نیستان - مطالب مرداد 1395

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان - مطالب مرداد 1395 انگار می‌کنم که ورنجِستم!

 

من اگر نظر حرام است، بسی گناه دارم
چه کنم؟ نمی‌توانم که نظر نگاه دارم


ستم از کسی است بر من که ضرورت است بردن 
نه قرار زخم خوردن، نه مجال آه دارم


نه فراغت نشستن، نه شکیب رخت‌بستن
نه مقام ایستادن، نه گریزگاه دارم


نه اگر همی‌نشینم، نظری کند به رحمت
نه اگر همی‌گریزم، دگری پناه دارم


بسم از قبول عامی و صلاح نیک‌نامی
چو به ترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارم؟


تن من فدای جانت، سر بنده و آستانت
چه مرا به از گدایی چو تو پادشاه دارم؟


چو تو را بدین شگرفی قدم صلاح باشد
نه مروت است اگر من نظر تباه دارم؟


چه شب است یا رب امشب که ستاره‌ای برآمد؟
که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارم


مکنید دردمندان گله از شب جدایی
که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم


که نه روی خوب دیدن گنه است پیش سعدی
تو گمان نیک بردی که من این گناه دارم


 



تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 03:09 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

این نیمه شبان کیست چو مهتاب رسیده؟
پیغمبر عشق است ز محراب رسیده


آورده یکی مشعله آتش زده در خواب
از حضرت شاهنشه بی‌خواب رسیده


این کیست چنین غلغله در شهر فکنده؟
بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده


این کیست چنین خوان کرم بازگشاده
خندان جهت دعوت اصحاب رسیده


جامی است به دستش که سرانجام فقیر است
زان آب عنب رنگ به عناب رسیده


دل‌ها همه لرزان شده جان‌ها همه بی‌صبر
یک شمه از آن لرزه به سیماب رسیده


آن نرمی و آن لطف که با بنده کند او
زان نرمی و زان لطف به سنجاب رسیده


زان ناله و زان اشک که خشک و تر عشق است
یک نغمه تر نیز به دولاب رسیده


یک دسته کلید است به زیر بغل عشق
از بهر گشاییدن ابواب رسیده


ای مرغ دل ار بال تو بشکست ز صیاد
از دام رهد مرغ به مضراب رسیده


خاموش ادب نیست مثل‌های مجسم
یا نیست به گوش تو خود آداب رسیده

 





تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 09:17 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

 

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

 

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست!

 

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

 

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل

هر کجا نامه عشق است، نشان من و توست

 

سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من و توست




تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 07:52 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

دلواپسی هامو بگیر از من
غم هاتو ای آینه حاشا کن


قدری بخند و روشنی ها رو
تو چشم خیس من تماشا کن


تو سال ها همزاد من بودی
تصویری از دیروز و امروزم


همت کن و یاریم کن بگذار
تا مهربونی رو بیاموزم


آینه، ای همسایه کاری کن
تا ساعتی پیش تو بنشینم


جز سایه سار مهربون تو
چیزی نه می خوام و نه می بینم


یک عمر دنبال چه می‌گشتم؟
در جاده های بی سرانجامی


یک عمر گشتم تا که فهمیدم
تو سایه بون خستگی‌هامی


ترانه سهیل محمودی




تاریخ : سه شنبه 26 مرداد 1395 | 08:57 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

دلا تا به کی از در دوست دوری؟

گرفتار دام سرای غروری؟

نه بر دل تو را از غم دوست دردی

نه بر چهره از خاک آن کوی گردی

ز گلزار معنی نه رنگی، نه بویی

در این کهنه گنبد نه هایی، نه هویی

تو را خواب غفلت گرفته است در بر

چه خواب گران است، الله اکبر!

چرا این چنین عاجز و بی‌نوایی؟

بکن جست و جویی، بزن دست و پایی

سؤال علاج از طبیبان دین کن

توسل به ارواح آن طیبین کن

دو دست دعا را برآور به زاری

همی گو به صد عجز و صد خواستاری:

الهی به زهرا، الهی به سبطین

که می‌خواندشان مصطفی قره العین

الهی به سجاد، آن معدن علم

الهی به باقر، شه کشور حلم

الهی به صادق، امام اعاظم

الهی به اعزاز موسی کاظم

الهی به شاه رضا، قائد دین

به حق تقی، خسرو ملک تمکین

الهی به نقی، شاه عسکر

بدان عسکری کز ملک داشت لشکر

الهی به مهدی که سالار دین است

شه پیشوایان اهل یقین است

که بر حال زار بهایی عاصی

سر دفتر اهل جرم و معاصی

که در دام نفس و هوی اوفتاده

به لهو و لعب عمر بر باد داده

ببخشا و از چاه حرمان برآرش

به بازار محشر مکن شرمسارش

برون آرش از خجلت رو سیاهی

الهی، الهی، الهی، الهی

 






تاریخ : شنبه 23 مرداد 1395 | 08:19 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات


بشقابای فلزی، بالای پشت
بوما

دم به دم پر می شن از دروغ و مکر و رؤیا

 

همیشه رؤیا رو از دنیا گدایی کردیم

شبا با یه کنترل دنبال راه می گردیم

 

کلافه می شیم وقت آگهیای دوبی

املاکای قلابی، سیداسمال دی تو دی


آخرِ شب می رسیم به یه خیالِ باطل

بازم می ریم سراغِ شبکه ایکس.ایکس.اِل

 

دیشا رو برگردونیم رو به دلای مردم

دل بسپریم به حرفِ مردمِ بی تبسم


مردمی که نه دیشی، نه پشتِ بومی دارن

مردمی که تهِ برج همیشه کم می آرن

 

شبیهِ ما آدمان، کانالای ماهواره

یکی دنبالِ پوله، یکی دلار می شماره


یکی پرچم می فروشه، یکی چپه با خدا

اکثرن دور و دشمن، همه شون از هم جدا


یه شبکه هیت می شه، یکی می اُفته از دور

«همه این روزا رؤیا می فروشن، شما چطور؟»


ترانه یغما گلرویی



تاریخ : جمعه 22 مرداد 1395 | 10:49 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.