یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1396
نظرات

من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوتۀ بابونه
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم
من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد
و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ماه را نصف کند
من صدای پر بلدرچین را می‌شناسم
رنگ‌های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می‌روید
سار کِی می‌آید، کبک کِی می‌خواند، باز کی می‌میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقۀ خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم‌آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال‌و‌پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازۀ عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبۀ دستی است که می‌چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه که در دهان گس تابستان است
زندگی بُعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربۀ شب‌پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خوابِ پلی می‌پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشۀ مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه، فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه ده‌شاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به‌توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسۀ ساده و یکسان نفس‌هاست
هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟
من نمی‌دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ‌کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد
چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه‌ها را باید شست
واژه باید خودِ باد، واژه باید خود باران باشد 


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : چهارشنبه 22 شهریور 1396
نظرات

شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
گل‌فروشی گل‌هایش را می‌کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می‌بست
پسری سنگ به دیوار دبستان می‌زد
کودکی هستۀ زردآلو را روی سجادۀ بی‌رنگ پدر تف می‌کرد
و بزی از خزر نقشۀ جغرافی آب می‌خورد
بند رختی پیدا بود، سینه‌بندی بی‌تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری‌چی
مرد گاری‌چی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود، موج پیدا بود
برف پیدا بود، دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود
آب پیدا بود، عکس اشیا در آب
سایه گاه خنک یاخته‌ها در تَف خون
سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ول‌گردی در کوچۀ زن
بوی تنهایی در کوچۀ فصل
دست تابستانْ یک بادبزن پیدا بود



سفر دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاک
ریزش تاک جوان از دیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی با یک آواز
جنگ زیبایی گلابی‌ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ نازی‌ها با ساقۀ ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مُهر 


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : شنبه 18 شهریور 1396
نظرات


پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمان‌ها مرده است

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود

مادرم بی‌خبر از خواب پرید؛ خواهرم زیبا شد

پدرم وقتی مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می‌خواهی؟

من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می‌کرد

تار هم می‌ساخت، تار هم می‌زد

خط خوبی هم داشت

باغ ما در طرف سایۀ دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطۀ برخورد نگاه و قفس و آینه بود

باغ ما شاید قوسی از دایرۀ سبز سعادت بود

میوۀ کال خدا را آن روز می‌جویدم در خواب

آبْ بی‌فلسفه می‌خوردم

توتْ بی‌دانش می‌چیدم

تا اناری تَرَکی برمی‌داشت، دست فوارۀ خواهش می‌شد

تا چلویی می‌خواند، سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت



گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید

شوق می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت

فکرْ بازی می‌کرد

زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید، یک چنار پرسار

زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود

یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود

طفل پاورچین‌پاورچین دور شد کم‌کم در کوچۀ سنجاقک‌ها

بار خود را بستم. رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

 دلم از غربت سنجاقک پر

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پلۀ مذهب بالا

تا ته کوچه شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

رفتم، رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی

 


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : جمعه 20 مرداد 1396
نظرات





 شنگ
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396
نظرات
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Dastash.png

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png

نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : جمعه 13 اسفند 1395
نظرات

آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صدیق، آن عالم تحقیق، آن میوۀ دل اولیا، آن جگرگوشۀ انبیا، آن ناقد علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق: جعفرالصادق رضی الله عنه.

گفته بودیم که اگر ذکر انبیا و صحابه و اهل بیت کنیم کتابی جداگانه باید ساخت. این کتاب شرح اولیاست که پس از ایشان بوده‌اند اما به سبب تبرک به صادق ابتدا کنیم که او نیز بعد از ایشان بوده است و چون از اهل بیت بود و سخن طریقت او بیشتر گفته است و روایت از وی بیشتر آمده است کلمه‌ای چند از آن او بیاوریم که ایشان همه یکی‌اند. چون ذکر او کرده شود از آنِ همه بود. نبینی که قومی که مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند؛ یعنی یکی دوازده است و دوازده یکی.

اگر تنها صفت او گویم، به زبان و عبارت من راست نیاید که در جملۀ علوم و اشارات و عبارات، بی‌تکلف به کمال بود و قدوۀ جملۀ مشایخ بود و اعتماد همه بر وی بود و مقتدای مطلق بود. هم الهیان را شیخ بود و هم محمدیان را امام و هم اهل ذوق را پیشرو و هم اهل عشق را پیشوا. هم عبّاد را مقدّم، هم زهّاد را مکرّم. هم صاحب تصنیف حقایق، هم در لطایف تفسیر و اسرار تنزیل بی‌نظیر بود و از باقر - رضی الله عنه - بسیار سخن نقل کرده است و عجب دارم از آن قوم که ایشان خیال بندند که اهل سنت و جماعت را با اهل بیت چیزی در راه است که اهل سنت و جماعت اهل بیت را باید گفت به حقیقت. و من آن نمی‌دانم که کسی در خیال باطل مانده است، آن می دانم که هر که به محمد ایمان دارد و به فرزندانش ندارد به محمد ایمان ندارد. تا به حدی که شافعی در دوستی اهل بیت تا به حدی بوده است که به رفضش نسبت کرده‌اند و محبوس کردند و او در آن معنی شعری سروده است و یک بیت این است:

لو کان رفضا حب آل محمد
فلیشهد الثقلان انی رافض

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Emam.jpg


که فرموده است یعنی «اگر دوستی آل محمد رفض است گو جملۀ جن و انس گواهی دهید به رفض من»؛ و اگر آل و اصحاب رسول دانستن از اصول ایمان نیست، بسی فضولی که به کار نمی‌آید، می‌دانی. اگر این نیز بدانی زیان ندارد، بلکه انصاف آن است که چون پادشاه دنیا و آخرت محمد را می‌دانی، وزرای او را به جای خود می‌باید شناخت و صحابه را به جای خود و فرزندان او را به جای خود می‌باید شناخت تا سنّی پاک باشی و با هیچ‌کس از پیوستگان پادشاهت کار نبود. چنان‌که از ابوحنیفه - رضی الله عنه - پرسیدند: از پیوستگان پیغامبر - صلی الله علیه -  کدام فاضل‌تر؟ گفت: از پیران، صدیق و فاروق و از جوانان، عثمان و علی و از زنان، عایشه؛ از دختران، فاطمه - رضی الله عنهم اجمعین.

نقل است که منصور خلیفه شبی وزیر را گفت: برو صادق را بیار تا بکشم. وزیر گفت: او در گوشه‌ای نشسته است و عزلت گرفته و به عبادت مشغول شده و دست از ملک کوتاه کرده و امیرالمؤمنین را از وی رنجی نه. از کشتن وی چه فایده بود؟ هرچند گفت سودی نداشت. وزیر برفت به طلب صادق. منصور غلامان را گفت: چون صادق درآید و من کلاه از سر بردارم شما او را بکشید.

وزیر صادق را درآورد. منصور درحال برجست و پیش صادق باز دوید و در صدرش بنشانید و خود نیز به دو زانو پیش او بنشست. غلامان را عجب آمد. پس منصور گفت: چه حاجت داری؟ صادق گفت: آن‌که مرا پیش خود نخوانی و به طاعت خدای بگذاری.  پس دستوری داد و به اعزازی تمام روانه کرد. درحال لرزه بر منصور افتاد و دواج بر سر درکشید و بیهوش شد. گویند سه نماز از وی فوت شد. چون باز هوش آمد وزیر پرسید که آن چه حال بود؟ گفت: چون صادق از در درآمد اژدهایی دیدم که با او بود که لبی به زبر صفه نهاد ولبی به زیر صفه و مرا گفت به زبان حال اگر تو او را بیازاری تو را با این صفه فرو برم؛ و من از بیم اژدها ندانستم که چه می‌گویم. از وی عذر خواستم و چنین بیهوش شدم


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Emam1.png


 
 
فرزندانتان از آنِ شما نیستند! آن‌ها پسران و دخترانی‌اند که از روح زندگی جان گرفته‌اند. آن‌ها با شما و نه از شما شکل می‌گیرند. گرچه در کنار شما آسوده‌اند، اما در تملک شما نیستند. شما مجازید که عشق خود را به ایشان هدیه کنید، نه افکارتان را. آن‌ها خود فکورند.
جبران خلیل جبران

میثم نصیری