تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 29 فروردین 1396
نظرات
در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق

ورد زبان اوست

 

تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال‌هاست
بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر

از مرده‌ات هنوز
پرهیز می‌کنند

 

نام تو را به رمز
رندان سینه‌چاک نشابور
در لحظه‌های مستی

مستی و راستی
آهسته زیر لب

تکرار می‌کنند

 http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Hallaj.jpg

وقتی تو
روی چوبۀ
دارت
خموش و مات

بودی
ما

انبوه کرکسان تماشا
با شحنه‌های مأمور

مأمورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم

 

خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد

مردی ز خاک رویید

 

در کوچه‌باغ‌های نشابور
مستان نیم‌شب، به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز

ترجیع‌وار زمزمه کردند

 
نامت هنوز ورد زبان‌هاست

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Hallaj2.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Hallaj3.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png



نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 13 آبان 1395
نظرات

هیچ میدانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟

زان که بر این پردۀ تاریک

این خاموشی نزدیک

آن‌چه می‌خواهم، نمی بینم

وآن‌چه می‌بینم، نمی‌خواهم!


محمدرضا شفیعی کدکنی



http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Maryami.jpg


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 8 مهر 1395
نظرات


نفسم گرفت از این شب، در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن

 

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن

 

تو که ترجمان صبحی، به ترنم و ترانه
لب زخمدیده بگشا، صف انتظار بشکن

 

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو این جا
تو ز خویشتن برون‌آ، سپه تتار بشکن

 

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن

 

«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی»
تو خود آفتاب خود باش، طلسم کار بشکن

 

بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

 

محمد رضا شفیعی کدکنی


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sh4.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sh3.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sh2.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sh1.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Sh.jpg


 
 
هدف هنر نه وضع قانون و نه قدرت‌طلبی است. وظیفه‌ هنر، درک کردن است. هیچ اثر نبوغ‌آمیزی بر کینه و تحقیر استوار نیست. هنرمند یک سرباز بشریت است و نه فرمانده. او قاضی نیست بلکه از قید قضاوت آزاد است. او نماینده‌ دائمی نفوس زندگان است.
آلبر کامو

میثم نصیری