تبلیغات
نیستان - صدای پای آب ۹

و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازۀ بیمارستان را
و نپرسیم که فوارۀ اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته‌اند
پشت‌سر نیست فضایی زنده
پشت‌سر مرغ نمی‌خواند
پشت‌سر باد نمی‌آید
پشت‌سر پنجرۀ سبز صنوبر بسته است
پشت‌سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است
پشت‌سر خستگی تاریخ است
پشت‌سر خاطرۀ موج به ساحل، صدف سرد سکون می‌ریزد
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده‌ام گاهی در تب، ماه می‌آید پایین
می‌رسد دست به سقف ملکوت
دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند
گاه زخمی که به پا داشته‌ام
زیر‌و‌بم‌های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است
و فزون‌تر شده است قطر نارنج، شعاع فانوس)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونۀ یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب‌و‌هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید
مرگ با خوشۀ انگور می‌آید به دهان
مرگ در حنجرۀ سرخ‌گلو می‌خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می‌چیند
مرگ گاهی وُدکا می‌نوشد
گاه در سایه است، به ما می‌نگرد
و همه می دانیم
ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است)
در نبندیم به روی سخن زندۀ تقدیر که از پشت چپرهای صدا می‌شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساسْ هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می‌خواهد، بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش‌ها را بکَند و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم، چه در باجۀ یک بانک، چه در زیر درخت
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبۀ یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح‌ها وقتی خورشید در‌می‌آید، متولد بشویم
هیجان‌ها را پرواز دهیم
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره، گُل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را بازستانیم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان
روی پای تر باران به بلندیّ محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم...

 سهراب سپهری

 کاشان، قریۀ چنار، تابستان ۱۳۴۳


برچسب ها: سپهری، سهراب، نقاش، شاعر، عرفان، شعر نو، کاشان،

تاریخ : جمعه 31 شهریور 1396 | 12:03 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.