تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
 برف
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395
نظرات
[http://www.aparat.com/v/KiMGb]

نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : یکشنبه 28 آذر 1395
نظرات

...گفت: آن را جمله می‌گفتند خَوش
مر مرا هم ذوق آمد گفتنش


مر مرا تقلیدشان بر باد داد
که دو صد لعنت بر آن تقلید باد


خاصه تقلید چنین بی‌حاصلان
خشم ابراهیم با بر آفلان


عکسْ ذوق آن جماعت می‌زدی
وین دلم زان عکس ذوقی می‌شدی


عکس چندان باید از یاران خَوش
که شوی از بحرْ بی‌عکس آب‌کش


عکس کاول زد، تو آن تقلید دان
چون پیاپی شد، شود تحقیق آن


تا نشد تحقیق، از یاران مبر
از صدف مگسِل، نگشت آن قطره دُر


صاف خواهی چشم و عقل و سمع را
بر دران تو پرده‌های طمع را


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khar.jpg

زان که آن تقلید صوفی از طمع
عقل او بربست از نور و لمع


طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع
مانع آمد عقل او را ز اطلاع


گر طمع در آینه برخاستی
در نفاق آن آینه چون ماستی


گر ترازو را طمع بودی به مال
راست کی گفتی ترازو وصف حال؟


هر نبیی گفت با قوم از صفا
من نخواهم مزد پیغام از شما


من دلیلم، حق شما را مشتری
داد حق دلالیم هر دو سری


چیست مزد کار من؟ دیدار یار
گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار


چل هزار او نباشد مزد من
کی بود شِبهِ شَبَه درّ عدن؟


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khar1.jpg

یک حکایت گویمت، بشنو به هوش
تا بدانی که طمع شد بند گوش


هر که را باشد طمع، الکن شود
با طمع کی چشم و دل روشن شود؟


پیش چشم او خیال جاه و زر
همچنان باشد که موی اندر بصر


جز مگر مستی که از حق پر بود
گرچه بدهی گنج‌ها، او حُر بود


هر که از دیدار برخوردار شد
این جهان در چشم او مردار شد


لیک آن صوفی ز مستی دور بود
لاجرم در حرصْ او شب‌کور بود


صد حکایت بشنود مدهوش حرص
در
نیاید نکتهای در گوش حرص


از مثنوی معنوی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khar2.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khar3.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khar4.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khar6.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : شنبه 27 آذر 1395
نظرات


*ای عاشقان! ای عاشقان! آن کس که بیند روی او
شوریده گردد عقل او، آشفته گردد خوی او


*معشوق را جویان شود، دکان او ویران شود
بر روی و سر پویان شود، چون آب اندر جوی او


*در عشق چون مجنون شود، سرگشته چون گردون شود
آن کاو چنین رنجور شد، نایافت شد داروی او


جان ملَک سجده کند آن را که حق را خاک شد
ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او


عشقش دل پردرد را بر کف نهد، بو می‌کند
چون خوش نباشد آن دلی کاو گشت دستنبوی او؟


بس سینه‌ها را خست او، بس خواب‌ها را بست او
بسته است دست جادوان آن غمزۀ جادوی او


شاهان همه مسکین او، خوبان قراضه‌چین او
شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او


*بنگر یکی بر آسمان بر قلعۀ روحانیان
چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Kuh1.jpg

*شد قلعه‌دارش عقل کل، آن شاه بی‌طبل و دهل
بر قلعه آن کس بررود کاو را نماند اوی او


*ای ماه! رویش دیده‌ای، خوبی از او دزدیده‌ای
ای شب! تو زلفش دیده‌ای، نی نی و نی یک موی او


ای شب! من این نوحه‌گری از تو ندارم باوری
چون پیش چوگان قدر هستی دوان چون گوی او


آن کس که این چوگان خورد، گوی سعادت او برد
بی‌پا و بی‌سر می‌دود چون دل به گرد کوی او


ای روی ما چون زعفران از عشق لاله‌ستان او!
ای دل فرورفته به سر چون شانه در گیسوی او!


مر عشق را خود پشت کو؟ سر تا به سر روی است او
این پشت و رو این سو بود، جز رو نباشد سوی او


او هست از صورت بری، کارش همه صورتگری
ای دل ز صورت نگذری، زیرا نه‌ای یک توی او


*داند دل هر پاک‌دل آواز دل ز آواز گل
غریدن شیر است این در صورت آهوی او


سوزان دلم از رشک او، گشته دو چشمم مَشک او
کی ز آب چشمْ او تر شود؟ ای بحر تا زانوی او!


این عشق شد مهمان من، زخمی بزد بر جان من
صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او


*من چند گفتم هایِ دل، خاموش از این سودای دل
سودش
ندارد های من چون بشنود دل هوی او


مولانا

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Kuh.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png



نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : جمعه 26 آذر 1395
نظرات

از ره تقلید آن صوفی همین
خر برفت آغاز کرد اندر حنین


چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع،
روز گشت و جمله گفتند: الوداع!


خانقه خالی شد و صوفی بماند
گرد از رختْ آن مسافر می‌فشاند


رخت از حجره برون آورد او
تا به خر بربندد آن همراه‌جو


تا رسد در همرهان، او می‌شتافت
رفت در آخور، خر خود را نیافت


گفت: آن خادم به آبش برده است
زان که خر دوش، آب کمتر خورده است


خادم آمد، گفت صوفی: خر کجاست؟
گفت خادم
: ریش بین جنگی بخاست


گفت: من خر را به تو بسپرده‌ام
من تو را بر خر موکل کرده‌ام

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/KarBeraft4.jpg


از تو خواهم آن چه من دادم به تو
باز ده آن چه فرستادم به تو


بحث با توجیه کن، حجت میار
آن چه من بسپردمت، واپس‌سپار


گفت پیغمبر که دستت هر چه برد،
بایدش در عاقبت واپس‌سپرد


ور نه‌ای از سرکشی راضی بدین،
نک من و تو، خانۀ قاضی دین


گفت: من مغلوب بودم، صوفیان
حمله آوردند و بودم بیم جان


تو جگربندی میان گربگان
اندر اندازی و جویی زان نشان؟


در میان صد گرسنه گِرده‌ای
پیش صد سگ، گربۀ پژمرده‌ای


گفت: گیرم کز تو ظلماً بستدند
قاصد خون من مسکین شدند

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/KharBeraft5.jpg


تو نیایی و نگویی مر مرا
که خرت را می‌برند ای بی‌نوا؟!


تا خر از هر که بود، من واخرم
ورنه، توزیعی کنند ایشان زرم


صد تدارک بود چون حاضر بدند
این زمان هر یک به اقلیمی شدند


من که را گیرم؟ که را قاضی برم؟
این قضا خود از تو آمد بر سرم


چون نیایی و نگویی ای غریب!
پیش آمد این چنین ظلمی مهیب؟


گفت: والله آمدم من بارها
تا تو را واقف کنم زین کارها


تو همی‌گفتی که خر رفت، ای پسر!
از همه گویندگان باذوق‌تر


بازمی‌گشتم که او خود واقف است
زین قضا راضی است، مردی عارف است...

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/KharBeraft6.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/KharBeraft8.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/KharBeraft9.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/KharBeraft7.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1395
نظرات

صوفیی در خانقاه از ره رسید
مرکب
خود برد و در آخور کشید


آبَکَش داد و علف از دست خویش
نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش!


احتیاطش کرد از سهو و خُباط
چون قضا آید، چه سود است احتیاط؟


صوفیان تقصیر بودند و فقیر
کادَ فقرا أن یَکُن کُفراً یَبیر


ای توانگر که تو سیری! هین! مخند
بر کژی آن فقیر دردمند


از سر تقصیر آن صوفی رمه
خرفروشی در گرفتند آن همه


کز ضرورت هست مرداری مباح
بس فسادی کز ضرورت شد صلاح!


هم در آن دم آن خرک بفروختند
لوت آوردند و شمع افروختند

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khaneghah.jpg


ولوله افتاد اندر خانقه
کامشبان لوت و سماع است و وله


چند ازین صبر و ازین سه‌روزه، چند؟
چند ازین زنبیل و این دریوزه، چند؟


ما هم از خلقیم و جان داریم ما
دولت امشب میهمان داریم ما


تخم باطل را از آن می‌کاشتند
کان‌که آن جان نیست، جان پنداشتند


وان مسافر نیز از راه دراز
خسته بود و دید آن اقبال و ناز


صوفیانش یک‌به‌یک بنواختند
نرد خدمت‌های خوش می‌باختند


گفت چون می‌دید مِیلانَش به وی
گر طرب امشب نخواهم کرد، کی؟


لوت خوردند و سماع آغاز کرد
خانقه تا سقف شد پر دود و گرد

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khaneghah1.jpg


دود مطبخ، گَرد آن پا کوفتن
ز اشتیاق و وجد جان‌آشوفتن


گاه دست‌افشان قدم می‌کوفتند
گه به سجده صفّه را می‌روفتند


دیر یابد صوفی آز از روزگار
زان سبب صوفی بود بسیارخوار


جز مگر آن صوفیی کز نور حق
سیر خورد او، فارغ است از ننگ دق


از هزاران اندکی زین صوفی اند
باقیان در دولت او می‌زیند


چون سماع آمد ز اول تا کران
مطرب آغازید یک ضرب گران


«خر برفت و خر برفت» آغاز کرد
زین حرارت جمله را انباز کرد


زین حرارت پای‌کوبان تا سحر
کف‌زنان خر رفت و خر رفت ای پسر!

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khaneghah2.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 23 آذر 1395
نظرات

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند


کمال سر محبّت ببین، نه نقص گناه
که هر که بی‌هنر افتد، نظر به عیب کند


ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی
که خاک میکدۀ ما عبیر جیب کند

 

چنان زند ره اسلام غمزۀ ساقی
که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند


کلید گنج سعادتْ قبولِ اهل دل است
مباد آن که در این نکته شک و ریب کند!


شُبان وادیِ اَیْمَن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند


ز دیده خون بچکاند فسانۀ حافظ
چو
یاد وقت زمان شباب و شیب کند


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Daesh6.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Daesh7.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Daesh4.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


 
 
هدف هنر نه وضع قانون و نه قدرت‌طلبی است. وظیفه‌ هنر، درک کردن است. هیچ اثر نبوغ‌آمیزی بر کینه و تحقیر استوار نیست. هنرمند یک سرباز بشریت است و نه فرمانده. او قاضی نیست بلکه از قید قضاوت آزاد است. او نماینده‌ دائمی نفوس زندگان است.
آلبر کامو

میثم نصیری