نیستان - مطالب ابر شعر فارسی

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

نیستان - مطالب ابر شعر فارسی إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

چیزهایی دیدم در روی زمین

کودکی دیدم، ماه را بو می‌کرد

قفسی بی‌در دیدم که در آن، روشنی پرپر می‌زد

نردبانی که از آن عشق می‌رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم نور در هاون می‌کوفت

ظهر در سفرۀ آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسۀ داغ محبت بود

من گدایی دیدم در‌به‌در می‌رفت، آواز چکاوک می‌خواست و سپوری که به یک پوستۀ خربزه می‌برد نماز

بره‌ای دیدم بادبادک می‌خورد

من الاغی دیدم یونجه را می‌فهمید

در چَراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می‌گفت: شما!

من کتابی دیدم، واژه‌هایش همه از جنس بلور

کاغذی دیدم، از جنس بهار

موزه‌ای دیدم دور از سبزه

مسجدی دور از آب

سر بالین فقیهی نومید کوزه‌ای دیدم لبریز سؤال

قاطری دیدم بارش انشا

اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال

عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو



من قطاری دیدم روشنایی می‌برد

من قطاری دیدم فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت

من قطاری دیدم که سیاست می‌برد (و چه خالی می‌رفت)

من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد

و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشۀ آن پیدا بود

کاکل پوپک

خال‌های پر پروانه

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچۀ تنهایی

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می‌آید

و بلوغ خورشید

و هم‌آغوشی زیبای عروسک با صبح

پله‌هایی که به گلخانۀ شهوت می‌رفت

پله‌هایی که به سردابۀ الکل می‌رفت

پله‌هایی که به قانون فساد گل سرخ

و به ادراک ریاضی حیات

پله‌هایی که به بام اشراق

پله‌هایی که به سکوی تجلی می‌رفت

مادرم آن پایین

استکان‌ها را در خاطرۀ شط می‌شست...


برچسب ها: صدای پای آب، سهراب سپهری، کاشان، شعر فارسی، شعر نو، ادبیات معاصر، ملکوت،

تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1396 | 10:03 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.