نیستان - صدای پای آب ۲

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

نیستان - صدای پای آب ۲ إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ


پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمان‌ها مرده است

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود

مادرم بی‌خبر از خواب پرید؛ خواهرم زیبا شد

پدرم وقتی مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می‌خواهی؟

من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می‌کرد

تار هم می‌ساخت، تار هم می‌زد

خط خوبی هم داشت

باغ ما در طرف سایۀ دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطۀ برخورد نگاه و قفس و آینه بود

باغ ما شاید قوسی از دایرۀ سبز سعادت بود

میوۀ کال خدا را آن روز می‌جویدم در خواب

آبْ بی‌فلسفه می‌خوردم

توتْ بی‌دانش می‌چیدم

تا اناری تَرَکی برمی‌داشت، دست فوارۀ خواهش می‌شد

تا چلویی می‌خواند، سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت



گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید

شوق می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت

فکرْ بازی می‌کرد

زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید، یک چنار پرسار

زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود

یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود

طفل پاورچین‌پاورچین دور شد کم‌کم در کوچۀ سنجاقک‌ها

بار خود را بستم. رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

 دلم از غربت سنجاقک پر

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پلۀ مذهب بالا

تا ته کوچه شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

رفتم، رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی

 


برچسب ها: سهراب سپهری، کاشان، شعر، شعر نو، ادبیات، ادبیات معاصر، عرفان،

تاریخ : شنبه 18 شهریور 1396 | 10:20 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.