نیستان - مطالب آبان 1395

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان - مطالب آبان 1395 انگار می‌کنم که ورنجِستم!


«گل پاسخ داد: ای ابله! تصور کرده‌ای من می‌شکفم تا دیده شوم؟ من برای خودم می‌شکفم نه برای دیگران، چون شکوفایی خرسندم می‌کند. سرچشمۀ شادی من در وجود خودم و در شکوفایی‌ام است.» آرتور شوپنهاور

طنز تلخ و تسخرزدن به امورِ جاری و ساری در جهان پیرامون از اموری است که میتوان آن را در عالم انسانی سراغ گرفت. برخی از پژوهش‌گران معتقدند لبخندی که بر لبان مجسمه‌های بودا نقش بسته و دیده می‌شود، بر زوال و فنا و گذرابودن امور، به عنوان حقیقی‌ترین حقیقتِ این عالم، دلالت می‌کند و از جنس تسخرزدن است. تسخرزدن بودا معطوف به کسانی است که این حقیقت را درنیافته و امور این جهانی را بسی جدی‌تر از آن که باید بینگارند، انگاشته و بدان دل بسته‌اند؛ تو گویی که زوال و فنایی در کار نیست و ایشان آمده اند تا ابدالآباد بمانند و بپایند. حافظ هم که می‌گفت:

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کین اشارت ز جهان گذران ما را بس

پیر ما گفت: خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

هم گذران و زوال‌پذیر بودنِ امور در این عالم را به تصویر می‌کشد، هم با طعنه و کنایه دربارۀ کسانی که نظر خطاپوشی دارند و خطایی را که از منظر حافظ بر قلم صنع رفته نمی‌بینند، سخن می‌گوید.
هنرمندان، با کشیدن سرمه ای بر چشم، خلاف‌آمد عادت رفتار می‌کنند و نگاه دیگری اختیار می‌کنند و بر بد و نیک جهان، شاعرانه و هنرمندانه می‌خندند؛ که «ما هیچ، ما نگاه». امان از روزگاری که ذوق هنرمند کور شود و توان و رغبت تسخرزدن بر جهان از وجودش رخت بربندد و ملالت و ماندگی را تجربه کند.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Buda.jpg

اخیراً رمان «عقاید یک دلقک» نوشتۀ هایرنیش بل، برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات، را با ترجمۀ محمد اسماعیل زاده خواندم و لذت بردم. بل زندگیِ یک دلقک را به نیکی روایت کرده. دلقکی که روزگاری اوضاع کاری خوبی داشته، با همسر کاتولیکش ماری زندگی می کرده، هرچند ازدواج آن‌ها رسمی نبوده و توسط کلیسا ثبت نشده بود. در عین حال، از اینکه ماری پس از چند سال زندگیِ مشحون از خاطرات رنگارنگ، او را ترک کرده و اکنون با تسوپفنر زندگی می‌کند، عمیقاً تلخ‌کام و عصبانی است. شنیر (دلقک) رابطۀ پر از تنشی با مادر و پدر خود دارد و به رغم این‌که والدینِ متمولی دارد، هنگامی که بی‌پول می‌شود و آهی در بساط ندارد، نمی‌تواند روی کمک آن‌ها حساب کند و روزگار بهتری را برای خود رقم بزند. تو گویی دلقکی که در کار خنداندن دیگران است، خود از خندیدن و شادبودن عاجز شده و تلخی و سردی بر او غلبه کرده؛ به نحوی که مجال تسخرزدنِ بر امور را هم ندارد.

هنگام خواندن بخش‌های مختلف عقاید یک دلقک و تأمل در تجارب روزمرۀ دلقکِ قهرمان رمان، مقولۀ «تجربۀ ملال» به روایت آرتور شوپنهاور در ذهن و ضمیرم زنده شد. شوپنهاور زندگی را به سان چرخه‌ای می‌بیند که در آن انسان از پی برآوردنِ خواسته و نیازی، تمام همّ و تلاش خود را به کار می گیرد. پس از برآورده شدن نیاز و رسیدن به خواسته و لذت‌بردن، فرد دل‌زدگی و ملالت را تجربه می‌کند. پس از چندی، دوباره از پی برآوردنِ خواسته و هدف دیگری تلاش می‌کند. پس از برآورده‌شدن و لذت‌بردن، دوباره دل‌زدگی و ملال و به تعبیر نیکوی شاملو، هنوز را تجربه و دوره می‌کند : «و ما هم‌چنان / دوره می کنیم/ شب را و روز / هنوز را». چرخۀ شوپنهاوری طنینِ کیِرْکِگاردی نیز دارد و یادآور مرحلۀ «زیبایی شناختی» از مراحل سه گانۀ «زیبایی شناختی»، «اخلاقی» و «دینی» به روایت فیلسوف دانمارکی است.

می‌توان چنین انگاشت که «شکفتنِ از درون به سان گل سرخ» که راه‌کار شوپنهاور برای شکستن این چرخه و فائق‌آمدن بر تجربۀ ملال و «شکوفایی» را به عیان چشیدن است، در زندگیِ هنری که توأم با خلاقیت و بداعت و طراوت است، امکان تحقق بیشتری دارد. اما زندگی شنیر به روایت هاینریش بل، این‌گونه نیست و او به تفاریق، ملالت و کسالت و رکود و درجا زدن را تجربه می‌کند. در فقراتی از رمان، فریاد شنیر از سردرگمی و کلافگی به آسمان است و حوصلۀ خود را هم ندارد. خویش را ابله و احمق خطاب می‌کند و به رغم این‌که تمیز است و نیازی به حمام‌رفتن ندارد، بوی چرک و تعفن را از ضمیر خویش استشمام می‌کند.

چنان‌که درمی‌یابم، زدودنِ تجربۀ ملال و چشیدنِ «شکوفایی» و «رضایت باطن» به سان ماهیِ گریزی است که در برکه‌هایی از جنس آینه نیز می‌لغزد و پنهان می‌شود و به سهولت فراچنگ نمی‌آید. حتی هنرمندی هم که زندگی‌اش با خلاقیت و بداعت و طراوت گره خورده، کاملاً متصور است که در چنبرۀ ملال گرفتار آید و از این حصار بیرون نیاید. قیاس کردن وضعیت خود با موقعیت و وضعیت فلانی و بهمانی، خیلی از اوقات رهزن و گمراه‌کننده است؛ چرا که مقایسۀ درون خود با بیرونِ دیگری راهی به جایی نمی‌برد. چه‌بسا کسی که جماعتی حسرت موقعیت و ثروت و شهرت و قدرتش را می خورند؛ چرا که راهی به درون او ندارند و صرفاً بر اساس ظواهر و برون و قال او قضاوت می‌کنند و دسترسی به حال و درون او ندارند، از درون عمیقاً ناشاد و سرخورده باشد و ایام تلخی را سپری کند. تنها رصدکردن روزهای آفتابی و بارانیِ سرزمین وجود خویش و قیاس مافی‌الضمیر خود با خود (نه با دیگران) و «زندگی درونی» پیشه‌کردن و سیر انفس‌کردن و طمأنینه و شادی را در ضمیر خویش سراغ گرفتن دراین میان رهگشاست و لاغیر که:

مرغ خویشی، صید خویشی، دام خویش
صدر خویشی، فرش خویشی، بام خویش

در زمینِ مردمان خانه مکن
کار خود کن، کار بیگانه مکن

به رغم گریزپایی و لغزندگی و دیریابی می‌توان شکفتگیِ درون و رضایت باطن را تجربه کرد و روزگاری توأم با تجربۀ ملالِ حداقلی را سپری کرد.

سروش دباغ


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Shekoftanjpg.jpg


برچسب ها: ملال، ملالت، شکفتن، درون، سروش دباغ، طنز، دلقک،  

تاریخ : یکشنبه 30 آبان 1395 | 07:50 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Safar.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Safar2.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Safar5.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Safar3.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Safar4.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Safar1.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Safar6.jpg



برچسب ها: اربعین، صفر، کربلا، وداع، عکس، گرافیک، عزا،  

تاریخ : شنبه 29 آبان 1395 | 10:38 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Koli4.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Koli3.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Koli2.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Koli.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Koli5.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Koli6.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Koli1.jpg



برچسب ها: دوتار، تربت جام، موسیقی مقامی، ابراهیم شریف‌زاده، دشت، خون پاش و نغمه ریز،  

تاریخ : جمعه 28 آبان 1395 | 09:30 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

...گفت: با خود هستش اندر مغز و رگ
توی‌برتو بوی آن سرگین سگ


تا میان اندر حدث او تا به شب
غرق دباغی است او روزی‌طلب


پس چنین گفت است جالینوس مه
آن‌چه عادت داشت بیمار، آنْش ده


کز خلاف عادت است آن رنج او
پس دوای رنجش از معتاد جو


چون جُعَل گشت است از سرگین‌کشی
از گلاب آید جعل را بی‌هشی


هم از آن سرگین سگ داروی اوست
که بِدان او را همی معتاد و خوست


الخبیثات الخبیثین را بخوان
رو و پشت این سخن را باز دان


ناصحان او را به عنبر یا گلاب
می دوا سازند بهر فتح باب


مر خبیثان را نسازد طیبات
درخور و لایق نباشد ای ثِقات!


چون ز عطر وحی کر گشتند و گم
بُد فغانشان که تطیرنا بکم


رنج و بیماری است ما را این مقال
نیست نیکو وعظتان ما را به فال


گر بیاغازید نُصحی آشکار
ما کنیم آن دم، شما را سنگسار


ما به لغو و لهو فربه گشته‌ایم
در نصیحت خویش را نسرشته‌ایم


هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ
شورش معده ا‌ست ما را زین بَلاغ


رنج را صدتو و افزون می‌کنید
عقل
را دارو به افیون میکنید


از مثنوی معنوی مولوی


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Mohtat.jpg


برچسب ها: مثنوی معنوی، مولوی، عطار، دباغ، معتاد، شعر کلاسیک، حکایت،  

تاریخ : پنجشنبه 27 آبان 1395 | 08:12 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

آن یکی افتاد بیهوش و خمید
چون‌که در بازار عطاران رسید


بوی عطرش زد ز عطاران راد
تا بگردیدش سر و بر جا فتاد


هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر
نیم روز اندر میان رهگذر


جمع آمد خلق بر وی آن زمان
جملگان لاحول‌گو درمان‌کنان


آن یکی کف بر دل او می‌براند
وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند


او نمی‌دانست کاندر مرتعه
از گلاب آمد وُرا آن واقعه


آن یکی دستش همی‌مالید و سر
وان دگر کهگل همی‌آورد تر


آن بخور عود و شکر زد به هم
وان دگر از پوششش می‌کرد کم


وان دگر نبضش که تا چون می‌جهد
وان دگر بوی از دهانش می‌ستد


تا که مِی خوردست  یا بنگ و حشیش
خلق درماندند اندر بیهشیش


پس خبر بردند خویشان را شتاب
که فلان افتاده است آن‌جا خراب


کس نمی‌داند که چون مصروع گشت
یا چه شد کورا فُتاد از بام تشت


یک برادر داشت آن دباغ زفت
گُربز و دانا بیامد زود، تفت


اندکی سرگین سگ در آستین
خلق را بشکافت، وامد با حنین


گفت: من رنجش همی‌دانم ز چیست
چون سبب دانی، دواکردن جلی است


چون سبب معلوم نبود، مشکل است
داروی رنج و در آن صد محمل است


چون بدانستی، سبب را سهل شد
دانشِ اسباب، دفع جهل شد...



برچسب ها: مثنوی معنوی، مولوی، عطر، گلاب، دباغ، بازار عطاران، شعر کلاسیک،  

تاریخ : چهارشنبه 26 آبان 1395 | 10:14 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

مذهب منسوخ

اکابر سلف عدالت را یکی از فضایل اربعه شمرده‌اند، و بنای امور معاش و معاد برآن نهاده‌اند. معتقد ایشان آن بوده که بالعدل قامت السموات و الارض، و خود را مأمور إن الله یامر بالعدل والاحسان بداشتندی. بنابراین سلاطین و امرا و اکابر و وزرا دایم همت بر اشاعت معدلت و رعایت امور رعیت و سپاهی گماشتندی، و آن را سبب دولت و نیک‌نامی شناختندی؛ و این قسم را چنان معتقد بوده‌اند که عوام نیز در معاملات و مشارکات، طریق عدالت کار فرمودندی و گفتندی:
 عدل کن زآن‌که در ولایت دل‌ / درِ پیغمبری زند عادل

مذهب مختار

اما مذهب اصحابنا آن‌که این سیرت اسوء سیر است و عدالت مستلزم خلل بسیار و آن را به دلایل واضح روشن گردانیده‌اند، و می‌گویند: بنای کار سلطنت و فرماندهی و کدخدایی بر سیاست است؛ تا از کسی نترسند، فرمان آن‌کس نبرند و همه یکسان باشند و بنای کارها خلل پذیرد و نظام امور گسسته شود. آن‌کس که حاشا عدل ورزد و کسی را نزند و نکشد و مصادره نکند و خود را مست نسازد و بر زیردستان اظهار عربده و غضب نکند، مردم از او نترسند و رعیت فرمان ملوک نبرند، فرزندان و غلامان سخن پدران و مخدومان نشوند و مصالح بلاد و عباد متلاشی گردد و از بهر این معنی گفته اند:
 پادشاهان از پی یک مصلحت صد خون کنند!

می‌فرمایند: العداله تورث الفلاکه. خود کدام دلیل واضح‌تر از این‌که پادشاهان عجم چون ضحاک تازی و یزدجرد بزه‌کار- که اکنون صدر جهنم بدیشان مشرف است- و دیگر متأخران که از عقب رسیدند، تا ظلم می‌کردند، دولت ایشان در ترقی بود و ملک، معمور. چون زمان به کسری انوشروان رسید، او از رکاکت رای و تدبیرِ وزرای ناقص‌عقل، شیوه عدل اختیار کرد. در اندک‌زمانی، کنگره‌های ایوانش بیفتاد و آتشکده‌ها که معبد ایشان بود، به یک بار بمرد و اثرشان از روی زمین محو شد.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Isis1.jpg

    عمربن خطاب که به عدل موصوف بود، خشت می زد و نان جو می خورد و گویند خرقه‌اش هفده من بود. معاویه به برکت ظلم، ملک از دست امام علی -کرم الله وجهه- به‌در برد. بخت‌النصر تا دوازده هزار پیغمبر را در بیت‌المقدس بی‌گناه نکشت، و چند هزار پیغمبر را اسیر نکرد و ستوربانی نفرمود، دولت او عروج نکرد و در دو جهان سرافراز نشد. چنگیزخان که امروز به کوری اعدا در درکِ اسفل مقتدا و پیشوای مغولان اولین و آخرین است، تا هزاران‌هزار بی‌گناه را به تیغ بی‌دریغ از پای درنیاورد، پادشاهی روی زمین بر او مقرر نگشت.

 حکایت: در تواریخ مغول وارد است که هلاکوخان را چون بغداد مسخر شد، جمعی را که از شمشیر بازمانده بود، بفرمود تا حاضر کردند. حال هر قومی را بازپرسید. چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت: از محترفه ناگزیر است. ایشان را رخصت داد تا بر سر کار رفتند. تجار را مایه فرمود دادن تا از بهر او بازرگانی کنند؛ جهودان را فرمود که قومی مظلومند، به جزیه از ایشان قانع شد؛ مخنثان را به حرم‌های خود فرستاد؛ قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و کشتی‌گیران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا کرد و فرمود: «اینان در آفرینش زیادتند و نعمت خدای به زیان می برند». حکم فرمود تا همه را در شط غرق کردند و روی زمین را از خبث ایشان پاک کرد. لاجرم قریب نود سال پادشاهی در خاندان او قرارگرفت و هر روز دولت ایشان در تزاید بود. ابوسعید بیچاره را چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار عدل موسوم گردانید، در اندک‌مدتی دولتش سپری شد و خاندان هلاکوخان و مساعی او در سر نیت ابوسعید رفت. آری،
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به‌کار
رحمت بر این بزرگان صاحب‌توفیق باد که خلق را از ظلمتِ ظلمِ عدالت به نور هدایت ارشاد فرمودند.

از رسالۀ اخلاق‌الاشراف عبید زاکانی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Isis.jpg


برچسب ها: عدالت، عبید زاکانی، اخلاق‌الاشراف، مذهب منسوخ، مذهب مختار، داعش،  

تاریخ : سه شنبه 25 آبان 1395 | 09:18 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.