نیستان - مطالب مرداد 1396

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

نیستان - مطالب مرداد 1396 إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

قصر فیروزه

محمدْ افسرده درون کالسکه روباز شاهی در کنار چند تابلو تازه‌اش از کوچه‌باغ‌های قصر فیروزه می‌گذرد. کالسکه جلو نارنجستان توقف می‌کند. ناصرالدین‌شاه به قصد دلجویی، کالسکهٔ شخصی‌اش را برای آوردن محمد و کارهای تازه‌اش فرستاده. محمد تابلو سرداب را کشیده. ناصرالدین‌شاه با دیدن تابلو سرداب، زیاد خشنود به‌نظر نمی‌رسد.

شاه این‌روزها، دل‌به‌نشاط نیستی کمال‌الملک. شادابی به هنر حیات می‌دهد. جلوهٔ عشق می‌شود هنر. قدری خوش بگذران. سرکیف باش. قدر هنرت را بدان. نگذار در ناخوشی بمیرد. هنر متاعی نیست که سر هر بازار بشود خرید.

کمال‌الملک و سر هر بازار هم نمی‌شود فروخت. این‌روزها دیدم قدر گوهر خیلی بیشتر است تا هنر.

شاه پیداست شما هنوز از آن قضیهٔ دزدی جواهرات ملولید. با این طبع حساس شما، چنین رنجشی طولانی عجیب نیست. نصیحتی به شما می‌کنم: همان‌طور که آقا خطای نوکر را می‌بخشد، غلام هم باید به‌موقع از کج‌خلقی مولای خود غمض‌عین کند. کینه سزاوار دل‌های پاک نیست. وقتی آقایی محبت نوکرش را طلب می‌کند، امساک نارواست. رضایت ولی‌نعمت اول‌شرط نوکری است. نکتهٔ دیگر: با دل‌مردگی سراغ نقاشی نروید. تأثیر نامطلوبی دارد.

کمال‌الملک با روحیهٔ مأیوس و افسردۀ فعلی که الحق مناسب کار نیست، بهترین اوقات تحقیقه. اگر اجازه می‌فرمودید به سفر فرنگستان، برخورد نزدیک با شیوهٔ کار مشاهیر گیتی، بی‌شک خالی از فایده نبود.

شاه اول باید لغت فرانسه را به‌درستی بیاموزی. این قاموس که دیکسیونر شخصی خود ماست، مرحمت می‌کنیم عصای دستت باشد. هروقت فرانسه را کامل کردی، به عرض برسان، می‌فرماییم محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه امتحان کند. اگر نتیجه تِرِبیَن بود، مرخصی بروی فرنگ. اروا مسیو!


قصر گلستان

قصر گلستان برای جشن پنجاهمین سال سلطنت آماده می‌شود. وزیر تشریفات کارگردان است. از شاه گرفته تا فراش‌باشی، همه، در تمرین آخر حضور دارند. نقاش‌باشی مشغول کشیدن تابلویی از تمثال شاه است.
شاه بسیار سرحال و بشاش است؛ رو به وزیر دربار:

شاه ژنرال رپتسیُن فوق‌العاده‌ای بود. وقتی شما رژیسور باشید، آدم نقش شاه را هم بازی کند، خسته نمی‌شود. الحق اجرای صحنه‌ها، همه به‌جا، به‌اندازه و مناسب بود. ان‌شاءالله جشن مجللی خواهد شد. این نمایش مخصوص خواص است. امروز یک نمایش هم برای عوام داریم، با عنوان شاه در زیارت. در این مجلس تازه و بدیع، موضوع به شیوه‌ای نو ارائه می‌شود. نه قُرقی در کار است، نه بگیروببندی. رعیت آزادند در زیارتْ هم‌دوش سلطان، دعاگو به شکرانهٔ پنجاهمین سال سلطنت باشند. شتاب کنید که نماز ظهر را باید در حضرت عبدالعظیم بخوانیم.

شاه سوار بر کالسکهٔ سلطنتی می‌شود و نقاش‌باشی ادای احترام می‌کند. صدای قارقار کلاغ‌ها، نقاش‌باشی را به حیرت انداخته. لحظاتی بعد صدای شلیک یک گلوله، نقاش‌باشی را به وحشت می‌اندازد. کالسکهٔ سلطنتی به کاخ وارد می‌شود. اتابک که نعش شاه را بر دو دست دارد، از پله‌های کاخ بالا می‌رود. صورت و چشم‌های بی‌حال شاه دیده می‌شود. کالسکهٔ روباز سلطنتی که حامل مظفرالدین‌میرزای بیمار است، با جلوداران و یدک به جلوِ در کاخ می‌رسد. اتابک برای خوش‌آمدگویی به پیشواز می‌رود. نقاش‌باشی ناظر صحنه است.

اتابک اعلی‌حضرتا!

مظفرالدین‌میرزا و اتابک یکدیگر را در بغل می‌گیرند و به زبان ترکی به یکدیگر تسلیت می‌گویند:

اتابک اعلی‌حضرتا! گریه نکنید.

مظفرالدین‌میرزا پدرم از دست رفت.

اتابک سرورم از دست رفت.



سپس وارد کاخ می‌شوند. مراسم تاج‌گذاری مظفرالدین‌میرزا در کاخ برپاست. اتابک تاج شاهی را بر سر مظفرالدین‌میرزا می‌گذارد.

نقاش‌باشی وارد اطاق مظفرالدین‌شاه می‌شود و ادای احترام می‌کند.

مظفرالدین‌شاه حقیقتاً کار شاقی بود، این فعل تاج‌گذاری با این ضعف مزاج ما.

اتابک قدری حریرهٔ بادام میل بفرمایید، قوت می‌گیرید.

مظفرالدین‌شاه بعله.

اتابک مشغول خوراندن حریرۀ بادام به شاه می‌شود.

مظفرالدین‌شاه بو کیم‌دی؟ [این کیه؟]

اتابک استاد کمال‌الملک، نقاش‌باشی مخصوص دربخانه هستند. شاه شهید مقرر فرموده بودند وقت نوکری آزاد باشد.

مظفرالدین‌شاه بماند، بماند. پیش‌خدمت خوش‌رویی است. حضورش اذیت نمی‌کند. ابداً شیطنت ندارد. چه قامتی! چه‌قدر سرزنده و شاداب! به امیرنظام بیشتر می‌ماند تا نقاش‌باشی. اوصافش را زیاد شنیدیم، انتظار داشتیم یک ساحر ببینیم، نه یک موسی!

کمال‌الملک به مناسبت تاج‌گذاری ذات اقدس شهریاری، در کار ساختن پرده‌ای از سلالهٔ شاهی هستم.

مظفرالدین‌شاه بعله.

اتابک استاد، آن‌چه از اسباب و جواهر می‌خواهید، بگویید حاضر شود، رخت شاهی را از تن‌پوش جواهرنشان بسازید و شمشیر مرصّع.

کمال‌الملک به‌راستی هنوز نمی‌دانم چه می‌خواهم. اگر قدری اجازۀ شرف حضور داشته باشم و جسارت طرح‌اندازی.

اتابک این روزها کسالتی جزئی دارند. رنگ رخ مبارک مکدر است.

کمال‌الملک من مِهر بیشتر می‌بینم تا بیماری. با شاه و شمشیر شروع می‌کنم.

کمال‌الملک به طراحی مشغول است و با شمشیر روی تخت نشسته است...




برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، محمدعلی کشاورز، علی نصیریان، نقاشی، فیلمنامه، سینما،

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 08:55 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

کمال‌الملک یاد دوران جوانی‌اش می‌افتد: محمد جوان در مقابل ایوان کاخ گلستان با اثاث و لوازم نقاشی از کالسکه پیاده می‌شود و به گشت زدن در کاخ می‌پردازد. محمد جوان از کارگران و بنایان قصر تابلوهایی می‌کشد و پس از اتمام کار تابلوها را به آن‌ها نشان می‌دهد.

صحن باغ گلستان

ناصرالدین شاه و اتابک قدم‌زنان به پشت سر کمال‌الملک که مشغول نقاشی کردن است، می‌رسند. اما کمال‌الملک حضور آنها را حس نمی‌کند.

شاه نقاش‌باشی، نقاش‌باشی! شش‌دانگ حواسش در نقاشی است.‌ نیشتر به رانش بزنی، نمی‌فهمد.

اتابک به نظر جان‌نثار تمرکزْ ساختگی است. برای جلب‌نظر خودش را زده به کری.

شاه شرط یک مشت اشرفی.

شاه از بدره‌ای که به کمر بسته، یک مشت اشرفی روی زمین و پشت‌سر نقاش‌باشی می‌ریزد. نقاش‌باشی متوجه نمی‌شود. شاه مشتی دیگر می‌ریزد و او بازهم متوجه نمی‌شود.

اتابک حالا می‌شود گفت: خودش را زده به خری!

شاه باختی اتابک، باختی.

اتابک شاهی به این حساب‌دانی از اقبال ملّته.

اتابک یک کیسه اشرفی به شاه می‌دهد.

اتابک قبلهٔ عالم صله هم که مرحمت می‌فرمایند، از جیب نوکرانه!

شاه برای آمدن به چشم نقاش باید در چشم‌انداز بود.

شاه و اتابک مقابل کمال‌الملک قرار می‌گیرند. او متوجه حضور آن‌ها می‌گردد و ادای احترام می‌کند.

شاه استاد، سکه‌های شماست.

کمال‌الملک مشغول جمع کردن سکه‌ها می‌شود.




تالار کاخ گلستان

کامران‌میرزا به حضور شاه می‌رسد. کمال‌الملک و اتابک نیز حضور دارند.

کامران‌میرزا نتیجهٔ تحقیقات شخصی تا این ساعت نشان می‌دهد که متهم اصلی در این میان نقاش‌باشی است که اگر اجازه بفرمایند تا لحظهٔ اقرار به سرقت باید به محبس فرستاده شود و قبل از انتقال، جسارتاً در حضور ملوکانه، لاعلاج به تفتیش بدنی از متهم هستیم تا اگر طلا و جواهرات را جایی در اسافل منحوسش مخفی ساخته بر ملا شود.

کامران‌میرزا با اشارهٔ دست به فراشان دستور می‌دهد که نقاش‌باشی را تفتیش بدنی کنند. فراشان به کندن لباس‌های نقاش‌باشی مشغول می‌شوند.

کمال‌الملک خداوندا، خلاصم کن. خلاصم کن از این خواری. بخواه تا رها کنند مرا. عریان در میان جمع گشتن هنوز از من ساخته نیست. قسم به تو، تحمل این آزمایش سخت را ندارم. خوابم. دست از من بدارید. اقرار می‌کنم. اقرار می‌کنم به سرقت. اقرار می‌کنم؛ اقرار می‌کنم؛ اقرار می‌کنم...

اتابک از دیدن این صحنه ناراحت می‌شود و کمال‌الملک را از دست فراشان خلاص می‌کند.

اتابک دست بردارید از این شیدای سوخته. شاهنشاها، امان از آه درویش! وای! اگر شعله برافکند، همه می‌سوزیم. ملک و ملت و پادشاه.

شاه این چه معرکه‌ای است گنده‌بک؟ باز تالار را با اصطبل اسبان اشتباه گرفتی؟ آخور بگیر. ما حضور داریم. قاطرچی را که صدراعظم کنی، دربار بهتر از این نمی‌شود.

اتابک همهٔ هوارکشی و عربده‌جویی به‌جهت سلامت ذات اقدس شهریاری است. اختیار از کف رفت. عذر تقصیر دارم و یک دامن سخن خوش. دزد پیدا شد. اقرار کرد. در چنگ فراش‌هاست. اراده کنید اگر ساحت مقدس را ناپاک نکند، فراش‌ها بیاورند ملعون را به حضور.

شاه کامران‌میرزا، باید از هر جهت اسباب دلجویی استاد کمال‌الملک را فراهم کنی. گناه این سوءظن فقط به گردن توست. ما با اختیار تامی که به تو دادیم، در این قضیه از هر جهت سلب مسئولیت کردیم. استاد، اگر من به جای شما بودم، کار را سهل نمی‌گرفتم. عایدی این پسر خیلی بیشتر از پدرشه.




فراشان دزد، را که محمدعلی سرایدار است، به تالار می‌آورند. او در مقابل شاه سجده می‌کند.

سرایدار امان بدید قبلهٔ عالم. امان بدید.

شاه در امانی.

اتابک حرف بزن ملعون! حفظ جانت را سلطان کریم تضمین کرد.

سرایدار عفو بفرمایین این سگ روسیاه رو.

شاه کی جرأت این جسارت را کرد؟

سرایدار این خطا از من سر زد.

کامران‌میرزا طلا و جواهر را چه کردی؟

سرایدار در باغچه چال کردم، زیر درخت چنار.

کامران‌میرزا طلا را کردی زیر خاک؟ کی یادت داد؟

سرایدار هیچ‌کس، قایم کردم زیر درخت چنار.

شاه عجب! پس کار، کار تو بوده. جناب اتابک! چنار از امیرنظام بهتر مراقب خزانه است.

سرایدار قبلهٔ عالم شما امان دادید.

فراشان در حیاط باغ و زیر درخت چنار به کندن زمین مشغول هستند. دستمال حاوی طلا و جواهرات را پیدا می‌کنند.

شاه احسنت! احسنت جناب اتابک! قیامت کردی. کار را تمام کردی. حسودک دوست‌داشتنی! پس عیشمان را کامل کن.

صحن ایوان شمس‌العماره مملو از درباریان و زنان حرم‌سرا است. شاه و کامران‌میرزا بالای ایوان نشسته‌اند و منتظر گردن زدن دزد هستند. شاهْ مست به ایوان شمس‌العماره آمده تا اجرای حکم را ببیند. دزد در پایین عمارت با غل‌وزنجیری که بر دست و پایش بسته اند، نشسته.

کامران‌میرزا لیوان شرابی برای شاه می‌ریزد و به او می‌دهد.

کامران‌میرزا از همان بُردوی همیشگی.

کمال‌الملک از پشت پنجره شاهد ماجراست.

برای محکوم یک سینی غذا می‌آورند و سپس قلیانی دود می‌کند. میرغضب وارد صحن می‌شود و با علامت شاه گردن محکوم را می‌زند. شاه و اطرافیان برای میرغضب دست‌لاف می‌ریزند.

کمال‌الملک هم از پشت پنجرۀ نقاش‌خانه به تماشای این صحنهٔ وحشتناک ایستاده است...




برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، سینما، فیلمنامه، آقای بازیگر، ادبیات نمایشی، جمشید مشایخی،

تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1396 | 09:01 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

کامران در باب دزدی می‌گفتیم.

کمال‌الملک نیاز به دزدی نبود. این هفت سال طی طریق بود؛ وقت نزول برکات، سال‌های رحمت. هرچه خواستم خدا داد، گرچه عزیزانی از دست دادم: همسرم، برادرم، جوانی.

کامران‌میرزا در عوض چیزهای زیادی به دست آوردی: مقام، منصب، احترام. شُدید کمال‌الملک.

کمال‌الملک که حالا باید برای گم شدن چندتا نگین و یک تکه طلا استنطاق پس بدم.

کامران‌میرزا این تازه یک صحبت خصوصی و خودمانیه. استنطاق فضای مناسب‌تری می‌خواد. باید سیاهچال و داغ و درفش در دسترس باشه. خصوص ضجهٔ زندانیان تازیانه‌خورده در ایجاد محیط رعب‌انگیز دوستاق‌خانه الزامیه. شما که خودتون الحق بهترین فضاسازید. بگذریم. شما بیشتر چه ایامی رو در هفته و در روزها چه اوقاتی به تالار می‌آمدین؟

کمال‌الملک وقت معینی نداشت. مقرر بود آزاد باشم. منعی نبود. در این تالار همیشه ضیافت‌ِ کار بود.

کامران‌میرزا وقت طرح‌اندازی و قلم‌زنی و طنازی، هیچ شد تنها باشی؟

کمال‌الملک غالباً وقت کار تنها بودم، اما او با من بود. در من بود. با چشم‌های او می‌دیدم.

کامران‌میرزا مقصود، اون شوخ‌چشم موهوم خیالاتی نیست. آدمیزاد دوپا، قابل رؤیت.

کمال‌الملک حتی پاره‌ای اوقات، اتاق‌دار هم می‌رفت، کلید رو به من می‌سپرد. بعد از کار به کلیددارباشی تحویل می‌دادم.

کامران‌میرزا پس بی‌هیچ منعی می‌آمدی و می‌رفتی. کلیدم پر شالت بود. والا خیلی خوش‌انصاف بودی که خود تخت رو نبردی! البته برای بردن تخت، قدرت یک فیل لازم بود که تو نداشتی؛ پس به رسم موش‌ها و موریانه‌ها به جویدن طلاها و کندن نگین‌ها مشغول شدی، غافل از آنکه دارالخلافهٔ تهران با همه خرتوخری حساب‌کتابی داره.

کمال‌الملک پیداست حساب‌کتابی داره! بعد از ده سال اجرمو گرفتم. او داد و من گرفتم؛ دل نبستن به این دربخانه.



کامران‌میرزا دوباره فنجان قهوه‌ای برای کمال‌الملک می‌ریزد و به دست او می‌دهد.

کامران‌میرزا اگر شایعهٔ قهوه قجری درست باشه، پس پادزهرش هم در این فنجانه. بخور.

کمال‌الملک حرص زیادی به زندگی ندارم. عاشق که حریص نیست.

کامران‌میرزا بخور، وقت تنگه. در این واقعه من بیش از هرکس می‌دونم که تو بی‌تقصیری. این چوبی است که من خوردم و فعلاً نمی‌دونم از جانب کی. یا به اشارهٔ اتابکه یا به دست اتابک. یاری کن.

کمال‌الملک با تو؟

کامران‌میرزا اقرار کن در این کار دست داشتی. چند روزی در محبس می‌مانی. زرگرباشی را صدا می‌کنم تخت رو درست کنه. بعد یه مفلوک بدبختی رو پیدا می‌کنیم، زبانشو می‌بُریم و به عرض می‌رسونیم که دزد رو گرفتیم. بعداً به سلامتی، سرشو می‌زنن و همه‌چیز به خوبی‌وخوشی تمام می‌شه. شاه هم از تو دلجویی می‌کنه. منم کسب آبرویی می‌کنم و هرچه هم دست‌لاف گرفتیم، برادروار تقسیم می‌کنیم. نصف، نصف. ماتحت اتابک هم الو می‌گیره که من و تو رو توی این آتش انداخت. دلت خنک شد؟ شُشت حال اومد؟ شاه‌بابام خودشون می‌دونن طلایی که توی دربار رفت، رفت. نهایت، میل دارند قضیه به طرز آبرومندی ختم بشه و یه مراسم سربُری هم تماشا کنن. خدمه‌ام عبرت بگیرن که دیگه جرأت نکنن چنین جسارت‌هایی بکنن.

کامران‌میرزا چشمکی به کمال‌الملک می‌زند.

کمال‌الملک خاری در چشمتان رفته؟

کامران‌میرزا تا فردا این رنگرز در همین تالار محبوسه. حق اجابت مزاج هم نداره. اگر طلا رو قورت هم داده باشه، از ماتحتش بیرون می‌کشم.

کامران‌میرزا با عصبانیت از تالار خارج می‌شود. کمال‌الملک تنها در تالار باقی می‌ماند. به یاد دوران تحصیلش در مدرسه دارالفنون می‌افتد که چگونه نقاشی را فرا گرفت و جوانی درخور احسنت در این رشته گردید. محمد جوان، تابلوی پرتره‌ای از عضدالملک، رئیس مدرسه کشیده و به وی تقدیم می‌کند.

عضدالملک انصافاً شایستهٔ تحسین و تشویقی. روز تشریف‌فرمایی قبلهٔ عالم به ایشان معرفی می‌شی.

دارالفنون

صدای طبل و شیپور و بروبیای فراش‌های شاهی بلند می‌شود. کالسکهٔ سلطنتی شاه قاجار به محوطهٔ دارالفنون می‌رسد. محمد نوجوان در میان شاگردان در صف ایستاده، به استقبال اجباری.

دستهٔ موسیقی شاگردان دارالفنون موسیقی تشریفات ورود را تمام می‌کند. عضدالملک به استقبال می‌رود. ناصرالدین‌شاه از پله‌ها به سرسرا می‌آید. در سرسرا روبه‌روی تصویر سیاه‌قلم عضدالملک توقف می‌کند. چندین‌بار برمی‌گردد، صورت عضدالملک را با کار محمد مقایسه می‌کند. استعداد را دریافته. می‌خواهد به خدمت خود بگیرد.

عضدالملک عرض شود کار یکی از شاگردهای استاد مزیّن‌الدوله است.

شاه آها، شما استادش بودید؟

مزیّن‌الدوله آن‌چه از دولتی سر قبلهٔ عالم آموخته بودم، ایثار کردم.

شاه اگر انصاف داشته باشید، باید بگویید شاگرد مستعدی بود.

عضدالملک محمدمیرزا نامی است اهل کاشان. برادرزادهٔ مرحوم صنیع‌الملک، نقاش‌باشی ظل‌اللهی است.

شاه حال بالاتر از اوست. نقاش‌باشی زنده خیلی بهتر است تا نقاش‌باشی مرده.

عضدالملک ان‌شاءالله که سال آینده این باغبانِ پیرِ خدمتگزار، توفیق تقدیم نهال برومند دیگری داشته باشد.

شاه امیدوار نباشید. مدرسهٔ هنر مزرعهٔ بلال نیست آقا که هر سال محصول بهتری داشته باشد. در کواکب آسمان هم یکی می‌شود ستارهٔ رخشان. الباقی سوسو می‌زنند.

عضدالملک جسارت است. مزین‌الدوله هم در تربیت محمدمیرزا بی‌تأثیر نبوده.

شاه حالا او فقط مال من است. مملکت صاحب داره آقا.

مزین‌الدوله محمد جوان را به حضور شاه می‌آورد. محمد دست شاه را می‌بوسد.

شاه چُخ بد نیست. پسره رو بفرست دربخانه. چشممان را گرفت به‌جهت نوکری.

محمد جوان مدرسه را ترک می‌گوید. کمال‌الملک در تالار آینه روی مبل دراز کشیده که با ورود اتابک به تالار از جا برمی‌خیزد.

اتابک قدری نخودچی‌کشمش آوردم، سدّجوع کنید. تا فردا خدا بزرگه.

اتابک یک مشت نخود و کشمش به کمال‌الملک می‌دهد.



اتابک باور کنین حال منو نمی‌دونین. بهتر از شما نیستم. هنروری یگانه در مظان اتهام، شهریار هنرپروری غضبناک و جوان نوخاسته‌ای با شمشیر مقدس عباس‌میرزا در حال ترقص نظامی که سخت میل هلاک شما کرده. برای سلامت شما نذر کردم یک شتر بدم پای خندق قربانی کنند. رعیت بخورند، دعاگو باشند. مضاف به دعا درصدد یافتن شخص ابلهی هستم تا به وعده‌ووعید خام بشه و دزدی رو گردن بگیره. طلا و جواهرو من از جیب خودم می‌دم و ان‌شاءالله کار فیصله پیدا می‌کنه. اما یک شرط داره: شما در برابر ضرب‌وشتم کامران‌میرزا مقاومت کنین و مُقُر نیاین.

کمال‌الملک چه‌طور مُقُر بیام، وقتی کاری رو نکردم؟ چه‌طور به این تن شریف بگویم دزد؟

اتابک اسباب و آلات شکنجه‌ای که اون داره، حیله و ترفندی که می‌دونه، هر بی‌گناهی رو مجبور به اقرار گناه ناکرده می‌کنه. یه قول مردونه‌م باید به من بدی: هیچ‌وقت به منصب من چشم نداشته باشی.

کمال‌الملک من خلاقم. بالاترین منصب را دارم. آرزو طلب نمی‌کنم، آرزو می‌سازم.

اتابک میل شما مطرح نیست. عشق شما رو هر طفلی می‌فهمه. شاه هوسبازه. یه وقت دیدی هیکل خپل و کوتولهٔ اتابک دلشو زد و میل قدوقامت کمال‌الملکی کرد.

کمال‌الملک قول می‌دم نپذیرم. نه برای خشنودی شما که خود بی‌میلم به وزارت عظمی. من برای خود شاهی دارم، ماهی دارم تابان، اما شما چه‌طور در میدان رقابت از عرض اندام یک نقاش می‌ترسید؟ نقاشی که از نظر شما پیشهٔ پستی است.

اتابک برای جلب‌نظر شاه خدمت در شغل‌های پست و بالا ملاک نیست. حساسیت شغل مهمه. پدر من آبدارچی بود. سلامت و هلاک شاه در دست یک قهوه‌چی. منم شدم مسئول اسب‌های شاه، میرآخور. یک شل‌وسفتی مختصر در تنگ و زین و رکاب، جان سلطان رو به مخاطره می‌نداخت و باعث سقوطش می‌شد. و قولی دیگر، تو نزدیک‌ترین آدم به شاهی.

کمال‌الملک بودم جناب اتابک...

اتابک باز هم خواهید شد ان‌شاءالله. در اون صورت قول بدین بد منو نگین.

کمال‌الملک شما خود بد نکنید تا من بد شما نگویم.

کمال‌الملک مشت نخودچی و کشمش را در دست‌های اتابک خالی می‌کند.




برچسب ها: کمال‌الملک، فیلم، سینما، علی حاتمی، قاجار، هنر، نقاشی،

تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1396 | 09:07 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

اتابک همه‌چیز به جای خود، سرِمویی از قلم نیفتاده، الّا...

شاه الّا چی اتابک؟

اتابک به سنت دائم که نوکری خوش‌خبر بودم، بریده باد زبانم، اگر پیک بدپیام باشم؛ خصوص در ایام عید و اوقات شیرین وصل و لحظهٔ کام‌جویی قبلهٔ عالم از این نگار رنگارنگ.

شاه چیزی از قلم افتاده؟

اتابک چیزی در اصل.

شاه به چشم ما نمی‌آید.

اتابک برون از پرده هویداست. مراقبتْ وظیفهٔ نوکر است تا آقا آسوده باشد. حراست از جان ولی‌نعمت و درب‌خانه و اسباب سلطنت.

شاه اسباب سلطنت؟ چه به سر تخت آمده؟ پرده را پس کن.

اتابک دزد جسور به سرتخت دست نیافته؛ به درگه بارگاه زخمی زده، رفته.

شاه تابلو را روی زمین رها می‌کند. کمال‌الملک تابلو را از روی زمین برمی‌دارد.

اتابک ساعتی پیش از تشریف‌فرمایی ذات اقدس شهریاری که به عادت دیرینه مکان تشریف‌فرمایی را باید شخصاً وارسی کنم، نکته را یافتم. برای بروز مطلب منتظر فرصتی مغتنم شدم تا صدمهٔ روحی کمتری به حضرت ظل‌اللهی وارد آید. فی‌الفور اقدامات مؤکدْ مبذول، حاکم تهران، جناب کامران‌میرزا نایب‌السلطنه، نیابتاً از جانب قبلهٔ عالم احضار و الساعه در سرسرا منتظر امر جهان‌مطاع است؛ بی‌آنکه از کم‌ّوکیف ماوقع چیزی بداند.

شاه بیاید شاهنشاه‌زاده کامران.

اتابک شرفیاب شوند.




کامران‌میرزا وارد تالار می‌شود و جلو پای پادشاه زانو زده و دست شاه را می‌بوسد.

کامران‌میرزا رحم کنید قبلهٔ عالم. از باغ لب‌ها گل بریزید که از هیبت غضب شاهانه چیزی نمانده زَهرهٔ نوکرها بترکد. اگر میل جهان‌گشای شاه‌بابا به گرفتن تاج‌وتخت امپراطور روس تعلق گرفته، به اشارت ابرو به جان‌نثار بفرمایید تا غلام پیشکش کند. تیغی که به کمر امیرحربتان بستید، شمشیر عباس‌میرزا است.

شاه این لطفی که به تو شد حقیقتاً چه اهانتی بود به عباس میرزا. خاک بر سرت حاکم تهران! پایتخت آن‌چنان امن‌وامان است که در دارالخلافه، بی‌پروا طلای تخت شاه را دزدیده‌اند.

کامران‌میرزا برای تقدیم طلا و طلادزد چه‌قدر وقت مرحمت می‌فرمایید؟

شاه خشم تأمل را کشته پسر. زود کلهٔ اون دزد پدرسوخته رو بکَنید.

کامران‌میرزا نجوایی به زبان فرانسه در گوش شاه می‌خواند و شاه نیز جوابی به زبان فرانسه به او می‌دهد.

اتابک قدر قدرتا! اگر صحبت خانگی است و محرمانه، نوکر را مرخص فرمایید که شخصِ غیر مانع درددل پدر و فرزند نباشد.

شاه شما با این تن پروار چه دل نازکی دارید، اتابک! نه آقا، صحبت مربوط به این سرقت جسورانه بود. اختیار تام خواست، در این باب دادیم.

اتابک اگر مصلحت بدانند، تدبیر این است که ذات اقدس شهریاری به قوام مراسم نوروز بپردازند و امر تعقیب و تجسس را به چاکران واگذارند. گرچه لیاقت و کاردانی وزیر جنگ برای قبلهٔ عالم روشن است و جای امیدْ فراوان، کمترین غم‌خوار هم قول می‌دهد دست به دعا بردارد. اگر دزد در همین دو روزِ نوروز تحویل نشد، به عقوبت، جبهٔ صدارت از تنم بیرون کنید، برگردانیدم به خدمت پدری به آبدارخانه تا به سمت قهوه‌چی‌گری مشغول باشم.

شاه در این منصب بمانید، دل‌شادترم. شکر خدا این روزها قهوه‌چی ماهری در آبدارخانه داریم.

اتابک بازم دلمو شکستین! بازم دلمو شکستین!

شاه جدی نبود پدرسوخته! دزدو بگیر. جداً می‌خوامش. تا آتش غضب ما سرد نشده، بسوزونیدش.

ناصرالدین شاه و اتابک تالار را ترک می‌کنند. کمال‌الملک نیز خیال ترک تالار را دارد.

کامران‌میرزا نه، صبر کنید. شما مرخص نیستید. بیایید پدرسوخته‌ها.

سه نفر از فراشان دربار به داخل تالار می‌آیند و کمال‌الملک را پشت میز می‌نشانند. پیشخدمتی با سینی قهوه وارد می‌شود و سینی را روی میز می‌گذارد. یک فنجان قهوه برای کمال‌الملک می‌ریزد و خارج می‌شود. کامران‌میرزا به سوی کمال‌الملک می‌رود.

کامران‌میرزا اتفاقاً در این‌گونه موارد، نوکرهای مقرب بیشتر در مظان اتهام هستند. نوکرهای مقبولی که زبان درازی هم دارند و اگر زیر استنطاق مُقُر نیایند و زبان باز نکنند، زبان‌بریده می‌شن تا دیگر به مخاطبین محترم خود یاوه نگویند. قهوه میل دارید؟

کمال‌الملک خیر.

کامران‌میرزا بفرمایید میل کنید.

کمال‌الملک عرض کردم: میل ندارم.

کامران‌میرزا میل تو چه اهمیتی داره، وقتی من امر می‌کنم؟

کامران‌میرزا فنجان قهوه را به کمال‌الملک می‌دهد.


کامران‌میرزا
لابد چیزهای زیادی در باب قهوهٔ قجری شنیدین، که خاندان قاجار برای کشتن منسوبین و خدمتگزاران نزدیک خود به جهت حفظ ظاهر، بی‌سروصدا اون‌ها رو با قهوه مسموم می‌کنند. همه موهومه، شایعه است. کسانی که در اثر خوردن قهوهٔ قجری مُردن، به تصدیق حکیم‌باشی، همگی مرگشان طبیعی بوده.

کمال‌الملک فنجان قهوه را می‌نوشد.

کامران‌میرزا حالا حرف بزن؛ حرف بزن.

کمال‌الملک من نقاشم. در دیار کلام غریبم. گفتن نمی‌دانم.

کامران‌میرزا بگویید، در این لحظاتِ شاید واپسین.

کمال‌الملک اگر به‌حقیقت، ساعت آخر باشه، خوب‌تر از شما سراغ دارم. همان که در گوشم نجوا می‌کنه، نوبه‌نو. می‌گه: این بازی‌های کهنه چیست؟ ترس در دل من راه نداره. من دلباخته‌ام. دلم پر از یاد اوست. سرسوزنی جای هراس نیست.

کامران‌میرزا با من حرف بزن.

کمال‌الملک پس مجبورم کن.

کامران‌میرزا انگشتان کمال‌الملک را می‌پیچاند.

کمال‌الملک آرام آقا! این ساز عشقه. شکستی. بپرسید، می‌گویم.

کامران‌میرزا شما بیش از همه در این تالار تردد دارید، جناب نقاش‌باشی!

کمال‌الملک پدر تاجدارتان امروز صبح لقب کمال‌الملک مرحمت فرمودند. شما پس می‌گیرید؟

کامران‌میرزا دربار قاجار از این دادوستدها زیاد داره. طفره نرید. جواب بدید، صریح، روشن.

کمال‌الملک هفت ساله که من روی این تابلو کار می‌کنم. حتی هوای این تالار پر از نفس منه؛ و یاد او.

کامران‌میرزا شما حقیقتاً فکر می‌کنید که نقاش مستعدی هستید؟ هفت سال مواجب گرفتید و وقت تلف کردید برای کشیدن یک تابلو؛ اون‌هم با یک چنین افتضاحی کارو تمام کردید که دامن پاک هنر آلوده شد به دزدی.

کمال‌الملک دامن هنر در این ملک همیشه آلوده است، از حافظ تا من...




برچسب ها: علی حاتمی، کمال‌الملک، محمد غفاری، نقاشی، فیلمنامه، سینما، دهۀ شصت،

تاریخ : شنبه 28 مرداد 1396 | 09:08 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

تالار موزه، هیاهوی مدعوین، مراسم سلام

مراسم سلام مخصوص عید نوروز در تالار موزه گلستان برپاست. شاه قاجار بندگان خاص درگاه را مورد تفقد قرار می‌دهد.

رجال جهت شرفیابی صف بسته‌اند. به امید دریافت عیدی و مرحمتی و لقب و منصب و از فرط بخل، سخت مراقب یکدیگرند تا در این قافلۀ خوش‌خدمتی و نوکرمآبی یک وجب از دیگری عقب نمانند و سربزنگاه در لحظۀ تشرف، طوری از خود جان نثاری نشان دهند که مورد لطف و مرحمت واقع شوند.

وزیر تشریفات با تحکم، طوری گلۀ رجال را بالا‌و‌پایین و پس‌و‌پیش می‌کند که قاطرچی دسته قاطران را. در این صحنه آن روی سکۀ مراسم سلام نشان داده می‌شود که مضحکه‌ای است از یک شکوه باسمه‌ای.

وزیر تشریفات در سیاهۀ خود نام محمد نقاش‌باشی را می‌بیند ولی محمد در صف مشتاقان نیست.

وزیر تشریفات جناب حاجب‌الدوله، نقاش‌باشی پدرسوخته نیامده انگار...

حاجب‌الدوله غلط کرده جناب وزیر! آمده، با سر هم آمده، کاکا هم گفته، حکماً یک جایی همین لاماهاس.

وزیر تشریفات اگه این مرتیکۀ نقاش بزنه به سرش و نیاد، قبلۀ عالم پاک تو لب می‌شن، ذات ملوکانه غضب می‌فرمایند و عیدمون خدای نخواسته عزا می‌شه. این جسارت قابل‌تحمل نیست. ولی‌نعمت اجازۀ شرفیابی دهد، نوکر خودسرانه نیاید. کپی‌اوغلی!‌ فی‌الفور یک شاطر روانه کنید برود کت‌بسته بیاردش.

حاجب‌الدوله مضطرب نباشید جناب وزیر دربار. اگر آن نگون‌بخت نیامده باشه، باز در دسترس ماست. حول‌و‌حوش همین عمارته یا در نقاش‌خانۀ مبارکه رنگ روی رنگ می‌گذارد یا در تالار آیینه نشسته به کشیدن باسمه. شکر خدا این یکی نه بنگی است نه افیونی که افتاده باشه پای نگاری. هرجا باشه آن‌جا هم نگارخانه است.

حاحب الدوله شاطری را فرا می‌خواند و در گوش او زمزمه می‌کند.

حاجب‌الدوله اوغلان، گل‌بورا، گل‌بورا، تِزُل، تِزُل.

نقاش‌باشی در تالار آیینه سخت مشغول نقاشی است و روی پردۀ تالار آینه کار می‌کند.

شاطر وارد می‌شود و اوامر حاجب‌الدوله را به او ابلاغ می‌کند.

نقاش‌باشی کار را رها می‌کند و به تالار می‌رود و در جلوِ صف می‌ایستد.

شاطر آوردمش به هر جون‌کندنی که بود، جناب حاجب‌الدوله.

حاجب‌الدوله دستتان سپرده جناب وزیر دربار! من می‌رم ترتیب تشریف‌فرمایی قبلۀ عالم را بدم.

وزیر دربار به طرف نقاش‌باشی می‌رود و محمد را در جای مخصوص داخل صف می‌کند.

وزیر تشریفات خدا را شکر! خدا را شکر که رسیدی! زود خودتو با قلدری جا کن که این نوکرهای قدیمی جا به تازه‌وارد نمی‌دن.

حاجب‌الدوله السلطان‌بن‌سلطان‌بن‌سلطان والخاقان‌بن‌خاقان‌بن‌خاقان، ناصرالدین‌شاه قاجار.

ناصرالدین‌شاه با لباس‌های مخصوص سلام وارد تالار می‌شود. از جلو صف مدعوین می‌گذرد و بالای سفرۀ هفت‌سین می‌نشیند. امام‌جمعه روبه‌روی شاه نشسته و دعای مخصوص سال نو را می‌خواند.



امام جمعه بسم الله الرحمن الرحیم. یا مقلب القلوب و الابصار

شاه یا مقلب القلوب و الابصار

امام جمعه یا مدبر اللیل و النهار

شاه یا مدبر اللیل و النهار

امام جمعه یا محول الحول و الاحوال

شاه یا محول الحول و الاحوال

امام جمعه حوّل حالنا الی احسن الحال

شاه حوّل حالنا الی احسن الحال

امام جمعه اللهم صلی علی محمد و آل محمد.

تقویم‌دار به ساعت خود نگاه می‌کند و در همین لحظه صدای شلیک توپ تحویل سال نو به گوش می‌رسد. صدای شیپور و نقاره بلند می‌شود.

تقویم‌دار به مبارکی و میمنت اقبال وجود مسعود شاهنشاه در این ثانیه، آفتاب به برج حمَل تحویل گردید، سال 1313 هجری قمری، سیچقان ایل.

اتابک به دور شاه اسپند دود می‌کند. ناصرالدین شاه به اتابک و کامران‌میرزا عیدی مخصوص می‌دهد. وزیر دربار ساعت زنگ‌دار زیبایی را به شاه نشان می‌دهد و شاه می‌خندد.

وزیر تشریفات اهدایی علیا‌حضرت ملکۀ انگلیس.

وزیر دربار فرمانی را در دست دارد و رو به نقاش‌باشی کرده شروع به خواندن می‌کند.

وزیر تشریفات میرزا‌محمدخان غفاری کاشانی، نقاش‌باشی خاصه و پیش‌خدمت حضور همایون، از مواهب سلطنتی و امتیازات دولتی به دریافت لقب کمال‌الملک، منصب سرتیپی و نشان شیر‌و‌خورشید، حمایل سبز و شمشیر و کمربند مرصّع با انگشتر الماس نایل آمد.

نقاش‌باشی به یاد دوران نوجوانی خود می‌افتد و روز اولی که به مدرسه دارالفنون وارد می‌شد.

محمد جوان (که کودکی نقاش‌باشی است) وارد مدرسه شده نزد مدیر مدرسه می‌رود و بعد مشغول تعلیم نقاشی زیر نظر استاد می‌شود.

نقاش‌باشی از دور، شاهد جریان است. در این لحظه او به حال خود باز می‌گردد، که در دربار است و در خدمت شاه.

شاه حالا می‌توانی زیر تابلو را امضا کنی «کمال‌الملک». هفت سال فرصت شما تمام شد. بعد‌از‌ظهر، حکماً می‌آییم برای تماشای تابلو.

کمال‌الملک مرخص می‌فرمایند؟

کمال‌الملک از تالار خارج می‌شود. وزیر دربار فرمان دیگری را می‌خواند. کودکی با لباس رسمی و شمشیر و حمایل مقابل شاه ایستاده است. شاه از ظاهر مضحک آن کودک و لقب او به خنده می‌افتد.

وزیر تشریفات میرزا‌بیوک‌خان باروت‌ساز سرابی، ملقب به شجاع‌الدوله، مفتخر به دریافت تمثال همایون، منصب امیرلشگری ظفر‌بخت خراسان.



شاه به همراه اتابک برای دیدن تابلو کمال‌الملک وارد تالار آیینه می‌شود.

شاه عاقبت وسوسۀ ده‌سالۀ تماشای این پرده مغلوب شکیبایی شاه شد. پرده بیفکنید که صبر از کاسۀ چشم‌ها سر‌آمده، سخت رغبت دیدار داریم. کلامی، قبل از بالا رفتن پرده: در میان ما تنها نقاش است که می‌داند چه کرده؛ هیجانِ چه خواهد بود، فقط برای ماست.

کمال‌الملک و هیجانِ چه خواهد شد، برای من.

کمال‌الملک پرده از روی تابلو بر می‌گیرد و شاه با حیرت به تابلو نگاه می‌کند.

شاه الحق که به عمری انتظار می‌ارزید. قیامت کرده اتابک! کار را تمام کرده...

شاه تابلو را از روی سه‌پایه برمی‌دارد و در حین قدم زدن در تالار به آن نگاه می‌کند.

اتابک حرم‌خانه مبارکۀ قبلۀ‌عالم هم چنین عشرتی شریف از شاه ندیده. لحظۀ وصل عجیبی است. پرده تاب مستوری نداشته دیگر، و ملِک عشق پروای غیر نمی‌کند. ملامت کوردلان باطل است. وقتی شاهی از کرم درویشی به وجد آمده، صبوری خواستن از نوکران نارواست. من نیز هم‌زبان با مولای خود فغان می‌کنم: چه کرده‌ای استاد؟!

کمال‌الملک کاری ساده، قدری از جانم مایه گذاشتم.

اتابک قلمْ خسروی نیست، ولی کار، شاهکاره. بی‌تخت شاهی کار شاهانه کردن چگونه است؟

کمال‌الملک عاشقان خسروان ملت عشق اند، ملتی همه شاه.

اتابک شاهانی همه رعایای شاهنشاه قاجار.

شاه تناسب تالار و تابلو صد‌یک است. تمام تالار درون پرده عظیم‌تر، جلوۀ آیینه‌ها بیشتر، لاله‌ها روشن‌تر، پرده‌ها رنگین‌تر. فرش عظیمی بدین کوچکی بافتن، از کلاف رنگ و سرانگشت قلم، صنعت سحر می‌خواهد. نگارستانی است خلاصه. سعدی در گلستان باغ نظر ساخته؛ استاد در این پرده، قصر نظر. گرچه به خصلت شاهان، حسود به کار نوکران خویش نیستیم، اما در عالم نقاشی بدمان نمی‌آمد خالق تالار آینه ما بودیم.

اتابک به امر جهان‌مطاع ملوکانه بود.

کمال‌الملک رنگ و قلم و پرده و تالار از درب‌خانه بود، حال و شور‌و‌اشتیاق از یار. نقاش از برکت عشق دستی افشانده...





برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، سینما، فیلمنامه، تاریخ، هنر، نقاشی،

تاریخ : جمعه 27 مرداد 1396 | 10:23 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات






تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1396 | 02:19 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.