تبلیغات
نیستان - مطالب ابر ادبیات معاصر

تنهای تنهای تنهایی، مظلوم مظلوم مظلومی
بی‌یار بی‌یار بی‌یاری، خوزستان! خوزستان! خوزستان!

بی‌دردا خوابیدن، خوابیدن؛ نامردا خوابیدن، خوابیدن
اما تو بیدارِ بیداری، خوزستان! خوزستان! خوزستان!


ای مردم! ای مردم! ای مردم! بارون کو؟ بارون کو؟ بارون کو؟

ای بارون! ای بارون! ای بارون! کارون کو؟ کارون کو؟ کارون کو؟!


از خاکت، از نفتت، از خونت، شب دستش رنگینِ رنگینه

ای قاضی! ‌ای قاضی! ای قاضی! شب جُرمش سنگینِ سنگینه


بمبارون، بمبارون، بمبارون؛
 طیاره، طیاره، طیاره
نارنجک، نارنجک، نارنجک؛ خمپاره، خمپاره، خمپاره


این ظلمه وقتی‌که ز
الوها تو جیب این مردم می‌لولن
وقتی‌که خیلی از این مردم بی‌پولِ بی‌پولِ بی‌پول‌اَن


ای قاضی! این مردم چی می‌گن؟ آبادی، آبادی، آبادی
‌ای قاضی! این مردم چی می‌خوان؟ آزادی، آزادی، آزادی


جان‌آرا! جان‌آرا! جان‌آرا! خوزستان تنهای تنها شد

خوزستان از اشکِ این مردم دریا شد، دریا شد، دریا شد

حسین صفا


برچسب ها: ترانه، موسیقی پاپ، محسن چاوشی، حسین صفا، ادبیات معاصر، تک‌آهنگ، خوزستان،

تاریخ : پنجشنبه 17 خرداد 1397 | 10:11 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

در زر‌زری‌ترین شب دنباله‌دارها
لبریزم از چکاچک خون انارها

 

امشب قمر به عقرب چشمت رسیده است
(از اتفاق نادر نصف‌النهارها)

 

هی باد بی‌هوا! لچکم را به هم نریز
گل کرده‌اند گوشۀ شالم بهارها

 

قندیل‌های یخ‌زده آذین گرفته‌اند
با بوسهٔ نسیم و لب چشمه‌سارها

 

امشب بهارْ گل زده گیسوی برف را
حتی شکوفه رد شده از ذهن خارها

 

یلداترین بهانۀ من بیشتر بمان
دیگر دوباره گم نشوی در مدارها

 

فردا که شهر خواب تو را خواب مانده است
تو رفته‌ای و گم شده‌ای در غبارها

 

فردا تو رفته‌ای و زمین ایستاده است
تا سال بعد، پای تمام قرارها


رؤیا ابراهیمی


برچسب ها: رؤیا ابراهیمی، غزل، شعر، شعر معاصر، ادبیات معاصر، یلدا، انار،

تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

تنها به فکر نان شب بودم
او از لب و از روسری می‌گفت


در من زنی با درد می‌جنگید
او از فنون دلبری می‌گفت!

*

می‌گفت و من با بغض خندیدم
می‌گفت و من صورت خراشیدم


می‌گفت و من مردانه پوشیدم
می‌گفت و زلفم را تراشیدم

*

می‌گفت و می‌گفتم ولی افسوس
دنیای ما باهم تفاوت داشت


من احمقانه ریشه می‌دادم
او احمقانه‌تر تبر برداشت

*

دلگیرم از دنیای نامردی
که بغض یک زن را نمی‌فهمد


آغوش من آن جنگل بکری است
که راه‌آهن را نمی‌فهمد

*

گفتم: جهان نامردِ نامرد است
نامرد یعنی پول داروهام


نامرد یعنی قبض آب و برق
نامرد یعنی درد زانوهام

*

نامرد یعنی خانه‌ای بی‌مرد
نامرد یعنی دست خالی، آه


وقتی ببینی بچه‌ات بیمار
افتاده روی تخت درمانگاه

*

نامرد یعنی کیسهٔ سیمان
بر روی دوش طاقت بابا


هی برج‌ها قد می‌کشیدند و
کوتاه می‌شد قامت بابا

*

نامرد یعنی جنگ در بین
یک‌مشت حزب باد و ترسوها


در خون گرمم غوطه‌ور بودم
بر جانم افتادند زالوها

*

آه از جهان سست و بی‌بنیاد
ای‌وای!  از این فرهادکُش فریاد


نامرد یعنی جوی خون در شهر
یعنی خیابان امیرآباد

*

مادر! مرا با بوسه راهی کن
من از مسیرم برنمی‌گردم


مادر! تو گفتی زندگی سخت است
گفتی ولی باور نمی‌کردم

*

شاعر شدیم و درد را دیدیم
او از لب و از زلف زن می‌گفت


من همچنان از درد می‌گفتم
او همچنان در وصف تن می‌گفت

 

رؤیا ابراهیمی

برچسب ها: رؤیا ابراهیمی، شعر، شعر معاصر، ادبیات معاصر، دیکتاتوری با چشم‌های قهوه‌ای، چارپاره، روسری،

تاریخ : چهارشنبه 22 آذر 1396 | 02:02 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1396 | 10:04 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی‌در‌پی
زندگی آب‌تنی کردن در حوضچۀ اکنون است
رخت‌ها را بکَنیم
آب در یک‌قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
گرمی لانۀ لک‌لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذائقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم، اگر ماه در‌آمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این‌همه سرخ، این‌همه سبز
صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بُعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کِرم نبود، زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زندۀ پرواز دگرگون می‌شد
و بدانیم که پیش از مرجان، خلئی بود در اندیشۀ دریاها


برچسب ها: سهراب، سپهری، صدای پای آب، عرفان، خودشناسی، ادبیات معاصر، شعر نو،

تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1396 | 11:02 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوتۀ بابونه
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم
من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد
و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ماه را نصف کند
من صدای پر بلدرچین را می‌شناسم
رنگ‌های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می‌روید
سار کِی می‌آید، کبک کِی می‌خواند، باز کی می‌میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقۀ خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم‌آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال‌و‌پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازۀ عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبۀ دستی است که می‌چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه که در دهان گس تابستان است
زندگی بُعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربۀ شب‌پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خوابِ پلی می‌پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشۀ مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه، فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه ده‌شاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به‌توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسۀ ساده و یکسان نفس‌هاست
هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟
من نمی‌دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ‌کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد
چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه‌ها را باید شست
واژه باید خودِ باد، واژه باید خود باران باشد 


برچسب ها: سهراب سپهری، ادبیات، ادبیات معاصر، عرفان، عرفان هند، عرفان شرق، شعر نو،

تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1396 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.