یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1396
نظرات

چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی‌در‌پی
زندگی آب‌تنی کردن در حوضچۀ اکنون است
رخت‌ها را بکَنیم
آب در یک‌قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
گرمی لانۀ لک‌لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذائقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم، اگر ماه در‌آمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این‌همه سرخ، این‌همه سبز
صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بُعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کِرم نبود، زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زندۀ پرواز دگرگون می‌شد
و بدانیم که پیش از مرجان، خلئی بود در اندیشۀ دریاها


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1396
نظرات

من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوتۀ بابونه
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم
من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد
و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ماه را نصف کند
من صدای پر بلدرچین را می‌شناسم
رنگ‌های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می‌روید
سار کِی می‌آید، کبک کِی می‌خواند، باز کی می‌میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقۀ خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم‌آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال‌و‌پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازۀ عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبۀ دستی است که می‌چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه که در دهان گس تابستان است
زندگی بُعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربۀ شب‌پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خوابِ پلی می‌پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشۀ مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه، فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه ده‌شاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به‌توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسۀ ساده و یکسان نفس‌هاست
هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟
من نمی‌دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ‌کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد
چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه‌ها را باید شست
واژه باید خودِ باد، واژه باید خود باران باشد 


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : شنبه 18 شهریور 1396
نظرات


پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمان‌ها مرده است

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود

مادرم بی‌خبر از خواب پرید؛ خواهرم زیبا شد

پدرم وقتی مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می‌خواهی؟

من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می‌کرد

تار هم می‌ساخت، تار هم می‌زد

خط خوبی هم داشت

باغ ما در طرف سایۀ دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطۀ برخورد نگاه و قفس و آینه بود

باغ ما شاید قوسی از دایرۀ سبز سعادت بود

میوۀ کال خدا را آن روز می‌جویدم در خواب

آبْ بی‌فلسفه می‌خوردم

توتْ بی‌دانش می‌چیدم

تا اناری تَرَکی برمی‌داشت، دست فوارۀ خواهش می‌شد

تا چلویی می‌خواند، سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت



گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید

شوق می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت

فکرْ بازی می‌کرد

زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید، یک چنار پرسار

زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود

یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود

طفل پاورچین‌پاورچین دور شد کم‌کم در کوچۀ سنجاقک‌ها

بار خود را بستم. رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

 دلم از غربت سنجاقک پر

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پلۀ مذهب بالا

تا ته کوچه شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

رفتم، رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی

 


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : چهارشنبه 2 فروردین 1396
نظرات
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست


به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کا
ین دم ازوست


نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل
آن‌چه در سر سویدای بنی‌آدم ازوست


به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی است
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست


زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست


غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا باده بده، شادی آن کاین غم ازوست


پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست


سعدیا گر بکَند سیل فنا خانۀ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khorram2.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Korram1.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khorram3.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Khorram.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : دوشنبه 20 دی 1395
نظرات

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
کی ببینم مرا چنان‌که منم؟


گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم؟


کِی شود این روان من ساکن؟
این‌چنین ساکن روان که منم


بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بی‌کران که منم!


این جهان و آن جهان مرا مطلب
کین دو گم شد در آن جهان که منم


فارغ از سودم و زیان چو عدم
طُرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم


گفتم: ای جان! تو عین مایی، گفت:
عین چه بود در این عیان که منم؟


گفتم: آنی، بگفت‌: های! خموش
در زبان نامده‌ست آن‌که منم


گفتم اندر زبان چو درنامد
اینت گویای بی‌زبان که منم


می‌شدم در فنا چو مه بی‌پا
اینت بی‌پای پادوان که منم


بانگ آمد چه می‌دوی؟ بنگر
در چنین ظاهر نهان که منم


شمس تبریز را چو دیدم من
نادره بحر و گنج و کان که منم


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Maziar2.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


 
 
فرزندانتان از آنِ شما نیستند! آن‌ها پسران و دخترانی‌اند که از روح زندگی جان گرفته‌اند. آن‌ها با شما و نه از شما شکل می‌گیرند. گرچه در کنار شما آسوده‌اند، اما در تملک شما نیستند. شما مجازید که عشق خود را به ایشان هدیه کنید، نه افکارتان را. آن‌ها خود فکورند.
جبران خلیل جبران

میثم نصیری