نیستان - مطالب ابر شعر

یَـٰٓأَیُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ ٱلسَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِیمٌ

یَـٰٓأَیُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ ٱلسَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِیمٌ

نیستان - مطالب ابر شعر یَـٰٓأَیُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ ٱلسَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِیمٌ

در زر‌زری‌ترین شب دنباله‌دارها
لبریزم از چکاچک خون انارها

 

امشب قمر به عقرب چشمت رسیده است
(از اتفاق نادر نصف‌النهارها)

 

هی باد بی‌هوا! لچکم را به هم نریز
گل کرده‌اند گوشۀ شالم بهارها

 

قندیل‌های یخ‌زده آذین گرفته‌اند
با بوسهٔ نسیم و لب چشمه‌سارها

 

امشب بهارْ گل زده گیسوی برف را
حتی شکوفه رد شده از ذهن خارها

 

یلداترین بهانۀ من بیشتر بمان
دیگر دوباره گم نشوی در مدارها

 

فردا که شهر خواب تو را خواب مانده است
تو رفته‌ای و گم شده‌ای در غبارها

 

فردا تو رفته‌ای و زمین ایستاده است
تا سال بعد، پای تمام قرارها


رؤیا ابراهیمی


برچسب ها: رؤیا ابراهیمی، غزل، شعر، شعر معاصر، ادبیات معاصر، یلدا، انار،  

تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

تنها به فکر نان شب بودم
او از لب و از روسری می‌گفت


در من زنی با درد می‌جنگید
او از فنون دلبری می‌گفت!

*

می‌گفت و من با بغض خندیدم
می‌گفت و من صورت خراشیدم


می‌گفت و من مردانه پوشیدم
می‌گفت و زلفم را تراشیدم

*

می‌گفت و می‌گفتم ولی افسوس
دنیای ما باهم تفاوت داشت


من احمقانه ریشه می‌دادم
او احمقانه‌تر تبر برداشت

*

دلگیرم از دنیای نامردی
که بغض یک زن را نمی‌فهمد


آغوش من آن جنگل بکری است
که راه‌آهن را نمی‌فهمد

*

گفتم: جهان نامردِ نامرد است
نامرد یعنی پول داروهام


نامرد یعنی قبض آب و برق
نامرد یعنی درد زانوهام

*

نامرد یعنی خانه‌ای بی‌مرد
نامرد یعنی دست خالی، آه


وقتی ببینی بچه‌ات بیمار
افتاده روی تخت درمانگاه

*

نامرد یعنی کیسهٔ سیمان
بر روی دوش طاقت بابا


هی برج‌ها قد می‌کشیدند و
کوتاه می‌شد قامت بابا

*

نامرد یعنی جنگ در بین
یک‌مشت حزب باد و ترسوها


در خون گرمم غوطه‌ور بودم
بر جانم افتادند زالوها

*

آه از جهان سست و بی‌بنیاد
ای‌وای!  از این فرهادکُش فریاد


نامرد یعنی جوی خون در شهر
یعنی خیابان امیرآباد

*

مادر! مرا با بوسه راهی کن
من از مسیرم برنمی‌گردم


مادر! تو گفتی زندگی سخت است
گفتی ولی باور نمی‌کردم

*

شاعر شدیم و درد را دیدیم
او از لب و از زلف زن می‌گفت


من همچنان از درد می‌گفتم
او همچنان در وصف تن می‌گفت

 

رؤیا ابراهیمی

برچسب ها: رؤیا ابراهیمی، شعر، شعر معاصر، ادبیات معاصر، دیکتاتوری با چشم‌های قهوه‌ای، چارپاره، روسری،  

تاریخ : چهارشنبه 22 آذر 1396 | 02:02 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

ای کوفیان! چه شد سخن بیعت حسین؟
و آن نامه‌ها و آرزوی خدمت حسین


ای قوم بی‌حیا! چه شد آن شوق و اشتیاق؟
آن جد و جهد در طلب حضرت حسین


از نامه‌های شوم شما مسلم عقیل
با خویش کرد خوش الم فُرقت حسین


با خود هزار گونه مشقت قرار داد
اول یکی جدا شدن از صحبت حسین


او را به دست اهل مشقت گذاشتید
کو حرمت پیمبر و کو حرمت حسین؟


ای وای بر شما و به محرومی شما!
افتد چو کار با نظر رحمت حسین


دیوان حشر چون شود و آورد بتول
پر‌خون به پای عرش خدا کسوت حسین


حالی شود که پرده ز قهر خدا فتد
وز بیمْ لرزه بر بدن انبیا فتد


برچسب ها: ادبیات عاشورایی، وحشی بافقی، ترکیب بند، شعر، نطم، عاشورا، کربلا،  

تاریخ : شنبه 13 آبان 1396 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

روزی است این که حادثه کوس بلازده است
کوس بلا به معرکهٔ کربلا زده است


روزی است این که دست ستم، تیشۀ جفا
بر پای گلبن چمن مصطفی زده است


روزی است این که بسته تتق آه اهل‌بیت
چتر سیاه بر سر آل عبا زده است


روزی است این که خشک شد از تاب تشنگی
آن چشمه‌ای که خنده بر آب بقا زده است


روزی است این که کشتهٔ بیداد کربلا
زانوی داد در حرم کبریا زده است


امروز آن عزاست که چرخ کبود‌پوش
بر نیل جامه خاصه پی این عزا زده است


امروز ماتمی است که زهرا گشاده موی
بر سر زده ز حسرت و واحسرتا زده است


یعنی محرّم آمد و روز ندامت است
روز ندامتْ چه که روز قیامت است


برچسب ها: ترکیب بند، وحشی بافقی، شعر، نظم، ادبیات عاشورایی، محرم، صفر،  

تاریخ : یکشنبه 30 مهر 1396 | 10:07 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

ای چرخ! غافلی که چه بیداد کرده‌ای
وز کین چهها در این ستم‌آباد کرده‌ای

 

بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای

 

ای زادهٔ زیاد نکرده است هیچ‌گه
نمرود این عمل که تو شدّاد کرده‌ای

 

کام یزید داده‌ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای

 

بهر خسی که بار درخت شقاوت است
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای

 

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای

 

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای

 

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند


از ترکیب بند محتشم کاشانی


برچسب ها: محتشم کاشانی، ترکیب بند، محرم، عاشورا، شعر، ادبیات، نظم،  

تاریخ : دوشنبه 17 مهر 1396 | 10:03 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1396 | 10:04 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.