تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395
نظرات

[http://www.aparat.com/v/1WRrh]

نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 28 دی 1395
نظرات

آدما کلاً دو دستهن، یا زرنگن یا ساده
ساده‌ها
واسۀ زرنگا سوژۀ سوء استفاده

یکی ساده‌س مثل من، همه‌ش فکر دیگرون
یکی
زرنگه مثل تو، تو نخِ کندن از این و اون

یه آسمون آبی، سقف اتاق منه
شبای
من پرِ خورشید، مث روزام روشنه

آی ساده‌ها! زرنگا! که با هم قهرین همیشه
دنیا
بدون خنده، شوخی سرش نمی‌شه

فکر یه لقمه نونیم، فکر کرایه خونه
بابا
اونی که اون بالاس، روزی رو می رسونه

محسن یگانه

 http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Gort.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : دوشنبه 27 دی 1395
نظرات
این تفاوت عقل‌ها را نیک دان
در مراتب
، از زمین تا آسمان


هست عقلی همچو قرص آفتاب
هست عقلی کمتر از زهره و شهاب


هست عقلی چون چراغی سرخوشی
هست عقلی چون ستارۀ آتشی


زان‌که ابر از پیش آن چون واجهد
نور یزدان‌بین خردها بردهد


عقل جزوی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را بی‌کام کرد


آن ز صیدی حسن صیادی بدید
وین ز صیادی غم صیدی کشید


آن ز خدمت ناز مخدومی بیافت
وین ز مخدومی ز راه عز بتافت


آن ز فرعونی اسیر آب شد
وز اسیری سبط، صد سهراب شد


لعبِ معکوس است و فرزین، ‌بند سخت
حیله کم کن، کار اقبال است و بخت

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Mind.jpg


بر حیال و حیله کم تن تار را

که غنی ره کم دهد مکار را


مکر کن در راه نیکو خدمتی
تا نبوت یابی اندر امتی


مکر کن تا وارهی از مکر خود
مکر کن تا فرد گردی از جسد


مکر کن تا کمترین بنده شوی
در کمی رفتی، خداونده شوی


روبهی و خدمت ای گرگ کهن!
هیچ بر قصد خداوندی مکن


لیک چون پروانه در آتش بتاز
کیسه‌ای زان برمدوز و پاک‌باز


زور را بگذار و زاری را بگیر
رحم سوی زاری آید ای فقیر!


زاریِ مضطرِ تشنه، معنوی است
زاریِ سردِ دروغ، آنِ غوی است


گریۀ اخوان یوسف حیلت است
که
درونشان پر ز رشک و علت است


از مثنوی معنوی


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Mind1.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : شنبه 25 دی 1395
نظرات

خسته‌م از لبخند اجباری، خسته‌م از حرفای تکراری
خسته از خواب فراموشی، زندگی با وهم بیداری

 

این‌همه عشقای کوتاه و این تحمل‌های طولانی
سرگذشت بی‌سرانجام گم‌شدن تو فصل طوفانی

 

حقیقت پیش رومون بود ولی باور نمی‌کردیم
همینه، روز روشن هم پی خورشید می‌گردیم

 

نشستیم روبه‌روی هم، تو چشمامون نگاهی نیست
نه با دیدن، نه با گفتن به
قلب لحظه راهی نیست

 

من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه
که دریاشم پر از حسرت، همیشه فکر بارونه

 

سراغ عشقو می‌گیریم تو اشک گریۀ آخر
تو دریای ترک‌خورده، میون موج خاکستر


ترانۀ افشین یداللهی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Ghalb.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : جمعه 24 دی 1395
نظرات

[http://www.aparat.com/v/bzv1W]

نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 23 دی 1395
نظرات

عموم ما در انتخاب غذاها و نوشیدنی‌ها، به شدت دقت می‌کنیم تا از مواد خوراکی ناسالم دوری کنیم. برای عموم ما، تنفس در هوای آلودهٔ شهرهای بزرگ، یک نگرانی و دغدغهٔ دائمی است و همیشه احساس می‌کنیم که شاید با هر دم و بازدم، بیش از آنکه نیاز بدن خود به اکسیژن را تأمین کنیم، سرب و آلاینده‌های دیگر را جذب می‌کنیم.
عموم ما سیگاری نیستیم و دوست نداریم که دوستانمان هم سیگار بکشند و در هر فرصتی، می‌کوشیم آن‌ها را به ترک دخانیات تشویق کنیم؛ اما فراموش می‌کنیم که خطرناک‌ترین سمومی که وارد مغز و بدن ما می‌شوند، نه آلاینده‌های هوا هستند و نه دود سیگار. نه افزودنی‌های کارخانه‌های مواد غذایی و نه محصولات غیربهداشتی. گاهی اوقات، اطرافیان ما فضایی برای زندگی و تنفس ما می‌سازند که از هر سمی بدتر است و گاه خودمان، انسانی مسموم‌کننده برای محیط دوستان و خانواده و محل کار خود هستیم. انسان‌هایی که آلاینده
ٔ محیط زندگی ما هستند، خطرناک‌ترین آلاینده‌ها هستند و گاهی ما، خود مهم‌ترین آلاینده در بین دوستان و همکاران خود محسوب می‌شویم.

 http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sam.jpg


-کسانی که اهل مقایسۀ بی‌ربط هستند:
شاید چنین افرادی را در اطراف خود زیاد دیده باشید. آن‌ها درس خوانده‌اند و مثلاً مهندس شده‌اند. وقتی با جایی تماس می‌گیرند، خودشان را مهندس فلانی معرفی می‌کنند. اگر کسی آنها را بدون این مدرک تحصیلی‌شان صدا کند دلخور می‌شوند؛ اما هر روز، درآمد خود را با ساندویچی سر کوچهٔ خودشان هم مقایسه می‌کنند و ناراحت هستند که یک مهندس مملکت، چرا به اندازهٔ یک ساندویچی مملکت درآمد ندارد! آن‌ها به شکلی برخورد می‌کنند که انگار در دفترچهٔ انتخاب رشتهٔ دانشگاه، در مورد این‌که درآمد یک مهندس از چه مشاغلی بیشتر و از چه مشاغلی کمتر است، تعهدی وجود داشته است. ویژگی این‌گونه افراد در این است که حاضر نیستند هزینهٔ انتخاب‌های خود را بپردازند. آن‌ها می‌خواهند انتخاب مطلوب خودشان را انجام دهند اما همهٔ دستاوردهای مطلوب دیگران را هم داشته باشند.
این نگرش نه‌تنها برای خود آن‌ها مسموم است، بلکه آن‌ها را به یک سم مهلک برای اطرافیان تبدیل می‌کند. آن‌ها هر روز به معلم همسایه یادآوری می‌کنند که درآمدش از فلان کارمندی که در فلان سازمان رشوه می‌گیرد کمتر است. به پلیسی که در خیابان نظم و امنیت را به شهر باز می‌گرداند، یادآوری می‌کنند که درآمدش از دزدی که از همان چهارراه عبور می‌کند، کمتر است. به فرزندی که حاصل کار روزانه
ٔ خود را پس از تحصیل به خانه می‌آورد تا خرج خانواده را بدهد، یادآوری می‌کنند که شغل پسر یا دختر دیگری، داشتن پدر ثروتمند است و به این شکل، یا فساد را ترویج می‌کنند و یا ناامیدی را.

 

-آن‌ها که از هر نوع موفقیت یا رشد یا بزرگی در دیگران احساس بد پیدا می‌کنند: به آن‌ها بگویید که یکی از بستگان، یک شرکت جدید تأسیس کرده و موفق است. می‌گوید: اولش همین است؛ اما این‌ها شرکت‌داری بلد نیستند. سال بعد گرسنه می‌مانند. به آن‌ها بگویید مطلبی نوشتم و در فلان مجله منتشر شد. می‌گویند: آشغال منتشر می‌کنند. نگاه کن ببین دو صفحه قبل از تو، مقالهٔ چه آدم بی‌سوادی را منتشر کرده‌اند! به آن‌ها بگو که در سازمان ما، این ماه من را به عنوان کارمند نمونه انتخاب کردند. می‌گوید: همه رأی دادند یا دو، سه نفر دوستانت شرکت کردند؟ شاید هم خودت رأی‌گیری را برگزار کردی! به آن‌ها بگو درآمدم امسال دو برابر سال قبل است و خوشحالم. می‌گویند: چه فایده که چهار برابر سال قبل کار می‌کنی.
جالب این‌جاست که حسادت در این افراد، چیزی فراتر از رقابت است. اگر خودش بهترین حقوقدان شهر باشد، باز هم تحمل این‌ را که تو بهترین حسابدار شهر باشی ندارد.

 

-آن‌ها که قربانی هستند: حقشان خورده شده. اگر پدر و مادرشان مهربان بود. اگر پدر و مادرشان ثروتمند بود. اگر الآن در گوگل بودند. اگر الآن در کشور دیگری بودند. اگر اقتصاد این نبود. اگر جنگ نشده بود. اگر تحریم نبود. اگر پارتی بازی نبود. اگر به او هم وام می‌دادند. اگر مدیرشان، همکارشان را بیشتر از آن‌ها دوست نداشت. اگر فلانی در شرکت فامیلِ مدیرمان نبود. اگر در این مقطع تاریخ نبودیم. اگر در این نقطه از جغرافیا نبودیم. اگر در این سن نبودند. اگر زن نبودند. اگر مرد نبودند. اگر انتخاب رشته را درست انجام داده بودند. اگر آن سال سهمیه‌های کنکور زیاد نبود. اگر معلم ریاضی در کودکی اخم نمی‌کرد و آن‌ها از ریاضی دلزده نمی‌شدند. اگر اولین رابطهٔ عاشقانۀ آن‌ها موفقیت‌آمیز بود. اگر ازدواج نکرده بودند. اگر ازدواج کرده بودند. اگر جدا نشده بودند. اگر
آن‌ها با هزار اماواگر، شکست خود را توجیه می‌کنند و به شما هم می‌باورانند که اگر دستاوردی داشته‌ای، ناشی از تلاش و توانمندی نبوده. بلکه ابر و باد و مه و خودشید و فلک در کار بوده‌اند که تو نانی به کف آری و امروز شکمت سیر باشد!


 http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sam1.png


-آن‌ها که به بیماری دروغ‌گویی مزمن گرفتار هستند:
تا نسل انسان از روی این کرۀ خاکی منقرض نشده، دروغ هم در ارتباطات انسانی باقی خواهد ماند. انسان‌ها گاهی به خاطر ترس، دروغ می‌گویند. گاهی به خاطر حرص. گاهی به خاطر دفاع از خودشان و گاهی به خاطر حمله به شما. شاید انتظاری محال باشد که کسی را بیابیم که هرگز دروغ نگفته باشد و نگوید؛ اما این حق ماست که از کسانی که در همۀ زمان‌ها و در همۀ زمینه‌ها دروغ می‌گویند، دوری کنیم. آن‌ها تصویری غیرواقعی از خودشان و خودمان به ما نشان می‌دهند. آن‌ها از محیط اطراف ما و دوستانمان تصویری غیر واقعی در ذهن ما می‌سازند. حتی وقتی فکر می‌کنیم که دروغ‌های آن‌ها را می‌دانیم و می‌فهمیم و دروغ‌های آنها هزینه‌ای برای ما ندارد، همیشه این امکان هست که ما را با دروغ جدیدی در شرایط جدیدی غافل‌گیر کنند.

 

آن‌ها که از کنترل‌کردن دیگران لذت می‌برند: وقتی می‌گویی که رفتی و برای تولد دوستت عطر خریدی، بلافاصله می‌گوید: چند خریدی؟ اگر من بودم جایی می‌بردمت که ارزان‌تر بخری. وقتی می‌گویی با یکی از دوستانم دعوا کرده‌ام، می‌گوید: اگر از همان اول از من پرسیده بودی، می‌گفتم به درد دوستی نمی‌خورد. اگر مسافرت بروی و به او نگفته باشی، دلگیر می‌شود. اگر تفریح بروی و با او نروی و نگویی که با چه کسانی می‌روی دلگیر می‌شود. طوری با تو برخورد می‌کند که به خاطر تمام تصمیم‌هایی که بدون مشورت او گرفته‌ای و به‌خاطر تمام کارهایی که بدون حضور او انجام داده‌ای و به‌خاطر همۀ تماس‌هایی که با او نگرفته‌ای و به خاطر همۀ خبرهایی که به او نداده‌ای، پشیمان شوی. باید همهٔ دوستان اینستاگرام تو را بشناسد. زندگی همۀ کسانی را که شمارۀ تلفن آنها در موبایل تو است بداند. باید فرستندهٔ همهٔ هدیه‌هایی را که الآن در زندگیت وجود دارد، بشناسد و عجیب‌تر این‌که، نام این رفتار در نگاه او یا عشق است. یا دوست داشتن. یا حمایت. یا محبت.

 

-آن‌ها که انگار برای بار دوم زندگی می‌کنند! هرگز نمی‌توانی هیجان آن‌ها را ببینی. کافی است برایشان از آخرین مسافرتت بگویی. آرام و بی‌تفاوت می‌گویند: بله. چند سال پیش به آنجا رفته بودم. کافی است برای آنها از زیبایی کتابی که خوانده‌ای بگویی. نگاه می‌کنند و با بی‌تفاوتی می‌گویند: بله. یک کتاب کلاسیک است. تازه با آن آشنا شده‌ای؟ کافی است یک لطیفۀ زیبا برایشان تعریف کنی. در همان جملۀ اول می‌گویند: آهان! این را وقتی بچه بودیم می‌گفتند. کافی است توضیح دهی که با استعفا از آخرین شغلت، چیزهای جدیدی آموخته‌ای. آن‌قدر بی‌تفاوت تأیید می‌کنند که احساس کنی آخرین نفر در جهان هستی که این مطلب را می‌دانی. کافی است غذایی خوشمزه درست کنی و خلاقیتی به خرج دهی. آرام و خونسرد توضیح می‌دهند که در فلان کشور، شهری هست و در اطراف آن شهر، روستایی که دقیقاً این غذا را به همین شکل درست می‌کنند.

زندگی برای همۀ ما، تجربهٔ کوتاه و لذت‌بخش هیجان است. مهم نیست چیزهای کوچک ما را هیجان‌زده کند یا رویدادهای بزرگ. ما در اطرافمان کسانی را می‌خواهیم که لذت تجربهٔ هیجان را با آن‌ها به اشتراک بگذاریم؛ اما هستند افرادی که هیجان‌زده‌شدن را کسرشأن خود می‌دانند. آن‌ها طوری وانمود می‌کنند که انگار برای دومین‌بار، زندگی بر روی زمین را تجربه می‌کنند.

به نقل از سایت متمم

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sam2.jpg


 
 
هدف هنر نه وضع قانون و نه قدرت‌طلبی است. وظیفه‌ هنر، درک کردن است. هیچ اثر نبوغ‌آمیزی بر کینه و تحقیر استوار نیست. هنرمند یک سرباز بشریت است و نه فرمانده. او قاضی نیست بلکه از قید قضاوت آزاد است. او نماینده‌ دائمی نفوس زندگان است.
آلبر کامو

میثم نصیری