تبلیغات
نیستان - مطالب ابر ادبیات عرفانی
یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلی أَنْفُسِکُمْ
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 31 فروردین 1396
نظرات

تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر
بل ز صد لشکر ظفرانگیزتر

 

ای دریغا! لقمه‌ای دو خورده شد
جوشش فکرت از آن افسرده شد

 

گندمی خورشید آدم را کسوف
چون ذنب شعشاع بدری را خسوف

 

اینت لطف دل که از یک مشت گِل
ماه او چون می‌شود پروین‌گسِل


نان چو معنی بود خوردش سود بود
چون‌که صورت گشت، انگیزد جحود


همچو خار سبز کاشتر می‌خورد
زان خورش صد نفع و لذت می‌برد


چون‌که آن سبزیش رفت و خشک گشت
چون همان را می‌خورد اشتر ز دشت؟


می‌دراند کام و لنجش ای دریغ!
کان‌چنان ورد مربی گشت تیغ


نان چو معنی بود، بود آن خار سبز
چون‌که صورت شد، کنون خشک است و گبز


تو بدان عادت که او را پیش ازین
خورده بودی ای وجود نازنین!


بر همان بو می‌خوری این خشک را
بعدازآن کامیخت معنی با ثری


گشت خاک‌آمیز و خشک و گوشت‌بر
زان گیاه اکنون بپرهیز ای شتر!


سخت خاک‌آلود می‌آید سخُن
آبْ تیره شد، سر چه بند کن


تا خدایش باز صاف و خوش کند
او که تیره کرد هم صافش کند


صبر آرد آرزو را، نه شتاب
صبر کن والله اعلم بالصواب


از مثنوی معنوی


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/KhakAlud.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Dast.jpg


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : دوشنبه 16 اسفند 1395
نظرات

و گفت: هر که گوید خدای بر چیزست یا در چیزست و یا از چیزست او کافر بود.

و گفت: هرآن معصیت بنده را به حق نزدیک گرداند که اول آن ترس بود و آخر آن عذر.

و گفت: هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب آن طاعت بنده را از خدای دور گرداند. مطیعِ باعجب، عاصی است و عاصی باعذر، مطیع؛ زیرا که در این معنی بنده را به حق نزدیک گرداند.

از وی پرسیدند: درویش صابر فاضل‌تر یا توانگر شاکر؟ گفت: درویش صابر؛ که توانگر را دل به کیسه بود و درویش را با خدای.

و گفت عبادت جز به توبه راست نیاید که حق‌تعالی توبه مقدّم گردانید بر عبادت؛ کما قال الله تعالی: التائبون العابدون.

و گفت: ذکر توبه در وقت ذکر خدای، غافل ماندن است از ذکر؛ و خدای را یاد کردن به حقیقت آن بود که فراموش کند در جنب خدای جملهٔ اشیا را به جهت آن‌که خدای او را عوض بود از جملهٔ اشیا.

و گفت در معنی این آیت: یختص برحمته من یشاء؛ خاص گردانم به رحمت خویش هر که را خواهم؛ واسطه و علل و اسباب از میان برداشته است تا بدانند که عطا محض است.

و گفت: مؤمن آن است که ایستاده است با نفس خویش و عارف آن است که ایستاده است با خداوند خویش.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Emam5.gif


و گفت: هر که مجاهده کند با نفس برای نفس به کرامات برسد و هر که مجاهده کند با نفس برای خداوند برسد به خداوند.

و گفت: الهام از اوصاف مقبولان است و استدلال ساختن که بی الهام بود از علامت راندگان است.

و گفت: مکر خدای در بنده نهان‌تر است از رفتن مورچه در سنگ سیاه به شب تاریک.

و گفت: عشق، جنون الهی است. نه مذموم است نه محمود؛ و گفت: سرّ معاینه آن‌گاه مرا مسلّم شد که رقم دیوانگی بر من کشیدند.

و گفت: از نیک‌بختی مرد است که خصم او خردمند است؛ و گفت از صحبت پنج کس حذر کنید، یکی از دروغ‌گوی که همیشه با وی در غرور باشی؛ دوم احمق که آن‌وقت که سود تو خواهد زیان تو بود و نداند؛ سوم بخیل که بهترین وقتی از تو ببرد؛ چهارم بددل که در وقت حاجت تو را ضایع گذارد؛ پنجم فاسق که تو را به یک لقمه بفروشد و به کمتر از یک لقمه. گفتند: آن چیست کمتر از یک لقمه؟ گفت: طمع در آن.

و گفت: حق‌تعالی را در دنیا بهشت است و دوزخ است. بهشت عافیت است و دوزخ بلاست. عافیت آن است که کار خود را به خدای گذاری و دوزخ آن است که کار خدای با نفس خویش گذاری.

و گفت: من لم یکن له سر، فهو مضر. اگر صحبت اعدا مضر بودی اولیا را، به آسیه ضرری رسیدی از فرعون و اگر صحبت اولیا نافع بودی اعدا را، منفعتی رسیدی از زن نوح و زن لوط را، ولکن بیش از قبضی و بسطی نبود؛ و سخن او بسیار است، تأسیس چند کلمه گفتیم و ختم کردیم.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Emam4.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : یکشنبه 15 اسفند 1395
نظرات

... نقل است که یک‌بار داود طایی پیش صادق آمد و گفت: ای پسر رسول خدای! مرا پندی ده که دلم سیاه شده است. گفت: یا باسلیمان! تو زاهد زمانه‌ای. تو را به پند من چه حاجت است؟ گفت: ای فرزند پیغمبر! شما را بر همۀ خلایق فضل است و پند دادن همه بر تو واجب است. گفت: یا اباسلیمان! من از آن می‌ترسم که به قیامت جد من دست در من زند که حق متابعت من نگزاردی؟ این کار به نسبتِ صحیح و نسبِ قوی نیست. این کار، به معاملت، شایستۀ حضرت حق بود. داود بگریست و گفت: بار‌خدایا! آن‌که معجون طینت او از آب نبوت است و ترکیب طبیعت او از اصل برهان و حجت، جدش رسول است و مادرش بتول است، او بدین حیرانی است. داود که باشد که به معاملۀ خود معجب شود؟

نقل است که با موالی خود روزی نشسته بود. ایشان را گفت: بیایید تا بیعت کنیم و عهد بندیم که هر که از میان ما در قیامت رستگاری یابد همه را شفاعت کند. ایشان گفتند: یا ابن رسول الله تو را به شفاعت ما چه حاجت که جد تو شفیع جملۀ خلایق است؟ صادق گفت: من بدین افعال خودم شرم دارم که به قیامت در روی جد خود نگرم.

نقل است که جعفر صادق مدتی خلوت گرفت و بیرون نیامد. سفیان ثوری به در خانۀ وی آمد و گفت: مردمان از فواید انفاس تو محروم‌اند؛ چرا عزلت گرفته‌ای؟ صادق جواب داد که اکنون چنین روی دارد: فسد الزمان و تغیر الاخوان. و این دو بیت را بخواند:

ذهب الوفاء ذهاب امس الداهب
والناس بین مخایل و مآرب
یفشون بینهم المودة والوفا

و قلوبهم محشوة بعقارب

نقل است که صادق را دیدند که خزی گران‌مایه پوشیده بود. گفتند: یا ابن رسول‌الله، هذا من زیّ اهل بیتک؟ دست آن کس بگرفت و در آستین کشید. پلاسی پوشیده بود که دست را خلیده می‌کرد. گفت: هذا للحق و هذا للخلق.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Emam2.jpg

نقل است که صادق را گفتند: همۀ هنرها داری. زهد و کرم باطن و قره‌العین خاندانی؛ ولکن بس متکبری. گفت: من متکبر نیم، لیکن کبر کبریایی است که من چون از سر کبر خود برخاستم کبریای او بیامد و به جای کبر من بنشست. به کبر خود کبریایی نشاید کرد اما به کبریای او کبر شاید کرد.

نقل است که صادق از ابو حنینفه پرسید که عاقل کیست؟ گفت: آن‌که تمییز کند میان خیر و شر. صادق گفت: بهایم نیز تمییز توانند کرد، میان آن‌که او را بزنند و آن‌که او را علف دهند. ابوحنیفه گفت: نزدیک تو عاقل کیست؟ گفت: آن‌که تمییز کند میان دو خیر و دو شر تا از دو خیر، خیرالخیرین اختیار کند و از دو شر خیرالشرین برگزیند.

نقل است که همیانی زر از یکی برده بودند. آن‌کس در صادق آویخت که تو بردی؛ و او را نشناخت. صادق گفت: چند بود؟ گفت: هزار دینار. او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد. پس از آن، آن مرد زر خود بازیافت. زر صادق باز برد و گفت: غلط کرده بودم. صادق گفت: ما هر چه دادیم باز نگیریم. بعد از آن مرد از یکی پرسید که او کیست؟گفتند: جعفر صادق. آن مرد خجل شد و برفت.

 نقل است که صادق روزی تنها در راهی می‌رفت؛ الله‌الله می‌گفت. سوخته‌ای بر عقب او می‌ر فت و بر موافقت او الله‌الله می‌گفت. صادق گفت: الله! جبه ندارم. الله جامه ندارم! درحال، دستی جامه‌ای زیبا حاضر شد. جعفر درپوشید. آن سوخته پیش رفت و گفت: ای خواجه! در الله گفتن با تو شریک بودم، آن کهنۀ خود به من ده. صادق را خوش آمد و آن کهنه به او داد.

نقل است که یکی پیش صادق آمد و گفت: خدای را به من بنمای. گفت: آخر نشنیده‌ای که موسی را گفتند: لن‌ترانی. گفت: آری! اما این ملّت محمّد است که یکی فریاد می‌کند: رأی قلبی ربی، دیگری نعره می‌زند که لم اعبد رباً لم اره. صادق گفت: او را ببندید و در دجله اندازید. او را ببستند و در دجله انداختند. آب او را فرو برد. باز برانداخت. گفت: یا ابن رسول‌الله، الغیاث! الغیاث! صادق گفت: ای آب! فرو برش. فرو برد، باز آورد. گفت! یا ابن رسول‌الله، الغیاث! الغیاث! گفت: فرو بر.

همچنین چند کرت آب را می‌گفت که فرو بر، فرو می‌برد. چون برمی آورد می‌گفت: یا ابن رسول الله، الغیاث! الغیاث! چون از همه نومید شد و وجودش همه غرق شد و امید از خلایق منقطع کرد این نوبت که آب او را برآورد گفت: الهی، الغیاث! الغیاث! صادق گفت: او را برآرید.

برآوردند و ساعتی بگذشت تا باز قرار آمد. پس گفت: حق را بدیدی؟ گفت: تا دست در غیری می‌زدم در حجاب می‌بودم. چون به کلی پناه بدو بردم و مضطر شدم روزنه‌ای در درون دلم گشاده شد؛ آن‌جا فرو نگریستم. آن‌چه می‌جستم بدیدم و تا اضطرار نبود آن نبود که «امن یجیب المضطر اذا دعاه». صادق گفت: تا صادق می‌گفتی کاذب بودی. اکنون آن روزنه را نگاه دار که جهان‌خدای بدان‌جا فروست...

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Emam3.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png



نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 5 اسفند 1395
نظرات

... جانب دیگر خَلِش آغاز کرد
باز قزوینی فغان را ساز کرد


کین سوم جانب چه اندام است نیز
گفت: این است اشکم شیر، ای عزیز!


گفت: تا اشکم نباشد شیر را
گشت افزون درد، کم زن زخم‌ها


خیره شد دلاک و پس، حیران بماند
تا به دیر، انگشت در دندان بماند


بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد
گفت: در عالم کسی را این فتاد؟


شیر بی‌دم و سر و اشکم که دید؟
این‌چنین شیری خدا خود نافرید


ای برادر! صبر کن بر درد نیش
تا رهی از نیش نفس گبر خویش


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Shegeft.jpg

کان گروهی که رهیدند از وجود
چرخ و مِهر و ماهشان آرد سجود


هر که مُرد اندر تن او نفس گبر
مر ورا فرمان برد خورشید و ابر


چون دلش آموخت شمع افروختن
آفتاب او را نیارد سوختن

 

چیست تعظیم خدا افراشتن؟
خویشتن را خوار و خاکی داشتن


چیست توحید خدا آموختن؟
خویشتن را پیش واحد سوختن


گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شب خود را بسوز


هستیت در هست آن هستی‌نواز
همچو مس در کیمیا اندر گداز


در من‌و‌ما سخت کردستی دو دست
هست این جملۀ خرابی از دو هست


از مثنوی معنوی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/asab.jpg


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : چهارشنبه 20 بهمن 1395
نظرات

آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست


گفت: هیچ از نحو خواندی؟ گفت: لا!
گفت: نیمِ عمر تو شد در فنا


دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب
لیک آن دم کرد خامش از جواب


باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند:


هیچ دانی آشنا کردن؟ بگو
گفت: نی‌، ای خوش‌جواب خوبرو!


گفت: کل عمرت ای نحوی فناست
زان‌که کشتی غرق این گرداب‌هاست


محو می‌باید، نه نحو این‌جا، بدان
گر تو محوی، بی‌خطر در آب ران


آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد؟


چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرقِ سر


ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای!
این زمان چون خر برین یخ مانده‌ای


گر تو علامۀ زمانی در جهان
نک فنای این جهان بین وین زمان


مرد نحوی را از آن دردوختیم
تا شما را نحوِ محو آموختیم


فقهِ فقه و نحوِ نحو و صرفِ صرف
در کم‌آمد یابی ای یار شگرف!


آن سبوی آب، دانش‌های ماست
وان خلیفه دجله
ٔ علم خداست


ما سبوها پر به دجله می‌بریم
گرنه خر دانیم خود را، ما خریم


باری اعرابی بدان معذور بود
کو ز دجله غافل و بس دور بود


گر ز دجله باخبر بودی چو ما
او نبردی آن سبو را جا به جا


بلکه از دجله چو واقف آمدی
آن سبو را بر سر سنگی زدی

از مثنوی شریف

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nahvi.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nahvi3.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nahvi1.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nahvi2.PNG

 


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : دوشنبه 27 دی 1395
نظرات
این تفاوت عقل‌ها را نیک دان
در مراتب
، از زمین تا آسمان


هست عقلی همچو قرص آفتاب
هست عقلی کمتر از زهره و شهاب


هست عقلی چون چراغی سرخوشی
هست عقلی چون ستارۀ آتشی


زان‌که ابر از پیش آن چون واجهد
نور یزدان‌بین خردها بردهد


عقل جزوی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را بی‌کام کرد


آن ز صیدی حسن صیادی بدید
وین ز صیادی غم صیدی کشید


آن ز خدمت ناز مخدومی بیافت
وین ز مخدومی ز راه عز بتافت


آن ز فرعونی اسیر آب شد
وز اسیری سبط، صد سهراب شد


لعبِ معکوس است و فرزین، ‌بند سخت
حیله کم کن، کار اقبال است و بخت

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Mind.jpg


بر حیال و حیله کم تن تار را

که غنی ره کم دهد مکار را


مکر کن در راه نیکو خدمتی
تا نبوت یابی اندر امتی


مکر کن تا وارهی از مکر خود
مکر کن تا فرد گردی از جسد


مکر کن تا کمترین بنده شوی
در کمی رفتی، خداونده شوی


روبهی و خدمت ای گرگ کهن!
هیچ بر قصد خداوندی مکن


لیک چون پروانه در آتش بتاز
کیسه‌ای زان برمدوز و پاک‌باز


زور را بگذار و زاری را بگیر
رحم سوی زاری آید ای فقیر!


زاریِ مضطرِ تشنه، معنوی است
زاریِ سردِ دروغ، آنِ غوی است


گریۀ اخوان یوسف حیلت است
که
درونشان پر ز رشک و علت است


از مثنوی معنوی


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Mind1.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png