نیستان - کمال‌الملک ۴

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

نیستان - کمال‌الملک ۴ إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

کمال‌الملک یاد دوران جوانی‌اش می‌افتد: محمد جوان در مقابل ایوان کاخ گلستان با اثاث و لوازم نقاشی از کالسکه پیاده می‌شود و به گشت زدن در کاخ می‌پردازد. محمد جوان از کارگران و بنایان قصر تابلوهایی می‌کشد و پس از اتمام کار تابلوها را به آن‌ها نشان می‌دهد.

صحن باغ گلستان

ناصرالدین شاه و اتابک قدم‌زنان به پشت سر کمال‌الملک که مشغول نقاشی کردن است، می‌رسند. اما کمال‌الملک حضور آنها را حس نمی‌کند.

شاه نقاش‌باشی، نقاش‌باشی! شش‌دانگ حواسش در نقاشی است.‌ نیشتر به رانش بزنی، نمی‌فهمد.

اتابک به نظر جان‌نثار تمرکزْ ساختگی است. برای جلب‌نظر خودش را زده به کری.

شاه شرط یک مشت اشرفی.

شاه از بدره‌ای که به کمر بسته، یک مشت اشرفی روی زمین و پشت‌سر نقاش‌باشی می‌ریزد. نقاش‌باشی متوجه نمی‌شود. شاه مشتی دیگر می‌ریزد و او بازهم متوجه نمی‌شود.

اتابک حالا می‌شود گفت: خودش را زده به خری!

شاه باختی اتابک، باختی.

اتابک شاهی به این حساب‌دانی از اقبال ملّته.

اتابک یک کیسه اشرفی به شاه می‌دهد.

اتابک قبلهٔ عالم صله هم که مرحمت می‌فرمایند، از جیب نوکرانه!

شاه برای آمدن به چشم نقاش باید در چشم‌انداز بود.

شاه و اتابک مقابل کمال‌الملک قرار می‌گیرند. او متوجه حضور آن‌ها می‌گردد و ادای احترام می‌کند.

شاه استاد، سکه‌های شماست.

کمال‌الملک مشغول جمع کردن سکه‌ها می‌شود.




تالار کاخ گلستان

کامران‌میرزا به حضور شاه می‌رسد. کمال‌الملک و اتابک نیز حضور دارند.

کامران‌میرزا نتیجهٔ تحقیقات شخصی تا این ساعت نشان می‌دهد که متهم اصلی در این میان نقاش‌باشی است که اگر اجازه بفرمایند تا لحظهٔ اقرار به سرقت باید به محبس فرستاده شود و قبل از انتقال، جسارتاً در حضور ملوکانه، لاعلاج به تفتیش بدنی از متهم هستیم تا اگر طلا و جواهرات را جایی در اسافل منحوسش مخفی ساخته بر ملا شود.

کامران‌میرزا با اشارهٔ دست به فراشان دستور می‌دهد که نقاش‌باشی را تفتیش بدنی کنند. فراشان به کندن لباس‌های نقاش‌باشی مشغول می‌شوند.

کمال‌الملک خداوندا، خلاصم کن. خلاصم کن از این خواری. بخواه تا رها کنند مرا. عریان در میان جمع گشتن هنوز از من ساخته نیست. قسم به تو، تحمل این آزمایش سخت را ندارم. خوابم. دست از من بدارید. اقرار می‌کنم. اقرار می‌کنم به سرقت. اقرار می‌کنم؛ اقرار می‌کنم؛ اقرار می‌کنم...

اتابک از دیدن این صحنه ناراحت می‌شود و کمال‌الملک را از دست فراشان خلاص می‌کند.

اتابک دست بردارید از این شیدای سوخته. شاهنشاها، امان از آه درویش! وای! اگر شعله برافکند، همه می‌سوزیم. ملک و ملت و پادشاه.

شاه این چه معرکه‌ای است گنده‌بک؟ باز تالار را با اصطبل اسبان اشتباه گرفتی؟ آخور بگیر. ما حضور داریم. قاطرچی را که صدراعظم کنی، دربار بهتر از این نمی‌شود.

اتابک همهٔ هوارکشی و عربده‌جویی به‌جهت سلامت ذات اقدس شهریاری است. اختیار از کف رفت. عذر تقصیر دارم و یک دامن سخن خوش. دزد پیدا شد. اقرار کرد. در چنگ فراش‌هاست. اراده کنید اگر ساحت مقدس را ناپاک نکند، فراش‌ها بیاورند ملعون را به حضور.

شاه کامران‌میرزا، باید از هر جهت اسباب دلجویی استاد کمال‌الملک را فراهم کنی. گناه این سوءظن فقط به گردن توست. ما با اختیار تامی که به تو دادیم، در این قضیه از هر جهت سلب مسئولیت کردیم. استاد، اگر من به جای شما بودم، کار را سهل نمی‌گرفتم. عایدی این پسر خیلی بیشتر از پدرشه.




فراشان دزد، را که محمدعلی سرایدار است، به تالار می‌آورند. او در مقابل شاه سجده می‌کند.

سرایدار امان بدید قبلهٔ عالم. امان بدید.

شاه در امانی.

اتابک حرف بزن ملعون! حفظ جانت را سلطان کریم تضمین کرد.

سرایدار عفو بفرمایین این سگ روسیاه رو.

شاه کی جرأت این جسارت را کرد؟

سرایدار این خطا از من سر زد.

کامران‌میرزا طلا و جواهر را چه کردی؟

سرایدار در باغچه چال کردم، زیر درخت چنار.

کامران‌میرزا طلا را کردی زیر خاک؟ کی یادت داد؟

سرایدار هیچ‌کس، قایم کردم زیر درخت چنار.

شاه عجب! پس کار، کار تو بوده. جناب اتابک! چنار از امیرنظام بهتر مراقب خزانه است.

سرایدار قبلهٔ عالم شما امان دادید.

فراشان در حیاط باغ و زیر درخت چنار به کندن زمین مشغول هستند. دستمال حاوی طلا و جواهرات را پیدا می‌کنند.

شاه احسنت! احسنت جناب اتابک! قیامت کردی. کار را تمام کردی. حسودک دوست‌داشتنی! پس عیشمان را کامل کن.

صحن ایوان شمس‌العماره مملو از درباریان و زنان حرم‌سرا است. شاه و کامران‌میرزا بالای ایوان نشسته‌اند و منتظر گردن زدن دزد هستند. شاهْ مست به ایوان شمس‌العماره آمده تا اجرای حکم را ببیند. دزد در پایین عمارت با غل‌وزنجیری که بر دست و پایش بسته اند، نشسته.

کامران‌میرزا لیوان شرابی برای شاه می‌ریزد و به او می‌دهد.

کامران‌میرزا از همان بُردوی همیشگی.

کمال‌الملک از پشت پنجره شاهد ماجراست.

برای محکوم یک سینی غذا می‌آورند و سپس قلیانی دود می‌کند. میرغضب وارد صحن می‌شود و با علامت شاه گردن محکوم را می‌زند. شاه و اطرافیان برای میرغضب دست‌لاف می‌ریزند.

کمال‌الملک هم از پشت پنجرۀ نقاش‌خانه به تماشای این صحنهٔ وحشتناک ایستاده است...




برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، سینما، فیلمنامه، آقای بازیگر، ادبیات نمایشی، جمشید مشایخی،

تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1396 | 09:01 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By Slide Skin:.