نیستان - مطالب ابر غزل

یَـٰٓأَیُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ ٱلسَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِیمٌ

یَـٰٓأَیُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ ٱلسَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِیمٌ

نیستان - مطالب ابر غزل یَـٰٓأَیُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ ٱلسَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِیمٌ

در زر‌زری‌ترین شب دنباله‌دارها
لبریزم از چکاچک خون انارها

 

امشب قمر به عقرب چشمت رسیده است
(از اتفاق نادر نصف‌النهارها)

 

هی باد بی‌هوا! لچکم را به هم نریز
گل کرده‌اند گوشۀ شالم بهارها

 

قندیل‌های یخ‌زده آذین گرفته‌اند
با بوسهٔ نسیم و لب چشمه‌سارها

 

امشب بهارْ گل زده گیسوی برف را
حتی شکوفه رد شده از ذهن خارها

 

یلداترین بهانۀ من بیشتر بمان
دیگر دوباره گم نشوی در مدارها

 

فردا که شهر خواب تو را خواب مانده است
تو رفته‌ای و گم شده‌ای در غبارها

 

فردا تو رفته‌ای و زمین ایستاده است
تا سال بعد، پای تمام قرارها


رؤیا ابراهیمی


برچسب ها: رؤیا ابراهیمی، غزل، شعر، شعر معاصر، ادبیات معاصر، یلدا، انار،  

تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1396 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : سه شنبه 25 مهر 1396 | 10:05 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

ای خون اصیلت به شتک‌ها ز غدیران
افشانده شرف‌ها به بلندای دلیران!

 

جاری شده، از کرب‌وبلا آمده وانگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران

 

تو اختر سرخی که به انگیزهٔ تکثیر
ترکید بر آیینهٔ خورشیدضمیران

 

ای جوهر سرداری سرهای بریده!
وی اصل نمیرندگی نسل نمیران!

 

خرگاه تو می‌سوخت در اندیشهٔ تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشهٔ شیران

 

آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران؟

 

وان روز که با بیرقی از یک تن بی‌سر
تا شام شدی قافله‌سالار اسیران

 

تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند
باید که ز خون تو بنوشند کویران

 

تا اندکی از حقّ سخن را بگزارند
باید که ز خونت بنگارند دبیران

 

حدّ تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه‌گیران!

 
حسین منزوی


برچسب ها: حسین منزوی، غزل، شعر معاصر، کربلا، عاشورا، محرم، ادبیات عاشورایی،  

تاریخ : دوشنبه 24 مهر 1396 | 10:04 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : جمعه 20 مرداد 1396 | 02:11 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

دستش از گل، چشمش از خورشیدْ سنگین خواهد آمد
بسته بار گیسوان از نافۀ چین خواهد آمد


از تبار دلستان لولیان بیستونی
شنگ و شیطان، با همان رفتار شیرین خواهد آمد


با شگرد سامری را ساحری‌آموز نازش
تا دوباره از که بستاند دل و دین خواهد آمد


با همان آنی که پنداری خود از روز نخستین
شعر گفتن را به حافظ داده تلقین خواهد آمد


بی‌گمان از آینه، جشن سرور‌آمیز حُسنش
راه دوری تا من، این تصویر غمگین خواهد آمد


عشق گاهی زندگی‌ساز است و گاهی زندگی‌سوز
تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد

**

ای دل من! سر مزن بر سینه این‌سان ناشکیبا
لحظه‌ای دیوانه‌جان! آرام بنشین، خواهد آمد


خواهد آمد، خواهد آمد، آه اگر اما نیاید
باز سقف آسمان امروز پایین خواهد آمد


حسین منزوی

اگر تصویر، فیلم یا صوتی مرتبط با این شعر دارید، آن را برای انتشار به ایمیل نویسنده یا @Meysam_Khan2 در تلگرام بفرستید.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Blank.png

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


برچسب ها: حسین منزوی، شعر، غزل، ادبیات معاصر، زنجان، آسمان، زندگی،  

تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | 08:26 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.