نیستان - مطالب ابر فیلمنامه

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

نیستان - مطالب ابر فیلمنامه إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

کمال‌الملک و تدین در اتاق کنار تالار نشسته‌اند.

تدین اگر قضیۀ رعشۀ دست، صحت داشته باشه، در این موقعیتِ شاه‌فرموده مجرب‌ترین اطبا در داخله یا خارج از کشور به هزینۀ دولت احضار و در سلامت دست استاد کوتاهی نخواهد شد.

کمال‌الملک این رعشه مصلحتی است.

تدین به‌خدا که حالا مصلحت نیست. خطر هرگونه پیشامد ناگوار در پیشه. تبعید، حبس، اعدام.

کمال‌الملک هر سه مورد، امتیاز مخصوصی است که سلطنت به اهل هنر می‌دهد. نشان حبس و تبعید را در سینه دارم. با حکم اعدام دیگر سرافرازمان می‌فرمایند. گرچه این پیر بر‌حق دل کسب این منصب را دارد.

رضاخان گفت‌و‌گوی کمال‌الملک و تدین را از تالار می‌شنود و با عصبانیت مشغول قدم زدن در طول تالار است.

تدین شما که با شاه‌ها بیشتر محشور بودید. امر برخلاف میل مبارکشان میسر نیست. شما که پرده‌ها از صورت شاه شهید ساخته‌اید، یکی هم از این شاه زنده بسازید.

کمال‌الملک آن روزها من یک شاگردمدرسۀ ساده بودم، آدم دربار. خبط‌و‌خطایم با خودم بود. امروز معلمم، آشنای مردم. مردمی که برای نقاش‌باشی خودشان حکایت‌ها ساخته‌اند؛ افسانه‌هایی حقاً زیباتر از پرده‌های من. اختیار با من نیست که بگویم: بله. برای اخذ این تصمیم باید شما همه محبان مرا یکی‌یکی حاضر بکنید.

تدین شما را به‌خدا استاد! تو بگو، تو این سی کرور گره‌گوری اصلاً ما چقدر آدم باسواد داریم؟

کمال‌الملک کار من نقاشی است. همهٔ آدم‌های باصفا سواد دیدن دارند. دست‌بر‌قضا، بیشتر، عوام قصه‌ها را پرداخته‌اند.

تدین بهانه دست حکومت ندید. این حکم تعطیل مدرسه است. شما اسم مدرسه را گذاشتید وزارت صنایع مستظرفه که البته وزیری هم در کابینه نداره. مدرسۀ شما یک وزارتخانۀ من‌درآری غیر‌قانونیه که با بودجۀ مملکت معلوم نیست در اون‌جا چه تعلیمات ناصحیحی به جوانان داده می‌شه و اساس حکومت ما رو که بر سه اصل خداشناسی و شاه‌دوستی و میهن‌پرستی است، مؤسس مدرسه نادیده می‌گیره و به امر مطاع اعلی‌حضرت که باید گفت: چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه، گردن نمی‌گذاره. بااین‌حال هنوز هم استاد یه بله قربان ناقابل بگه، به عرض می‌رسونم، مدرسه دایر می‌شه. پهلوی از قماش شاه‌های قاجار نیست. به وزیر عدلیه‌اش گفت: برو بمیر. داور شبونه تریاک خورد و خودکشی کرد. پهلوی اهل من بمیرم و تو بمیری نیست. گردن آدمو می‌شکونه. به زور دگنک می‌ده آدمو وادارن به رقاصی. نقاشی که جای خود داره.

کمال‌الملک اگر به زور متوسل شید، بعد از اتمام تابلو به خود مولا دستمو قطع می‌کنم.



رضاخان در بستر دراز کشیده.

رضاخان ممد‌حسن.

تدین اعلی‌حضرت.

رضاخان شلاق.

تدین چی، اعلی‌حضرت؟

رضاخان شلاقو بده من.

تدین در کاخ مرمر در حضور رضاخان شماره تلفن مرکز را می‌گیرد.

تدین الو مرکز.

صدا بفرمایید.

تدین نظمیه رو بده.

تدین الو نظمیه.

صدا امر بفرمایید.

 تدین سرپاس مختاری از دربار.

صدا دربارۀ کمال‌الملک اعلی‌حضرت چه تصمیمی گرفته‌اند؟

تدین گوشی را جلوی دهان رضاخان می‌گیرد.

تدین امر بفرمایید اعلی‌حضرت.

رضاخان تبعیدش کنید.

صدا به کجا؟

تدین عرض می‌کنند: به کجا؟

رضاخان یه خراب‌شده. امر محرمانه است.

صدا چه‌وقت؟

تدین عرض می‌کنند: کِی؟

رضاخان الساعه. همۀ تابلوهاشو بگیرین.

صدا ببریم نظمیه؟

تدین عرض می‌کنند: ببریم نظمیه؟

رضاخان نه، بیارین کاخ. تابلوهای خودشو می‌خوام. بقیه مهم نیست.

صدا امر دیگه‌ای نیست؟

تدین عرض می‌کنن: امری نیست؟

رضاخان فرمایشی نیست. مرتیکۀ پررو، یه تابلوشو ورنداشت پیشکش کنه به شاه. بهتر، یهو همه‌شو یه‌جا بالا می‌کشم.

تدین موقع استراحته اعلی‌حضرت.



در خرابه‌های یک دهکده کمال‌الملک مشغول کشیدن تابلویی از یک پیرمرد روستایی است. کمال‌الملک آرام‌آرام به‌طرف منزلش راه می‌افتد. پس از گذشتن از کوچه‌باغ‌های ده، بالاخره به خانه می‌رسد و روی سکوی جلو خانه می‌نشیند. یارمحمد از راه می‌رسد. وارد خانه می‌شود و یک ظرف سیب برای استاد می‌آورد.

یارمحمد بفرمایید استاد. آب‌وهوای تبعید سیبم رنجور می‌کنه!

کمال‌الملک سیبی برمی‌دارد و بو می‌کند. یارمحمد در حال بافتن قالی است. او نیز مشغول رنگ کردن تابلو خود می‌شود.

یارمحمد قالیچه را پیش پای استاد می‌نهد و آن را پهن می‌کند.

یارمحمد استاد، قالیچه به خواست خدا تموم شد. عهد کرده بودم اگر زنده ماندم و قالیچه تمام شد، با خاک‌پای شما تبرک بشه. آقا، قدم‌رنجه بفرمایید. گرچه این زیرپایی شأن استادان هنر نیست.

کمال‌الملک به تابلوی خود و سپس به قالیچه نگاه می‌کند. تابلوی خود را از روی بوم برمی‌دارد. به زمین می‌گذارد و با اندوه فراوان رو به یارمحمد می‌کند:

کمال‌الملک استاد تویی. هنر این فرشه. شاهکار این تابلوست. دریغ، همۀ عمر یک نظر به زیر پا نینداختیم. هنر این ذوق گسترده است. شاهکار، کار توست یارمحمد، نه کار من!


علی حاتمی فیلمنامۀ کمال‌الملک را نوشته و کارگردانی کرده است.



برچسب ها: کمال‌الملک، فیلمنامه، تاریخ، علی حاتمی، سینمای ایران، رضاخان، رضاشاه،

تاریخ : دوشنبه 6 شهریور 1396 | 09:28 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

کمال‌الملک کنار تدین در حضور رضاخان در کاخ است.

تدین اعلی‌حضرتا! استاد کمال‌الملک حسب‌الامر احضار و الساعه شرفیاب حضور مبارک‌اند. استاد استدعای دست‌بوسی دارند.

رضاخان ما کهنه سربازا سرمون از پشت هم چشم داره. سردی استاد از سنگینی نفسش پیداست. پیر شدی استاد!

کمال‌الملک به‌اندازۀ عمرم.

رضاخان از زیادی عمر ملولی؟

کمال‌الملک ملول از روزگار.

رضاخان استاد، این چه سماجتیه که اهل هنر دارند، در نبوسیدن دست قدرت؟ تکبر نیست؟

کمال‌الملک عوالم آن‌ها جداست.

رضاخان حسد هم نیست؟

کمال‌الملک خلقاً درویش‌اند.

رضاخان یک‌جور جلب نظره.

تدین حیات این جماعت در بذل‌توجهه و مرگشان در بی‌اعتنایی.

رضاخان پیر و جوان، طفلین؛ از‌خود‌راضی. خیال می‌کنین خدا چیزی بیشتر به شماها داده.

کمال‌الملک در خانه هم بچه‌های شیرین بیشتر مورد‌عنایت پدر هستند.

رضاخان بعید از ما قدرت‌مداران هفت‌خطه که تو این بازی قهر و آشتی سست‌تریم. امروز تو این مملکت امر، امر ماست. مجلس و عدلیه و دولت تعارفه. می‌تونیم امر کنیم همین فردا ریز و درشتتونو ببرن زراعت تا قدر عافیت رو بدونین و سر عقل بیاین.

تدین اعلی‌حضرتا! لطف عشق در جنونه. مروّت شاهانه نیست خراب کردن آشیان این جماعت مجنون.

کمال‌الملک مجنون برای دنیا بی‌ضررتره تا جانی.

رضاخان هرچه دل‌سنگ باشی، نمی‌دونم چرا با این طایفه مهربونی. همین نذاشتن کلاه پهلوی سر خیلی‌ها رو به باد داده. در این روزگار نو که ما کلاه پهلوی رو باب کردیم، گذاشتن این کلاه دمُدۀ سر بر‌باد‌ده چه معنا داره؟

کمال‌الملک ما آدم‌های عهد حجریم. از ما گذشته.

رضاخان عهد حجر یا عهد قجر؟ تو که به این جماعت هنرمند سَری و از این بابت هم‌صحبت شاه، خودت انصاف بده، شاه تا چه اندازه حرف حساب می‌زنه؟ ما تو قزاق‌خونه به‌اندازۀ کافی طبل و شیپور داریم. دیگه چه حاجت داریم به چند تا ساززن چَرسی شیدا‌مسلک؟! با‌این‌حال گفتیم اپرا بسازند. اصلاً دل ما از چه چیزی ممکنه بگیره که مطرب خبر کنیم ساز بزنه؟ خوب می‌خوریم.

تدین نوش جان!

رضاخان خوب می‌خوابیم.

تدین الحمدالله.

رضاخان خوب کیف می‌کنیم.

تدین ماشاءالله.

رضاخان برای ما در روزنامه خوندن پیشوای ملت آلمان رفته اپرا. امر کردیم اپرا دایر بشه. همین‌طور در زمینه‌های دیگر علم و صنعت، آلمان باید الگوی ملت ما باشه. روسیه و انگلستان در‌جا می‌زنند. آلمانه که می‌تازه. ما مثل آلمانی‌ها آریایی هستیم.

تدین اعلی‌حضرتا! کباب یخ کرد. از دهن می‌افته.


رضاخان مشغول خوردن کباب می‌شود. تدین لیوانی دوغ برای او می‌ریزد. کمال‌الملک نظاره‌گر جریان است.

رضاخان کباب بدون سیخ، مزۀ کباب نداره. هیچ کبابی هم کباب بازار نمی‌شه، حتی کباب دربار. کبابو باهاس داغ‌داغ با سیخ به نیش کشید. استاد یه‌دو تا گل بزن. بکش به دندون.

کمال‌الملک دندون کباب‌خوری ندارم. خوراک من نان و ماسته.

تدین استاد مدت‌هاست به تجویز اطبا از گوشت پرهیز دارند.

رضاخان طبیب‌جماعت حرف مفت زیاد می‌زنه. گوشت بخور، جون بگیری. شامو وقت عصرونه بخور، سبک و مقوی. وجود امثال شما مردان نامی برای ایران نوینِ امروز لازمه. ممد‌حسن، به این مرتیکۀ آشپزباشی بگو: گوشتشو زیادی توی ماست و پیاز خوابوندی، خیلی نرم شده. باب‌دندون شاه‌گربه‌های قاجاریه. پهلوی با دندون ببر کباب می‌خوره.

تدین گوشت بشه به تنتون ان‌شاءالله.

رضاخان تو سر چهارتا شاه رو خوردی: ناصرالدین‌شاه مشنگ عیاش، مظفرالدین‌شاه ملنگ علیل، ممدعلی میرزای دونگ الوات و اون احمدِ شاه‌بدنوم‌کن؛ اما پهلوی سر تو رو می‌خوره.

کمال‌الملک در این عصر نو که اعلی‌حضرت اصول نوینی بنا می‌کنند، حقاً رسم تازه‌ای است که ملوک، مددکار ملک‌الموت باشند.

رضاخان خوشمزه اس ممدحسن!

تدین گوشت شیشَکه اعلی‌حضرت.

رضاخان کبابو نمی‌گم پدر‌نامرد! حرف‌های استاد. خوابی براش دیدم.

تدین خِیره اعلی‌حضرت.

رضاخان خیر و شرشو استاد باید بگه.

تدین خیره ان‌شاءالله اعلی‌حضرت. خواب شهریاران خجسته، پیوسته نیکوست. نکتهٔ دیگر از خوش‌ذوقی خواب شاهانه که فقط افراد خوش‌منظر اجازۀ تشرف به خواب ملوکانه دارند؛ نظیر استاد کمال‌الملک که در برازندگی قامت و سیما الحق رب‌النوع وجاهت‌اند و آدم‌های بی‌ریخت و بدقواره‌ای مثل جان‌نثار اجازۀ شرفیابی به خواب همایونی ندارند.

رضاخان این‌قدر مهمل گفت این مرتیکه که سررشتهٔ امور از دستمون رفت.

تدین عرض معذرت اعلی‌حضرت! عرض تعظیم! عرض عبودیت!

رضاخان امر می‌کنیم استاد صورتگر، تمثالی نیمرخ از شمایل ما بسازه؛ مثل آتاتورک.

تدین بسیار ابتکار بدیع و صناعت ظریفی است، اعلی‌حضرت.

کمال‌الملک گذشت ایام به دست‌های صورتگر پیر رعشه آورده. توفیق خدمتگزاری ندارم.

رضاخان برو گم شو ممدحسن. می‌خوام در خلوت با استاد دو تا کلمه حرف حساب بزنم.

تدین از سالن خارج می‌شود.

رضاخان اخطار می‌کنم قبل از جواب، فکر عاقبت کارت باشی. پهلوی عادت به شنیدن نه نداره. حالا امر می‌کنیم استاد یه بله قربان شیرین بگه.

کمال‌الملک سیگاری از قوطی سیگارش برمی‌دارد. روشن و دود می‌کند.

رضاخان کی به تو اجازۀ سیگار کشیدن داد؟ چطور جرئت می‌کنی؟

کمال‌الملک بی‌توجه به‌طرف در می‌رود. رضاخان فریاد می‌کشد:

رضاخان کی به تو اجازۀ مرخصی داد؟

کمال‌الملک می‌رم بیرون، سیگارمو خاموش کنم، اعلی‌حضرت.

کمال‌الملک از تالار خارج می‌شود.

رضاخان بد آتیشی به جون خودت زدی...




برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، تاریخ، داود رشیدی، دوبله، سینمای ایران، فیلمنامه،

تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1396 | 10:05 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

دستگاه تلگراف خبر واصل می‌کند و اتابک آنها را برای شاه می‌خواند.

اتابک صورت تلگرافات سلاطین، امپراطوران، سران و ملکه‌جات عالم گیتی که به قصد تشرف به خاک پای همایون واصل شده، عرض می‌شود. مضامین تلگرافات، جمله در تعزیت شهادت جگرسوز سلطان مبرور و تهنیت بر جلوس نویدبخش شاه جوان‌بخت منصور است.

اتابک اعلی‌حضرت امپراتور کل ممالک روسیه.

مظفرالدین‌شاه عموجان نیکلا!

اتابک علیاحضرت پادشاه انگلستان و امپراتریس هندوستان.

مظفرالدین‌شاه عمه‌جان ویکتوریا!

اتابک جناب شوکت‌مآب، رئیس‌جمهوری دولت فرانسه.

مظفرالدین‌شاه موسیو فری سیفر!

اتابک علیاحضرت ملکۀ هلند.

مظفرالدین‌شاه مادام ما! جان‌باجی‌جان! آتام ال‌دن گته!

اتابک جناب نواب والا خدیو مصر.

مظفرالدین‌شاه برادرمان عباس.

کمال‌الملک در پشت تابلوها به‌آرامی می‌خندد.

اتابک علیاحضرت ملکهٔ سابق اسپانیا.

مظفرالدین‌شاه خاله‌جان ایزابل! یتیم‌شاهم خاله!

اتابک حضرت پاپ از واتیکان.

مظفرالدین‌شاه حضرت پاپ لئون هشتم! التماس دعا! طاعت قبول!

اتابک اعلی‌حضرت سلطان عثمانی.

مظفرالدین‌شاه برادرمان سلطان عبدالحمید.



کمال‌الملک سلطنتی بدین اعتبار، سلطانی با این تبار، سلالهٔ شاهی‌اش در یک تابلو نمی‌گنجد. پردهٔ محشر می‌خواهد.

مظفرالدین‌شاه لابداً جملگی این دودمان هم از اشقیا هستند.

اتابک پس تا خروج مختار بتازید اعلی‌حضرتا! بتازید!

مظفرالدین‌شاه استغفرالله.

مظفرالدین‌شاه و کمال‌الملک در اتاق شاه هستند. اتابک با صندوقچه‌ای وارد می‌شود.

اتابک در خوابگاه شاه شهید دو چیز جالب یافتم: اسلحهٔ شخصی شاه واصل...

مظفرالدین‌شاه خدا ایشان را قرین رحمت کند.

اتابک ان‌شاءالله؛ و صندوقچهٔ تیله‌های ملجیک.

مظفرالدین‌شاه بعله.

مظفرالدین‌شاه تپانچه را به اتابک می‌دهد و خود، جعبه را می‌گیرد.

مظفرالدین‌شاه تپانچه را به شما مرحمت می‌کنیم. ان‌شاءالله رحمان در راهی که مصلحت خدا باشد.

اتابک ان‌شاءالله، ان‌شاءالله.

مظفرالدین‌شاه پشت میز می‌نشیند و تیله‌ها را از صندوقچه بیرون می‌آورد.

مظفرالدین‌شاه بعله، تیله‌ها بماند برای خودمان. صندوقچه را هم که نقش‌ونگار زیاد دارد، مرحمت می‌کنیم به استاد نقاش.

مظفرالدین‌شاه صندوقچه را به اتابک می‌دهد و خود شروع به شمارش تیله‌ها می‌کند.

مظفرالدین‌شاه بیر، ایکی، اوچ، دُرت، بش،‌ آلتی، یدی، سکیز، دوکُز، اُن... [یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده...]



کاخ گلستان

مظفرالدین‌شاه در حیاط باغ نشسته است. اتابک و کمال‌الملک در دو طرف او ایستاده‌اند. شاه نقاشی کوچکی را در دست دارد.

مظفرالدین‌شاه این صنعت صورتگری هم عالَم غریبی دارد. باسمه‌ها می‌مانند، نقاش‌ها می‌روند؛ مثل اعمال نیک و بد انسان. اندازهٔ دستلاف شما را نمی‌دانم. عمر ما بیشتر به ولیعهدی گذشته تا شاهی. تعیین صله را به انصاف خودتان می‌گذاریم. چیزی بخواهید، مرحمت می‌کنیم.

کمال‌الملک اجازهٔ مرخصی، تحصیل و تکمیل نقاشی در فرنگ.

اتابک اعلی‌حضرتا! استاد به همهٔ نقاشان آفاق سر است.

کمال‌الملک بنده در گلستان گیتی، خارو‌خاشاکم. استدعا می‌کنم اعلی‌حضرت.

مظفرالدین‌شاه قبول می‌کنیم. مرخصی. ای‌کاش خزانه این‌قدر مفلس نبود و شاه هم می‌توانست به جهت معالجه سری بزند به فرنگ.

اتابک شاهنشاه عزم سفر کنند؛ تهیهٔ پول با غلام. به هر میزان که طالبید، روسیه مایه می‌گذارد. وقتی پای سلامتی شاه در میان است، ملت چشمش کور، قرض می‌کند.

پاریس، موزه لوور

جلو موزه لوور یک جوان فرانسوی با یک سبد سیب که اسلحه‌ای را در آن پنهان کرده است. منتظر رسیدن کالسکه شاه است.

کالسکه شاهی از راه می‌رسد. گروهی از مردم به زبان فرانسوی شعار زنده‌باد ایران و زنده‌باد شاه را سر می‌دهند.

خبرنگار [و بالاخره اینک موکب همایونی به موزهٔ لوور رسید. اعلی‌حضرت شاه ایران.]

مردم [زنده‌باد شاه... زنده‌باد شاه...]

خبرنگار [جمعیت مشتاق برای شاه هورا می‌کشند.]

به‌محض توقف کالسکه، جوانی با سبد سیب به کالسکه نزدیک می‌شود و تیری به‌طرف شاه شلیک می‌کند. شاه جاخالی می‌دهد. اتابک اسلحه را از دست جوان می‌گیرد و او را تحویل مأموران می‌دهد. شاه، بسیار هراسان از کالسکه پیاده می‌شود.

خبرنگار [خوشبختانه سوءقصد ناکام ماند.]

سوءقصدکننده [بگذارید بروم. بگذارید بروم. ولم کنید کثافت‌ها. ولم کنید کثافت‌ها.]

خبرنگار فرانسوی شرح ماجرای ترور را به زبان فرانسه در میکروفن اعلام می‌کند:

خبرنگار [سوءقصد با دخالت پلیس نافرجام ماند و شاه سرانجام وارد کاخ شد. ممکن است احساسات خودتان برای من تشریح کنید؟]

اتابک [میکرفن را به من بگیر. این نتیجهٔ دموکراسی است.]

مظفرالدین‌شاه چی می‌گید؟...




برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، فیلمنامه، سینمای ایران، تاریخ، قاجار، ادبیات نمایشی،

تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1396 | 08:50 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

قصر فیروزه

محمدْ افسرده درون کالسکه روباز شاهی در کنار چند تابلو تازه‌اش از کوچه‌باغ‌های قصر فیروزه می‌گذرد. کالسکه جلو نارنجستان توقف می‌کند. ناصرالدین‌شاه به قصد دلجویی، کالسکهٔ شخصی‌اش را برای آوردن محمد و کارهای تازه‌اش فرستاده. محمد تابلو سرداب را کشیده. ناصرالدین‌شاه با دیدن تابلو سرداب، زیاد خشنود به‌نظر نمی‌رسد.

شاه این‌روزها، دل‌به‌نشاط نیستی کمال‌الملک. شادابی به هنر حیات می‌دهد. جلوهٔ عشق می‌شود هنر. قدری خوش بگذران. سرکیف باش. قدر هنرت را بدان. نگذار در ناخوشی بمیرد. هنر متاعی نیست که سر هر بازار بشود خرید.

کمال‌الملک و سر هر بازار هم نمی‌شود فروخت. این‌روزها دیدم قدر گوهر خیلی بیشتر است تا هنر.

شاه پیداست شما هنوز از آن قضیهٔ دزدی جواهرات ملولید. با این طبع حساس شما، چنین رنجشی طولانی عجیب نیست. نصیحتی به شما می‌کنم: همان‌طور که آقا خطای نوکر را می‌بخشد، غلام هم باید به‌موقع از کج‌خلقی مولای خود غمض‌عین کند. کینه سزاوار دل‌های پاک نیست. وقتی آقایی محبت نوکرش را طلب می‌کند، امساک نارواست. رضایت ولی‌نعمت اول‌شرط نوکری است. نکتهٔ دیگر: با دل‌مردگی سراغ نقاشی نروید. تأثیر نامطلوبی دارد.

کمال‌الملک با روحیهٔ مأیوس و افسردۀ فعلی که الحق مناسب کار نیست، بهترین اوقات تحقیقه. اگر اجازه می‌فرمودید به سفر فرنگستان، برخورد نزدیک با شیوهٔ کار مشاهیر گیتی، بی‌شک خالی از فایده نبود.

شاه اول باید لغت فرانسه را به‌درستی بیاموزی. این قاموس که دیکسیونر شخصی خود ماست، مرحمت می‌کنیم عصای دستت باشد. هروقت فرانسه را کامل کردی، به عرض برسان، می‌فرماییم محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه امتحان کند. اگر نتیجه تِرِبیَن بود، مرخصی بروی فرنگ. اروا مسیو!


قصر گلستان

قصر گلستان برای جشن پنجاهمین سال سلطنت آماده می‌شود. وزیر تشریفات کارگردان است. از شاه گرفته تا فراش‌باشی، همه، در تمرین آخر حضور دارند. نقاش‌باشی مشغول کشیدن تابلویی از تمثال شاه است.
شاه بسیار سرحال و بشاش است؛ رو به وزیر دربار:

شاه ژنرال رپتسیُن فوق‌العاده‌ای بود. وقتی شما رژیسور باشید، آدم نقش شاه را هم بازی کند، خسته نمی‌شود. الحق اجرای صحنه‌ها، همه به‌جا، به‌اندازه و مناسب بود. ان‌شاءالله جشن مجللی خواهد شد. این نمایش مخصوص خواص است. امروز یک نمایش هم برای عوام داریم، با عنوان شاه در زیارت. در این مجلس تازه و بدیع، موضوع به شیوه‌ای نو ارائه می‌شود. نه قُرقی در کار است، نه بگیروببندی. رعیت آزادند در زیارتْ هم‌دوش سلطان، دعاگو به شکرانهٔ پنجاهمین سال سلطنت باشند. شتاب کنید که نماز ظهر را باید در حضرت عبدالعظیم بخوانیم.

شاه سوار بر کالسکهٔ سلطنتی می‌شود و نقاش‌باشی ادای احترام می‌کند. صدای قارقار کلاغ‌ها، نقاش‌باشی را به حیرت انداخته. لحظاتی بعد صدای شلیک یک گلوله، نقاش‌باشی را به وحشت می‌اندازد. کالسکهٔ سلطنتی به کاخ وارد می‌شود. اتابک که نعش شاه را بر دو دست دارد، از پله‌های کاخ بالا می‌رود. صورت و چشم‌های بی‌حال شاه دیده می‌شود. کالسکهٔ روباز سلطنتی که حامل مظفرالدین‌میرزای بیمار است، با جلوداران و یدک به جلوِ در کاخ می‌رسد. اتابک برای خوش‌آمدگویی به پیشواز می‌رود. نقاش‌باشی ناظر صحنه است.

اتابک اعلی‌حضرتا!

مظفرالدین‌میرزا و اتابک یکدیگر را در بغل می‌گیرند و به زبان ترکی به یکدیگر تسلیت می‌گویند:

اتابک اعلی‌حضرتا! گریه نکنید.

مظفرالدین‌میرزا پدرم از دست رفت.

اتابک سرورم از دست رفت.



سپس وارد کاخ می‌شوند. مراسم تاج‌گذاری مظفرالدین‌میرزا در کاخ برپاست. اتابک تاج شاهی را بر سر مظفرالدین‌میرزا می‌گذارد.

نقاش‌باشی وارد اطاق مظفرالدین‌شاه می‌شود و ادای احترام می‌کند.

مظفرالدین‌شاه حقیقتاً کار شاقی بود، این فعل تاج‌گذاری با این ضعف مزاج ما.

اتابک قدری حریرهٔ بادام میل بفرمایید، قوت می‌گیرید.

مظفرالدین‌شاه بعله.

اتابک مشغول خوراندن حریرۀ بادام به شاه می‌شود.

مظفرالدین‌شاه بو کیم‌دی؟ [این کیه؟]

اتابک استاد کمال‌الملک، نقاش‌باشی مخصوص دربخانه هستند. شاه شهید مقرر فرموده بودند وقت نوکری آزاد باشد.

مظفرالدین‌شاه بماند، بماند. پیش‌خدمت خوش‌رویی است. حضورش اذیت نمی‌کند. ابداً شیطنت ندارد. چه قامتی! چه‌قدر سرزنده و شاداب! به امیرنظام بیشتر می‌ماند تا نقاش‌باشی. اوصافش را زیاد شنیدیم، انتظار داشتیم یک ساحر ببینیم، نه یک موسی!

کمال‌الملک به مناسبت تاج‌گذاری ذات اقدس شهریاری، در کار ساختن پرده‌ای از سلالهٔ شاهی هستم.

مظفرالدین‌شاه بعله.

اتابک استاد، آن‌چه از اسباب و جواهر می‌خواهید، بگویید حاضر شود، رخت شاهی را از تن‌پوش جواهرنشان بسازید و شمشیر مرصّع.

کمال‌الملک به‌راستی هنوز نمی‌دانم چه می‌خواهم. اگر قدری اجازۀ شرف حضور داشته باشم و جسارت طرح‌اندازی.

اتابک این روزها کسالتی جزئی دارند. رنگ رخ مبارک مکدر است.

کمال‌الملک من مِهر بیشتر می‌بینم تا بیماری. با شاه و شمشیر شروع می‌کنم.

کمال‌الملک به طراحی مشغول است و با شمشیر روی تخت نشسته است...




برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، محمدعلی کشاورز، علی نصیریان، نقاشی، فیلمنامه، سینما،

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 08:55 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

کمال‌الملک یاد دوران جوانی‌اش می‌افتد: محمد جوان در مقابل ایوان کاخ گلستان با اثاث و لوازم نقاشی از کالسکه پیاده می‌شود و به گشت زدن در کاخ می‌پردازد. محمد جوان از کارگران و بنایان قصر تابلوهایی می‌کشد و پس از اتمام کار تابلوها را به آن‌ها نشان می‌دهد.

صحن باغ گلستان

ناصرالدین شاه و اتابک قدم‌زنان به پشت سر کمال‌الملک که مشغول نقاشی کردن است، می‌رسند. اما کمال‌الملک حضور آنها را حس نمی‌کند.

شاه نقاش‌باشی، نقاش‌باشی! شش‌دانگ حواسش در نقاشی است.‌ نیشتر به رانش بزنی، نمی‌فهمد.

اتابک به نظر جان‌نثار تمرکزْ ساختگی است. برای جلب‌نظر خودش را زده به کری.

شاه شرط یک مشت اشرفی.

شاه از بدره‌ای که به کمر بسته، یک مشت اشرفی روی زمین و پشت‌سر نقاش‌باشی می‌ریزد. نقاش‌باشی متوجه نمی‌شود. شاه مشتی دیگر می‌ریزد و او بازهم متوجه نمی‌شود.

اتابک حالا می‌شود گفت: خودش را زده به خری!

شاه باختی اتابک، باختی.

اتابک شاهی به این حساب‌دانی از اقبال ملّته.

اتابک یک کیسه اشرفی به شاه می‌دهد.

اتابک قبلهٔ عالم صله هم که مرحمت می‌فرمایند، از جیب نوکرانه!

شاه برای آمدن به چشم نقاش باید در چشم‌انداز بود.

شاه و اتابک مقابل کمال‌الملک قرار می‌گیرند. او متوجه حضور آن‌ها می‌گردد و ادای احترام می‌کند.

شاه استاد، سکه‌های شماست.

کمال‌الملک مشغول جمع کردن سکه‌ها می‌شود.




تالار کاخ گلستان

کامران‌میرزا به حضور شاه می‌رسد. کمال‌الملک و اتابک نیز حضور دارند.

کامران‌میرزا نتیجهٔ تحقیقات شخصی تا این ساعت نشان می‌دهد که متهم اصلی در این میان نقاش‌باشی است که اگر اجازه بفرمایند تا لحظهٔ اقرار به سرقت باید به محبس فرستاده شود و قبل از انتقال، جسارتاً در حضور ملوکانه، لاعلاج به تفتیش بدنی از متهم هستیم تا اگر طلا و جواهرات را جایی در اسافل منحوسش مخفی ساخته بر ملا شود.

کامران‌میرزا با اشارهٔ دست به فراشان دستور می‌دهد که نقاش‌باشی را تفتیش بدنی کنند. فراشان به کندن لباس‌های نقاش‌باشی مشغول می‌شوند.

کمال‌الملک خداوندا، خلاصم کن. خلاصم کن از این خواری. بخواه تا رها کنند مرا. عریان در میان جمع گشتن هنوز از من ساخته نیست. قسم به تو، تحمل این آزمایش سخت را ندارم. خوابم. دست از من بدارید. اقرار می‌کنم. اقرار می‌کنم به سرقت. اقرار می‌کنم؛ اقرار می‌کنم؛ اقرار می‌کنم...

اتابک از دیدن این صحنه ناراحت می‌شود و کمال‌الملک را از دست فراشان خلاص می‌کند.

اتابک دست بردارید از این شیدای سوخته. شاهنشاها، امان از آه درویش! وای! اگر شعله برافکند، همه می‌سوزیم. ملک و ملت و پادشاه.

شاه این چه معرکه‌ای است گنده‌بک؟ باز تالار را با اصطبل اسبان اشتباه گرفتی؟ آخور بگیر. ما حضور داریم. قاطرچی را که صدراعظم کنی، دربار بهتر از این نمی‌شود.

اتابک همهٔ هوارکشی و عربده‌جویی به‌جهت سلامت ذات اقدس شهریاری است. اختیار از کف رفت. عذر تقصیر دارم و یک دامن سخن خوش. دزد پیدا شد. اقرار کرد. در چنگ فراش‌هاست. اراده کنید اگر ساحت مقدس را ناپاک نکند، فراش‌ها بیاورند ملعون را به حضور.

شاه کامران‌میرزا، باید از هر جهت اسباب دلجویی استاد کمال‌الملک را فراهم کنی. گناه این سوءظن فقط به گردن توست. ما با اختیار تامی که به تو دادیم، در این قضیه از هر جهت سلب مسئولیت کردیم. استاد، اگر من به جای شما بودم، کار را سهل نمی‌گرفتم. عایدی این پسر خیلی بیشتر از پدرشه.




فراشان دزد، را که محمدعلی سرایدار است، به تالار می‌آورند. او در مقابل شاه سجده می‌کند.

سرایدار امان بدید قبلهٔ عالم. امان بدید.

شاه در امانی.

اتابک حرف بزن ملعون! حفظ جانت را سلطان کریم تضمین کرد.

سرایدار عفو بفرمایین این سگ روسیاه رو.

شاه کی جرأت این جسارت را کرد؟

سرایدار این خطا از من سر زد.

کامران‌میرزا طلا و جواهر را چه کردی؟

سرایدار در باغچه چال کردم، زیر درخت چنار.

کامران‌میرزا طلا را کردی زیر خاک؟ کی یادت داد؟

سرایدار هیچ‌کس، قایم کردم زیر درخت چنار.

شاه عجب! پس کار، کار تو بوده. جناب اتابک! چنار از امیرنظام بهتر مراقب خزانه است.

سرایدار قبلهٔ عالم شما امان دادید.

فراشان در حیاط باغ و زیر درخت چنار به کندن زمین مشغول هستند. دستمال حاوی طلا و جواهرات را پیدا می‌کنند.

شاه احسنت! احسنت جناب اتابک! قیامت کردی. کار را تمام کردی. حسودک دوست‌داشتنی! پس عیشمان را کامل کن.

صحن ایوان شمس‌العماره مملو از درباریان و زنان حرم‌سرا است. شاه و کامران‌میرزا بالای ایوان نشسته‌اند و منتظر گردن زدن دزد هستند. شاهْ مست به ایوان شمس‌العماره آمده تا اجرای حکم را ببیند. دزد در پایین عمارت با غل‌وزنجیری که بر دست و پایش بسته اند، نشسته.

کامران‌میرزا لیوان شرابی برای شاه می‌ریزد و به او می‌دهد.

کامران‌میرزا از همان بُردوی همیشگی.

کمال‌الملک از پشت پنجره شاهد ماجراست.

برای محکوم یک سینی غذا می‌آورند و سپس قلیانی دود می‌کند. میرغضب وارد صحن می‌شود و با علامت شاه گردن محکوم را می‌زند. شاه و اطرافیان برای میرغضب دست‌لاف می‌ریزند.

کمال‌الملک هم از پشت پنجرۀ نقاش‌خانه به تماشای این صحنهٔ وحشتناک ایستاده است...




برچسب ها: کمال‌الملک، علی حاتمی، سینما، فیلمنامه، آقای بازیگر، ادبیات نمایشی، جمشید مشایخی،

تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1396 | 09:01 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

اتابک همه‌چیز به جای خود، سرِمویی از قلم نیفتاده، الّا...

شاه الّا چی اتابک؟

اتابک به سنت دائم که نوکری خوش‌خبر بودم، بریده باد زبانم، اگر پیک بدپیام باشم؛ خصوص در ایام عید و اوقات شیرین وصل و لحظهٔ کام‌جویی قبلهٔ عالم از این نگار رنگارنگ.

شاه چیزی از قلم افتاده؟

اتابک چیزی در اصل.

شاه به چشم ما نمی‌آید.

اتابک برون از پرده هویداست. مراقبتْ وظیفهٔ نوکر است تا آقا آسوده باشد. حراست از جان ولی‌نعمت و درب‌خانه و اسباب سلطنت.

شاه اسباب سلطنت؟ چه به سر تخت آمده؟ پرده را پس کن.

اتابک دزد جسور به سرتخت دست نیافته؛ به درگه بارگاه زخمی زده، رفته.

شاه تابلو را روی زمین رها می‌کند. کمال‌الملک تابلو را از روی زمین برمی‌دارد.

اتابک ساعتی پیش از تشریف‌فرمایی ذات اقدس شهریاری که به عادت دیرینه مکان تشریف‌فرمایی را باید شخصاً وارسی کنم، نکته را یافتم. برای بروز مطلب منتظر فرصتی مغتنم شدم تا صدمهٔ روحی کمتری به حضرت ظل‌اللهی وارد آید. فی‌الفور اقدامات مؤکدْ مبذول، حاکم تهران، جناب کامران‌میرزا نایب‌السلطنه، نیابتاً از جانب قبلهٔ عالم احضار و الساعه در سرسرا منتظر امر جهان‌مطاع است؛ بی‌آنکه از کم‌ّوکیف ماوقع چیزی بداند.

شاه بیاید شاهنشاه‌زاده کامران.

اتابک شرفیاب شوند.




کامران‌میرزا وارد تالار می‌شود و جلو پای پادشاه زانو زده و دست شاه را می‌بوسد.

کامران‌میرزا رحم کنید قبلهٔ عالم. از باغ لب‌ها گل بریزید که از هیبت غضب شاهانه چیزی نمانده زَهرهٔ نوکرها بترکد. اگر میل جهان‌گشای شاه‌بابا به گرفتن تاج‌وتخت امپراطور روس تعلق گرفته، به اشارت ابرو به جان‌نثار بفرمایید تا غلام پیشکش کند. تیغی که به کمر امیرحربتان بستید، شمشیر عباس‌میرزا است.

شاه این لطفی که به تو شد حقیقتاً چه اهانتی بود به عباس میرزا. خاک بر سرت حاکم تهران! پایتخت آن‌چنان امن‌وامان است که در دارالخلافه، بی‌پروا طلای تخت شاه را دزدیده‌اند.

کامران‌میرزا برای تقدیم طلا و طلادزد چه‌قدر وقت مرحمت می‌فرمایید؟

شاه خشم تأمل را کشته پسر. زود کلهٔ اون دزد پدرسوخته رو بکَنید.

کامران‌میرزا نجوایی به زبان فرانسه در گوش شاه می‌خواند و شاه نیز جوابی به زبان فرانسه به او می‌دهد.

اتابک قدر قدرتا! اگر صحبت خانگی است و محرمانه، نوکر را مرخص فرمایید که شخصِ غیر مانع درددل پدر و فرزند نباشد.

شاه شما با این تن پروار چه دل نازکی دارید، اتابک! نه آقا، صحبت مربوط به این سرقت جسورانه بود. اختیار تام خواست، در این باب دادیم.

اتابک اگر مصلحت بدانند، تدبیر این است که ذات اقدس شهریاری به قوام مراسم نوروز بپردازند و امر تعقیب و تجسس را به چاکران واگذارند. گرچه لیاقت و کاردانی وزیر جنگ برای قبلهٔ عالم روشن است و جای امیدْ فراوان، کمترین غم‌خوار هم قول می‌دهد دست به دعا بردارد. اگر دزد در همین دو روزِ نوروز تحویل نشد، به عقوبت، جبهٔ صدارت از تنم بیرون کنید، برگردانیدم به خدمت پدری به آبدارخانه تا به سمت قهوه‌چی‌گری مشغول باشم.

شاه در این منصب بمانید، دل‌شادترم. شکر خدا این روزها قهوه‌چی ماهری در آبدارخانه داریم.

اتابک بازم دلمو شکستین! بازم دلمو شکستین!

شاه جدی نبود پدرسوخته! دزدو بگیر. جداً می‌خوامش. تا آتش غضب ما سرد نشده، بسوزونیدش.

ناصرالدین شاه و اتابک تالار را ترک می‌کنند. کمال‌الملک نیز خیال ترک تالار را دارد.

کامران‌میرزا نه، صبر کنید. شما مرخص نیستید. بیایید پدرسوخته‌ها.

سه نفر از فراشان دربار به داخل تالار می‌آیند و کمال‌الملک را پشت میز می‌نشانند. پیشخدمتی با سینی قهوه وارد می‌شود و سینی را روی میز می‌گذارد. یک فنجان قهوه برای کمال‌الملک می‌ریزد و خارج می‌شود. کامران‌میرزا به سوی کمال‌الملک می‌رود.

کامران‌میرزا اتفاقاً در این‌گونه موارد، نوکرهای مقرب بیشتر در مظان اتهام هستند. نوکرهای مقبولی که زبان درازی هم دارند و اگر زیر استنطاق مُقُر نیایند و زبان باز نکنند، زبان‌بریده می‌شن تا دیگر به مخاطبین محترم خود یاوه نگویند. قهوه میل دارید؟

کمال‌الملک خیر.

کامران‌میرزا بفرمایید میل کنید.

کمال‌الملک عرض کردم: میل ندارم.

کامران‌میرزا میل تو چه اهمیتی داره، وقتی من امر می‌کنم؟

کامران‌میرزا فنجان قهوه را به کمال‌الملک می‌دهد.


کامران‌میرزا
لابد چیزهای زیادی در باب قهوهٔ قجری شنیدین، که خاندان قاجار برای کشتن منسوبین و خدمتگزاران نزدیک خود به جهت حفظ ظاهر، بی‌سروصدا اون‌ها رو با قهوه مسموم می‌کنند. همه موهومه، شایعه است. کسانی که در اثر خوردن قهوهٔ قجری مُردن، به تصدیق حکیم‌باشی، همگی مرگشان طبیعی بوده.

کمال‌الملک فنجان قهوه را می‌نوشد.

کامران‌میرزا حالا حرف بزن؛ حرف بزن.

کمال‌الملک من نقاشم. در دیار کلام غریبم. گفتن نمی‌دانم.

کامران‌میرزا بگویید، در این لحظاتِ شاید واپسین.

کمال‌الملک اگر به‌حقیقت، ساعت آخر باشه، خوب‌تر از شما سراغ دارم. همان که در گوشم نجوا می‌کنه، نوبه‌نو. می‌گه: این بازی‌های کهنه چیست؟ ترس در دل من راه نداره. من دلباخته‌ام. دلم پر از یاد اوست. سرسوزنی جای هراس نیست.

کامران‌میرزا با من حرف بزن.

کمال‌الملک پس مجبورم کن.

کامران‌میرزا انگشتان کمال‌الملک را می‌پیچاند.

کمال‌الملک آرام آقا! این ساز عشقه. شکستی. بپرسید، می‌گویم.

کامران‌میرزا شما بیش از همه در این تالار تردد دارید، جناب نقاش‌باشی!

کمال‌الملک پدر تاجدارتان امروز صبح لقب کمال‌الملک مرحمت فرمودند. شما پس می‌گیرید؟

کامران‌میرزا دربار قاجار از این دادوستدها زیاد داره. طفره نرید. جواب بدید، صریح، روشن.

کمال‌الملک هفت ساله که من روی این تابلو کار می‌کنم. حتی هوای این تالار پر از نفس منه؛ و یاد او.

کامران‌میرزا شما حقیقتاً فکر می‌کنید که نقاش مستعدی هستید؟ هفت سال مواجب گرفتید و وقت تلف کردید برای کشیدن یک تابلو؛ اون‌هم با یک چنین افتضاحی کارو تمام کردید که دامن پاک هنر آلوده شد به دزدی.

کمال‌الملک دامن هنر در این ملک همیشه آلوده است، از حافظ تا من...




برچسب ها: علی حاتمی، کمال‌الملک، محمد غفاری، نقاشی، فیلمنامه، سینما، دهۀ شصت،

تاریخ : شنبه 28 مرداد 1396 | 09:08 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.