نیستان - کمال‌الملک ۵

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

نیستان - کمال‌الملک ۵ إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

قصر فیروزه

محمدْ افسرده درون کالسکه روباز شاهی در کنار چند تابلو تازه‌اش از کوچه‌باغ‌های قصر فیروزه می‌گذرد. کالسکه جلو نارنجستان توقف می‌کند. ناصرالدین‌شاه به قصد دلجویی، کالسکهٔ شخصی‌اش را برای آوردن محمد و کارهای تازه‌اش فرستاده. محمد تابلو سرداب را کشیده. ناصرالدین‌شاه با دیدن تابلو سرداب، زیاد خشنود به‌نظر نمی‌رسد.

شاه این‌روزها، دل‌به‌نشاط نیستی کمال‌الملک. شادابی به هنر حیات می‌دهد. جلوهٔ عشق می‌شود هنر. قدری خوش بگذران. سرکیف باش. قدر هنرت را بدان. نگذار در ناخوشی بمیرد. هنر متاعی نیست که سر هر بازار بشود خرید.

کمال‌الملک و سر هر بازار هم نمی‌شود فروخت. این‌روزها دیدم قدر گوهر خیلی بیشتر است تا هنر.

شاه پیداست شما هنوز از آن قضیهٔ دزدی جواهرات ملولید. با این طبع حساس شما، چنین رنجشی طولانی عجیب نیست. نصیحتی به شما می‌کنم: همان‌طور که آقا خطای نوکر را می‌بخشد، غلام هم باید به‌موقع از کج‌خلقی مولای خود غمض‌عین کند. کینه سزاوار دل‌های پاک نیست. وقتی آقایی محبت نوکرش را طلب می‌کند، امساک نارواست. رضایت ولی‌نعمت اول‌شرط نوکری است. نکتهٔ دیگر: با دل‌مردگی سراغ نقاشی نروید. تأثیر نامطلوبی دارد.

کمال‌الملک با روحیهٔ مأیوس و افسردۀ فعلی که الحق مناسب کار نیست، بهترین اوقات تحقیقه. اگر اجازه می‌فرمودید به سفر فرنگستان، برخورد نزدیک با شیوهٔ کار مشاهیر گیتی، بی‌شک خالی از فایده نبود.

شاه اول باید لغت فرانسه را به‌درستی بیاموزی. این قاموس که دیکسیونر شخصی خود ماست، مرحمت می‌کنیم عصای دستت باشد. هروقت فرانسه را کامل کردی، به عرض برسان، می‌فرماییم محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه امتحان کند. اگر نتیجه تِرِبیَن بود، مرخصی بروی فرنگ. اروا مسیو!


قصر گلستان

قصر گلستان برای جشن پنجاهمین سال سلطنت آماده می‌شود. وزیر تشریفات کارگردان است. از شاه گرفته تا فراش‌باشی، همه، در تمرین آخر حضور دارند. نقاش‌باشی مشغول کشیدن تابلویی از تمثال شاه است.
شاه بسیار سرحال و بشاش است؛ رو به وزیر دربار:

شاه ژنرال رپتسیُن فوق‌العاده‌ای بود. وقتی شما رژیسور باشید، آدم نقش شاه را هم بازی کند، خسته نمی‌شود. الحق اجرای صحنه‌ها، همه به‌جا، به‌اندازه و مناسب بود. ان‌شاءالله جشن مجللی خواهد شد. این نمایش مخصوص خواص است. امروز یک نمایش هم برای عوام داریم، با عنوان شاه در زیارت. در این مجلس تازه و بدیع، موضوع به شیوه‌ای نو ارائه می‌شود. نه قُرقی در کار است، نه بگیروببندی. رعیت آزادند در زیارتْ هم‌دوش سلطان، دعاگو به شکرانهٔ پنجاهمین سال سلطنت باشند. شتاب کنید که نماز ظهر را باید در حضرت عبدالعظیم بخوانیم.

شاه سوار بر کالسکهٔ سلطنتی می‌شود و نقاش‌باشی ادای احترام می‌کند. صدای قارقار کلاغ‌ها، نقاش‌باشی را به حیرت انداخته. لحظاتی بعد صدای شلیک یک گلوله، نقاش‌باشی را به وحشت می‌اندازد. کالسکهٔ سلطنتی به کاخ وارد می‌شود. اتابک که نعش شاه را بر دو دست دارد، از پله‌های کاخ بالا می‌رود. صورت و چشم‌های بی‌حال شاه دیده می‌شود. کالسکهٔ روباز سلطنتی که حامل مظفرالدین‌میرزای بیمار است، با جلوداران و یدک به جلوِ در کاخ می‌رسد. اتابک برای خوش‌آمدگویی به پیشواز می‌رود. نقاش‌باشی ناظر صحنه است.

اتابک اعلی‌حضرتا!

مظفرالدین‌میرزا و اتابک یکدیگر را در بغل می‌گیرند و به زبان ترکی به یکدیگر تسلیت می‌گویند:

اتابک اعلی‌حضرتا! گریه نکنید.

مظفرالدین‌میرزا پدرم از دست رفت.

اتابک سرورم از دست رفت.



سپس وارد کاخ می‌شوند. مراسم تاج‌گذاری مظفرالدین‌میرزا در کاخ برپاست. اتابک تاج شاهی را بر سر مظفرالدین‌میرزا می‌گذارد.

نقاش‌باشی وارد اطاق مظفرالدین‌شاه می‌شود و ادای احترام می‌کند.

مظفرالدین‌شاه حقیقتاً کار شاقی بود، این فعل تاج‌گذاری با این ضعف مزاج ما.

اتابک قدری حریرهٔ بادام میل بفرمایید، قوت می‌گیرید.

مظفرالدین‌شاه بعله.

اتابک مشغول خوراندن حریرۀ بادام به شاه می‌شود.

مظفرالدین‌شاه بو کیم‌دی؟ [این کیه؟]

اتابک استاد کمال‌الملک، نقاش‌باشی مخصوص دربخانه هستند. شاه شهید مقرر فرموده بودند وقت نوکری آزاد باشد.

مظفرالدین‌شاه بماند، بماند. پیش‌خدمت خوش‌رویی است. حضورش اذیت نمی‌کند. ابداً شیطنت ندارد. چه قامتی! چه‌قدر سرزنده و شاداب! به امیرنظام بیشتر می‌ماند تا نقاش‌باشی. اوصافش را زیاد شنیدیم، انتظار داشتیم یک ساحر ببینیم، نه یک موسی!

کمال‌الملک به مناسبت تاج‌گذاری ذات اقدس شهریاری، در کار ساختن پرده‌ای از سلالهٔ شاهی هستم.

مظفرالدین‌شاه بعله.

اتابک استاد، آن‌چه از اسباب و جواهر می‌خواهید، بگویید حاضر شود، رخت شاهی را از تن‌پوش جواهرنشان بسازید و شمشیر مرصّع.

کمال‌الملک به‌راستی هنوز نمی‌دانم چه می‌خواهم. اگر قدری اجازۀ شرف حضور داشته باشم و جسارت طرح‌اندازی.

اتابک این روزها کسالتی جزئی دارند. رنگ رخ مبارک مکدر است.

کمال‌الملک من مِهر بیشتر می‌بینم تا بیماری. با شاه و شمشیر شروع می‌کنم.

کمال‌الملک به طراحی مشغول است و با شمشیر روی تخت نشسته است...




برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، محمدعلی کشاورز، علی نصیریان، نقاشی، فیلمنامه، سینما،

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 08:55 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By Slide Skin:.