یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : جمعه 20 مرداد 1396
نظرات





 شنگ
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1396
نظرات
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Dastash.png

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png

نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396
نظرات

دستش از گل، چشمش از خورشیدْ سنگین خواهد آمد
بسته بار گیسوان از نافۀ چین خواهد آمد


از تبار دلستان لولیان بیستونی
شنگ و شیطان، با همان رفتار شیرین خواهد آمد


با شگرد سامری را ساحری‌آموز نازش
تا دوباره از که بستاند دل و دین خواهد آمد


با همان آنی که پنداری خود از روز نخستین
شعر گفتن را به حافظ داده تلقین خواهد آمد


بی‌گمان از آینه، جشن سرور‌آمیز حُسنش
راه دوری تا من، این تصویر غمگین خواهد آمد


عشق گاهی زندگی‌ساز است و گاهی زندگی‌سوز
تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد

**

ای دل من! سر مزن بر سینه این‌سان ناشکیبا
لحظه‌ای دیوانه‌جان! آرام بنشین، خواهد آمد


خواهد آمد، خواهد آمد، آه اگر اما نیاید
باز سقف آسمان امروز پایین خواهد آمد


حسین منزوی

اگر تصویر، فیلم یا صوتی مرتبط با این شعر دارید، آن را برای انتشار به ایمیل نویسنده یا @Meysam_Khan2 در تلگرام بفرستید.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Blank.png

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : دوشنبه 19 تیر 1396
نظرات




















 شتک
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : شنبه 17 تیر 1396
نظرات

شتک زده است به خورشید خون‌ِ بسیاران
بر آسمان که شنیده است از زمین باران؟

 

هر آن‌چه هست، به‌جز کند و بند خواهد سوخت
ز آتشی که گرفته است در گرفتاران

 

ز شعر و زمزمه شوری چنان نمی‌شنوند
که رطل‌های گران‌تر کشند می‌خواران

 

دریده شد گلوی نی‌زنان عشق‌نواز
به نیزه‌ها که بریدندشان ز نیزاران

 

زُباله‌های بلا می‌برند جوی به جوی
مگو که آینۀ جاری‌اند جوباران

 

نسیم نیست، نه! بیم است، بیم‌ِ دار شدن
که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران

 

سراب امن‌وامان است این، نه امن‌وامان
که ره زده است فریبش به باورِ یاران

 

کجا به سنگرس دیو و سنگ‌بارانش
در آبگینه حصاری شوند هشیاران؟

 

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش
که شب رسیده و ویران‌ترند بیماران

 

زبان به رقص درآورده، چندش‌آور و سرخ
پُر است چنبرِ کابوس‌هایم از ماران

 

برای من سخن از من مگو به دلجویی
مگیر آینه در پیش خویش‌بیزاران


حسین منزوی


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1396
نظرات




 
 
فرزندانتان از آنِ شما نیستند! آن‌ها پسران و دخترانی‌اند که از روح زندگی جان گرفته‌اند. آن‌ها با شما و نه از شما شکل می‌گیرند. گرچه در کنار شما آسوده‌اند، اما در تملک شما نیستند. شما مجازید که عشق خود را به ایشان هدیه کنید، نه افکارتان را. آن‌ها خود فکورند.
جبران خلیل جبران

میثم نصیری