یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 29 تیر 1396
نظرات

شب که می‌رسد از کناره‌ها
گریه می‌کنم با ستاره‌ها

 

وای اگر شبی ز آستین جان
بَر
نیاورم دست چاره‌ها

 

همچو خامُشان بسته‌ام زبان
حرف من بخوان از اشاره‌ها

 

قصۀ مرا، بشنوی تو هم
بشنوند اگر سنگ خاره‌ها

 

ما ز اصل و اسب اوفتاده ایم
ما پیاده‌ایم، ای سواره‌ها!

 

ای لهیب غم! آتشم مزن
خرمنم مسوز از شراره‌ها

 

دور بسته را، فصل خسته را
دوره می‌کنم با دوباره‌ها


حسین منزوی


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 27 تیر 1396
نظرات
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/S1.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/S3.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/S5.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/S2.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/S4.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/S6.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png

نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396
نظرات

زنی که صاعقه‌وار آنک، ردای شعله به تن دارد
فرونیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد

 

همیشه عشق به مشتاقان، پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف کنایه‌های کفن دارد

 

کی‌ام، کی‌ام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست! هر آن‌چه قصد شدن دارد

 

دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می‌افرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد

 

زنی چنین که تویی بی‌شک، شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصوّر دیرینه که دل ز معنی زن دارد

 

مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد


حسین منزوی


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : جمعه 23 تیر 1396
نظرات
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khabardar2.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khabardar1.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png

نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : چهارشنبه 21 تیر 1396
نظرات

آهای خبردار! مستی یا هشیار؟
خوابی یا بیدار؟ خاله یادگار!

 

تو شب سیا، تو شب تاریک
از چپ و از راست، از دور و نزدیک

 

یه نفر داره جار می‌زنه، جار
آهای غمی که مثل یه بختک

 

رو سینۀ من شده‌ای آوار
از گلوی من دستاتو وردار

 

توی کوچه‌ها یه نسیم رفته پی ولگردی
توی باغچه‌ها پاییز اومده پی نامردی
توی آسمون ماهو دق می‌ده درد بی‌دردی

 

خاله یادگار! نمی‌آی بریم
شهرو بگردیم قدم‌به‌قدم؟

 

نمی‌آی بریم، چراغ ورداریم
پرسه بزنیم دنبال آدم؟

 

کوچه‌های شهر پرِ ولگرده
دلْ پرِ درده، شبْ پرِ مرد و پر نامرده

 

همه پا دارن، همه دس دارن
امّا بعضیا دور خودشون یه قفس دارن
بعضیاشونم توی دستشون یه جرس دارن

 

آره خاله‌جون! خاله خبردار!
باغ داریم تا باغ، یکی غرق گل، یکی پر خار

 

مرد داریم تا مرد، یکی سر کار
یکی سر بار، یکی سر دار؛ آهای خبردار!

 

خاله یادگار! تو میخونه‌ها
دیگه کی مسته؟ دیگه کی هشیار؟

 

تو ویرونه‌ها دیگه کی مُرده، کی شده مردار؟
تو افسونه‌ها دیگه کی دیوه، دیگه کی دیوار؟ دیگه خبردار!

 

خاله یادگار! می‌خوان بین ما دیوار بزنن
میله بکارن، خندق بکنن

 

تو رو ببرن اون‌ور بازار
منو بیارن این‌ور بازار

 

از من‌وتوها بازار شلوغه

تا ما با همیم، دیوار دروغه

 

بارون نزنه، آبت نبره
من دارم می‌یام، خوابت نبره

 

خبر، خبردار! خاله یادگار!
من به یاد تو بیدار می‌مونم، تو به یاد کی می‌مونی بیدار؟

 

همشهری، حسین منزوی


 
 
فرزندانتان از آنِ شما نیستند! آن‌ها پسران و دخترانی‌اند که از روح زندگی جان گرفته‌اند. آن‌ها با شما و نه از شما شکل می‌گیرند. گرچه در کنار شما آسوده‌اند، اما در تملک شما نیستند. شما مجازید که عشق خود را به ایشان هدیه کنید، نه افکارتان را. آن‌ها خود فکورند.
جبران خلیل جبران

میثم نصیری