقاش مستعدی هستید؟ هفت سال مواجب گرفتید و وقت تلف کردید برای کشیدن یک تابلو؛ اون‌هم با یک چنین افتضاحی کارو تمام کردید که دامن پاک هنر آلوده شد به دزدی.

کمال‌الملک دامن هنر در این ملک همیشه آلوده است، از حافظ تا من...




برچسب ها: علی حاتمی، کمال‌الملک، محمد غفاری، نقاشی، فیلمنامه، سینما، دهۀ شصت،

تاریخ : شنبه 28 مرداد 1396 | 09:08 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By Slide Skin:.