نیستان - مطالب ابر شعر

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

نیستان - مطالب ابر شعر إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

ای کوفیان! چه شد سخن بیعت حسین؟
و آن نامه‌ها و آرزوی خدمت حسین


ای قوم بی‌حیا! چه شد آن شوق و اشتیاق؟
آن جد و جهد در طلب حضرت حسین


از نامه‌های شوم شما مسلم عقیل
با خویش کرد خوش الم فُرقت حسین


با خود هزار گونه مشقت قرار داد
اول یکی جدا شدن از صحبت حسین


او را به دست اهل مشقت گذاشتید
کو حرمت پیمبر و کو حرمت حسین؟


ای وای بر شما و به محرومی شما!
افتد چو کار با نظر رحمت حسین


دیوان حشر چون شود و آورد بتول
پر‌خون به پای عرش خدا کسوت حسین


حالی شود که پرده ز قهر خدا فتد
وز بیمْ لرزه بر بدن انبیا فتد


برچسب ها: ادبیات عاشورایی، وحشی بافقی، ترکیب بند، شعر، نطم، عاشورا، کربلا،

تاریخ : شنبه 13 آبان 1396 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

روزی است این که حادثه کوس بلازده است
کوس بلا به معرکهٔ کربلا زده است


روزی است این که دست ستم، تیشۀ جفا
بر پای گلبن چمن مصطفی زده است


روزی است این که بسته تتق آه اهل‌بیت
چتر سیاه بر سر آل عبا زده است


روزی است این که خشک شد از تاب تشنگی
آن چشمه‌ای که خنده بر آب بقا زده است


روزی است این که کشتهٔ بیداد کربلا
زانوی داد در حرم کبریا زده است


امروز آن عزاست که چرخ کبود‌پوش
بر نیل جامه خاصه پی این عزا زده است


امروز ماتمی است که زهرا گشاده موی
بر سر زده ز حسرت و واحسرتا زده است


یعنی محرّم آمد و روز ندامت است
روز ندامتْ چه که روز قیامت است


برچسب ها: ترکیب بند، وحشی بافقی، شعر، نظم، ادبیات عاشورایی، محرم، صفر،

تاریخ : یکشنبه 30 مهر 1396 | 10:07 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

ای چرخ! غافلی که چه بیداد کرده‌ای
وز کین چهها در این ستم‌آباد کرده‌ای

 

بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای

 

ای زادهٔ زیاد نکرده است هیچ‌گه
نمرود این عمل که تو شدّاد کرده‌ای

 

کام یزید داده‌ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای

 

بهر خسی که بار درخت شقاوت است
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای

 

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای

 

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای

 

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند


از ترکیب بند محتشم کاشانی


برچسب ها: محتشم کاشانی، ترکیب بند، محرم، عاشورا، شعر، ادبیات، نظم،

تاریخ : دوشنبه 17 مهر 1396 | 10:03 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1396 | 10:04 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

دشمنان چون ریگ صحرا، لاتعَد
دوستان او به یزدان هم‌عدد

 

سرّ ابراهیم و اسماعیل بود
یعنی آن اجمال را تفصیل بود

 

عزم او چون کوهساران استوار
پایدار و تُندسِیر و کامکار

 

تیغ بهر عزت دین است و بس
مقصد او حفظ آیین است و بس

 

ما‌سوالله را مسلمان بنده نیست
پیش فرعونی سرش افکنده نیست

 

خون او تفسیر این اسرار کرد
ملت خوابیده را بیدار کرد

 

تیغ لا چون از میان بیرون کشید
از رگ ارباب باطل خون کشید

 

نقش الا الله بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت

 

رمز قرآن از حسین آموختیم
زآتش او شعله‌ها اندوختیم

 

شوکت شام و فر بغداد رفت
سطوت غرناطه هم از یاد رفت

 

تار ما از زخمه‌اش لرزان هنوز
تازه از تکبیر او ایمان هنوز

 

ای صبا، ای پیک دورافتادگان!
اشک ما بر خاک پاک او رسان


اقبال لاهوری


برچسب ها: اقبال لاهوری، رموز بی‌خودی، مثنوی، شعر، ادبیات، حریت، اسلام،

تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1396 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می‌شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می‌ریزد
و صدای سرفۀ روشنی از پشت درخت
عطسۀ آب از هر رخنۀ سنگ
چکچک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجرۀ تنهایی
و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می‌شنوم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهۀ پاک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می‌شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچۀ شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ
روی آواز انارستان‌ها
و صدای متلاشی شدن شیشۀ شادی در شب
پاره‌پاره شدن کاغذ زیبایی
پر‌و‌خالی شدن کاسۀ غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل‌ها را می‌گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
روح من در جهت تازۀ اشیا جاری است
روح من کم‌سال است
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد
روح من بی‌کار است
قطره‌های باران را، درز آجرها را می‌شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه‌اش را بفروشد به زمین
رایگان می‌بخشد نارون شاخۀ خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد
بوتۀ خشخاشی، شست‌و‌شو داده مرا در سَیَلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم
مثل یک گلدان می‌دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه، تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید؛ تا بخواهی پیوند؛ تا بخواهی تکثیر


برچسب ها: سهراب سپری، هشت کتاب، صدای پای آب، شعر، شعر نو، شعر معاصر، طبیعت،

تاریخ : سه شنبه 28 شهریور 1396 | 08:06 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.