یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1396
نظرات

کامران در باب دزدی می‌گفتیم.

کمال‌الملک نیاز به دزدی نبود. این هفت سال طی طریق بود؛ وقت نزول برکات، سال‌های رحمت. هرچه خواستم خدا داد، گرچه عزیزانی از دست دادم: همسرم، برادرم، جوانی.

کامران‌میرزا در عوض چیزهای زیادی به دست آوردی: مقام، منصب، احترام. شُدید کمال‌الملک.

کمال‌الملک که حالا باید برای گم شدن چندتا نگین و یک تکه طلا استنطاق پس بدم.

کامران‌میرزا این تازه یک صحبت خصوصی و خودمانیه. استنطاق فضای مناسب‌تری می‌خواد. باید سیاهچال و داغ و درفش در دسترس باشه. خصوص ضجهٔ زندانیان تازیانه‌خورده در ایجاد محیط رعب‌انگیز دوستاق‌خانه الزامیه. شما که خودتون الحق بهترین فضاسازید. بگذریم. شما بیشتر چه ایامی رو در هفته و در روزها چه اوقاتی به تالار می‌آمدین؟

کمال‌الملک وقت معینی نداشت. مقرر بود آزاد باشم. منعی نبود. در این تالار همیشه ضیافت‌ِ کار بود.

کامران‌میرزا وقت طرح‌اندازی و قلم‌زنی و طنازی، هیچ شد تنها باشی؟

کمال‌الملک غالباً وقت کار تنها بودم، اما او با من بود. در من بود. با چشم‌های او می‌دیدم.

کامران‌میرزا مقصود، اون شوخ‌چشم موهوم خیالاتی نیست. آدمیزاد دوپا، قابل رؤیت.

کمال‌الملک حتی پاره‌ای اوقات، اتاق‌دار هم می‌رفت، کلید رو به من می‌سپرد. بعد از کار به کلیددارباشی تحویل می‌دادم.

کامران‌میرزا پس بی‌هیچ منعی می‌آمدی و می‌رفتی. کلیدم پر شالت بود. والا خیلی خوش‌انصاف بودی که خود تخت رو نبردی! البته برای بردن تخت، قدرت یک فیل لازم بود که تو نداشتی؛ پس به رسم موش‌ها و موریانه‌ها به جویدن طلاها و کندن نگین‌ها مشغول شدی، غافل از آنکه دارالخلافهٔ تهران با همه خرتوخری حساب‌کتابی داره.

کمال‌الملک پیداست حساب‌کتابی داره! بعد از ده سال اجرمو گرفتم. او داد و من گرفتم؛ دل نبستن به این دربخانه.



کامران‌میرزا دوباره فنجان قهوه‌ای برای کمال‌الملک می‌ریزد و به دست او می‌دهد.

کامران‌میرزا اگر شایعهٔ قهوه قجری درست باشه، پس پادزهرش هم در این فنجانه. بخور.

کمال‌الملک حرص زیادی به زندگی ندارم. عاشق که حریص نیست.

کامران‌میرزا بخور، وقت تنگه. در این واقعه من بیش از هرکس می‌دونم که تو بی‌تقصیری. این چوبی است که من خوردم و فعلاً نمی‌دونم از جانب کی. یا به اشارهٔ اتابکه یا به دست اتابک. یاری کن.

کمال‌الملک با تو؟

کامران‌میرزا اقرار کن در این کار دست داشتی. چند روزی در محبس می‌مانی. زرگرباشی را صدا می‌کنم تخت رو درست کنه. بعد یه مفلوک بدبختی رو پیدا می‌کنیم، زبانشو می‌بُریم و به عرض می‌رسونیم که دزد رو گرفتیم. بعداً به سلامتی، سرشو می‌زنن و همه‌چیز به خوبی‌وخوشی تمام می‌شه. شاه هم از تو دلجویی می‌کنه. منم کسب آبرویی می‌کنم و هرچه هم دست‌لاف گرفتیم، برادروار تقسیم می‌کنیم. نصف، نصف. ماتحت اتابک هم الو می‌گیره که من و تو رو توی این آتش انداخت. دلت خنک شد؟ شُشت حال اومد؟ شاه‌بابام خودشون می‌دونن طلایی که توی دربار رفت، رفت. نهایت، میل دارند قضیه به طرز آبرومندی ختم بشه و یه مراسم سربُری هم تماشا کنن. خدمه‌ام عبرت بگیرن که دیگه جرأت نکنن چنین جسارت‌هایی بکنن.

کامران‌میرزا چشمکی به کمال‌الملک می‌زند.

کمال‌الملک خاری در چشمتان رفته؟

کامران‌میرزا تا فردا این رنگرز در همین تالار محبوسه. حق اجابت مزاج هم نداره. اگر طلا رو قورت هم داده باشه، از ماتحتش بیرون می‌کشم.

کامران‌میرزا با عصبانیت از تالار خارج می‌شود. کمال‌الملک تنها در تالار باقی می‌ماند. به یاد دوران تحصیلش در مدرسه دارالفنون می‌افتد که چگونه نقاشی را فرا گرفت و جوانی درخور احسنت در این رشته گردید. محمد جوان، تابلوی پرتره‌ای از عضدالملک، رئیس مدرسه کشیده و به وی تقدیم می‌کند.

عضدالملک انصافاً شایستهٔ تحسین و تشویقی. روز تشریف‌فرمایی قبلهٔ عالم به ایشان معرفی می‌شی.

دارالفنون

صدای طبل و شیپور و بروبیای فراش‌های شاهی بلند می‌شود. کالسکهٔ سلطنتی شاه قاجار به محوطهٔ دارالفنون می‌رسد. محمد نوجوان در میان شاگردان در صف ایستاده، به استقبال اجباری.

دستهٔ موسیقی شاگردان دارالفنون موسیقی تشریفات ورود را تمام می‌کند. عضدالملک به استقبال می‌رود. ناصرالدین‌شاه از پله‌ها به سرسرا می‌آید. در سرسرا روبه‌روی تصویر سیاه‌قلم عضدالملک توقف می‌کند. چندین‌بار برمی‌گردد، صورت عضدالملک را با کار محمد مقایسه می‌کند. استعداد را دریافته. می‌خواهد به خدمت خود بگیرد.

عضدالملک عرض شود کار یکی از شاگردهای استاد مزیّن‌الدوله است.

شاه آها، شما استادش بودید؟

مزیّن‌الدوله آن‌چه از دولتی سر قبلهٔ عالم آموخته بودم، ایثار کردم.

شاه اگر انصاف داشته باشید، باید بگویید شاگرد مستعدی بود.

عضدالملک محمدمیرزا نامی است اهل کاشان. برادرزادهٔ مرحوم صنیع‌الملک، نقاش‌باشی ظل‌اللهی است.

شاه حال بالاتر از اوست. نقاش‌باشی زنده خیلی بهتر است تا نقاش‌باشی مرده.

عضدالملک ان‌شاءالله که سال آینده این باغبانِ پیرِ خدمتگزار، توفیق تقدیم نهال برومند دیگری داشته باشد.

شاه امیدوار نباشید. مدرسهٔ هنر مزرعهٔ بلال نیست آقا که هر سال محصول بهتری داشته باشد. در کواکب آسمان هم یکی می‌شود ستارهٔ رخشان. الباقی سوسو می‌زنند.

عضدالملک جسارت است. مزین‌الدوله هم در تربیت محمدمیرزا بی‌تأثیر نبوده.

شاه حالا او فقط مال من است. مملکت صاحب داره آقا.

مزین‌الدوله محمد جوان را به حضور شاه می‌آورد. محمد دست شاه را می‌بوسد.

شاه چُخ بد نیست. پسره رو بفرست دربخانه. چشممان را گرفت به‌جهت نوکری.

محمد جوان مدرسه را ترک می‌گوید. کمال‌الملک در تالار آینه روی مبل دراز کشیده که با ورود اتابک به تالار از جا برمی‌خیزد.

اتابک قدری نخودچی‌کشمش آوردم، سدّجوع کنید. تا فردا خدا بزرگه.

اتابک یک مشت نخود و کشمش به کمال‌الملک می‌دهد.



اتابک باور کنین حال منو نمی‌دونین. بهتر از شما نیستم. هنروری یگانه در مظان اتهام، شهریار هنرپروری غضبناک و جوان نوخاسته‌ای با شمشیر مقدس عباس‌میرزا در حال ترقص نظامی که سخت میل هلاک شما کرده. برای سلامت شما نذر کردم یک شتر بدم پای خندق قربانی کنند. رعیت بخورند، دعاگو باشند. مضاف به دعا درصدد یافتن شخص ابلهی هستم تا به وعده‌ووعید خام بشه و دزدی رو گردن بگیره. طلا و جواهرو من از جیب خودم می‌دم و ان‌شاءالله کار فیصله پیدا می‌کنه. اما یک شرط داره: شما در برابر ضرب‌وشتم کامران‌میرزا مقاومت کنین و مُقُر نیاین.

کمال‌الملک چه‌طور مُقُر بیام، وقتی کاری رو نکردم؟ چه‌طور به این تن شریف بگویم دزد؟

اتابک اسباب و آلات شکنجه‌ای که اون داره، حیله و ترفندی که می‌دونه، هر بی‌گناهی رو مجبور به اقرار گناه ناکرده می‌کنه. یه قول مردونه‌م باید به من بدی: هیچ‌وقت به منصب من چشم نداشته باشی.

کمال‌الملک من خلاقم. بالاترین منصب را دارم. آرزو طلب نمی‌کنم، آرزو می‌سازم.

اتابک میل شما مطرح نیست. عشق شما رو هر طفلی می‌فهمه. شاه هوسبازه. یه وقت دیدی هیکل خپل و کوتولهٔ اتابک دلشو زد و میل قدوقامت کمال‌الملکی کرد.

کمال‌الملک قول می‌دم نپذیرم. نه برای خشنودی شما که خود بی‌میلم به وزارت عظمی. من برای خود شاهی دارم، ماهی دارم تابان، اما شما چه‌طور در میدان رقابت از عرض اندام یک نقاش می‌ترسید؟ نقاشی که از نظر شما پیشهٔ پستی است.

اتابک برای جلب‌نظر شاه خدمت در شغل‌های پست و بالا ملاک نیست. حساسیت شغل مهمه. پدر من آبدارچی بود. سلامت و هلاک شاه در دست یک قهوه‌چی. منم شدم مسئول اسب‌های شاه، میرآخور. یک شل‌وسفتی مختصر در تنگ و زین و رکاب، جان سلطان رو به مخاطره می‌نداخت و باعث سقوطش می‌شد. و قولی دیگر، تو نزدیک‌ترین آدم به شاهی.

کمال‌الملک بودم جناب اتابک...

اتابک باز هم خواهید شد ان‌شاءالله. در اون صورت قول بدین بد منو نگین.

کمال‌الملک شما خود بد نکنید تا من بد شما نگویم.

کمال‌الملک مشت نخودچی و کشمش را در دست‌های اتابک خالی می‌کند.




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How do you get taller in a day? دوشنبه 13 شهریور 1396 01:38 ق.ظ
Sweet blog! I found it while browsing on Yahoo News.
Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News?

I've been trying for a while but I never seem
to get there! Thanks
How can we increase our height? چهارشنبه 8 شهریور 1396 09:35 ق.ظ
If some one wants expert view concerning blogging and site-building then i propose him/her to pay a quick visit this
weblog, Keep up the pleasant job.
Do you get taller when you stretch? سه شنبه 7 شهریور 1396 05:26 ب.ظ
I simply couldn't depart your site before suggesting that I actually enjoyed the usual info an individual supply
for your visitors? Is gonna be again steadily
in order to check up on new posts
What is the tendon at the back of your ankle? شنبه 4 شهریور 1396 11:39 ق.ظ
I don't know whether it's just me or if perhaps everybody else experiencing issues with your website.
It appears like some of the text in your posts are running
off the screen. Can somebody else please comment
and let me know if this is happening to them as well? This might be a problem with my browser because I've had this happen previously.
Thank you
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
فرزندانتان از آنِ شما نیستند! آن‌ها پسران و دخترانی‌اند که از روح زندگی جان گرفته‌اند. آن‌ها با شما و نه از شما شکل می‌گیرند. گرچه در کنار شما آسوده‌اند، اما در تملک شما نیستند. شما مجازید که عشق خود را به ایشان هدیه کنید، نه افکارتان را. آن‌ها خود فکورند.
جبران خلیل جبران

میثم نصیری