نیستان - صدای پای آب ۶

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

نیستان - صدای پای آب ۶ إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می‌شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می‌ریزد
و صدای سرفۀ روشنی از پشت درخت
عطسۀ آب از هر رخنۀ سنگ
چکچک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجرۀ تنهایی
و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می‌شنوم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهۀ پاک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می‌شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچۀ شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ
روی آواز انارستان‌ها
و صدای متلاشی شدن شیشۀ شادی در شب
پاره‌پاره شدن کاغذ زیبایی
پر‌و‌خالی شدن کاسۀ غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل‌ها را می‌گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
روح من در جهت تازۀ اشیا جاری است
روح من کم‌سال است
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد
روح من بی‌کار است
قطره‌های باران را، درز آجرها را می‌شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه‌اش را بفروشد به زمین
رایگان می‌بخشد نارون شاخۀ خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد
بوتۀ خشخاشی، شست‌و‌شو داده مرا در سَیَلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم
مثل یک گلدان می‌دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه، تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید؛ تا بخواهی پیوند؛ تا بخواهی تکثیر


برچسب ها: سهراب سپری، هشت کتاب، صدای پای آب، شعر، شعر نو، شعر معاصر، طبیعت،

تاریخ : سه شنبه 28 شهریور 1396 | 08:06 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.