یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 28 شهریور 1396
نظرات

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می‌شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می‌ریزد
و صدای سرفۀ روشنی از پشت درخت
عطسۀ آب از هر رخنۀ سنگ
چکچک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجرۀ تنهایی
و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می‌شنوم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهۀ پاک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می‌شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچۀ شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمناک بلوغ
روی آواز انارستان‌ها
و صدای متلاشی شدن شیشۀ شادی در شب
پاره‌پاره شدن کاغذ زیبایی
پر‌و‌خالی شدن کاسۀ غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل‌ها را می‌گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
روح من در جهت تازۀ اشیا جاری است
روح من کم‌سال است
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد
روح من بی‌کار است
قطره‌های باران را، درز آجرها را می‌شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه‌اش را بفروشد به زمین
رایگان می‌بخشد نارون شاخۀ خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد
بوتۀ خشخاشی، شست‌و‌شو داده مرا در سَیَلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم
مثل یک گلدان می‌دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه، تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید؛ تا بخواهی پیوند؛ تا بخواهی تکثیر


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : چهارشنبه 22 شهریور 1396
نظرات

شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
گل‌فروشی گل‌هایش را می‌کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می‌بست
پسری سنگ به دیوار دبستان می‌زد
کودکی هستۀ زردآلو را روی سجادۀ بی‌رنگ پدر تف می‌کرد
و بزی از خزر نقشۀ جغرافی آب می‌خورد
بند رختی پیدا بود، سینه‌بندی بی‌تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری‌چی
مرد گاری‌چی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود، موج پیدا بود
برف پیدا بود، دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود
آب پیدا بود، عکس اشیا در آب
سایه گاه خنک یاخته‌ها در تَف خون
سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ول‌گردی در کوچۀ زن
بوی تنهایی در کوچۀ فصل
دست تابستانْ یک بادبزن پیدا بود



سفر دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاک
ریزش تاک جوان از دیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی با یک آواز
جنگ زیبایی گلابی‌ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ نازی‌ها با ساقۀ ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مُهر 


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : شنبه 18 شهریور 1396
نظرات


پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمان‌ها مرده است

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود

مادرم بی‌خبر از خواب پرید؛ خواهرم زیبا شد

پدرم وقتی مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می‌خواهی؟

من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می‌کرد

تار هم می‌ساخت، تار هم می‌زد

خط خوبی هم داشت

باغ ما در طرف سایۀ دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطۀ برخورد نگاه و قفس و آینه بود

باغ ما شاید قوسی از دایرۀ سبز سعادت بود

میوۀ کال خدا را آن روز می‌جویدم در خواب

آبْ بی‌فلسفه می‌خوردم

توتْ بی‌دانش می‌چیدم

تا اناری تَرَکی برمی‌داشت، دست فوارۀ خواهش می‌شد

تا چلویی می‌خواند، سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت



گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید

شوق می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت

فکرْ بازی می‌کرد

زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید، یک چنار پرسار

زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود

یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود

طفل پاورچین‌پاورچین دور شد کم‌کم در کوچۀ سنجاقک‌ها

بار خود را بستم. رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

 دلم از غربت سنجاقک پر

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پلۀ مذهب بالا

تا ته کوچه شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

رفتم، رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی

 


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : جمعه 20 مرداد 1396
نظرات





 شنگ
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396
نظرات
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Dastash.png

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png

نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396
نظرات

دستش از گل، چشمش از خورشیدْ سنگین خواهد آمد
بسته بار گیسوان از نافۀ چین خواهد آمد


از تبار دلستان لولیان بیستونی
شنگ و شیطان، با همان رفتار شیرین خواهد آمد


با شگرد سامری را ساحری‌آموز نازش
تا دوباره از که بستاند دل و دین خواهد آمد


با همان آنی که پنداری خود از روز نخستین
شعر گفتن را به حافظ داده تلقین خواهد آمد


بی‌گمان از آینه، جشن سرور‌آمیز حُسنش
راه دوری تا من، این تصویر غمگین خواهد آمد


عشق گاهی زندگی‌ساز است و گاهی زندگی‌سوز
تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد

**

ای دل من! سر مزن بر سینه این‌سان ناشکیبا
لحظه‌ای دیوانه‌جان! آرام بنشین، خواهد آمد


خواهد آمد، خواهد آمد، آه اگر اما نیاید
باز سقف آسمان امروز پایین خواهد آمد


حسین منزوی

اگر تصویر، فیلم یا صوتی مرتبط با این شعر دارید، آن را برای انتشار به ایمیل نویسنده یا @Meysam_Khan2 در تلگرام بفرستید.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Blank.png

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


 
 
فرزندانتان از آنِ شما نیستند! آن‌ها پسران و دخترانی‌اند که از روح زندگی جان گرفته‌اند. آن‌ها با شما و نه از شما شکل می‌گیرند. گرچه در کنار شما آسوده‌اند، اما در تملک شما نیستند. شما مجازید که عشق خود را به ایشان هدیه کنید، نه افکارتان را. آن‌ها خود فکورند.
جبران خلیل جبران

میثم نصیری