نیستان - مطالب ابر مثنوی معنوی

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

انگار می‌کنم که ورنجِستم!

نیستان - مطالب ابر مثنوی معنوی انگار می‌کنم که ورنجِستم!
تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 | 06:44 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر
بل ز صد لشکر ظفرانگیزتر

 

ای دریغا! لقمه‌ای دو خورده شد
جوشش فکرت از آن افسرده شد

 

گندمی خورشید آدم را کسوف
چون ذنب شعشاع بدری را خسوف

 

اینت لطف دل که از یک مشت گِل
ماه او چون می‌شود پروین‌گسِل


نان چو معنی بود خوردش سود بود
چون‌که صورت گشت، انگیزد جحود


همچو خار سبز کاشتر می‌خورد
زان خورش صد نفع و لذت می‌برد


چون‌که آن سبزیش رفت و خشک گشت
چون همان را می‌خورد اشتر ز دشت؟


می‌دراند کام و لنجش ای دریغ!
کان‌چنان ورد مربی گشت تیغ


نان چو معنی بود، بود آن خار سبز
چون‌که صورت شد، کنون خشک است و گبز


تو بدان عادت که او را پیش ازین
خورده بودی ای وجود نازنین!


بر همان بو می‌خوری این خشک را
بعدازآن کامیخت معنی با ثری


گشت خاک‌آمیز و خشک و گوشت‌بر
زان گیاه اکنون بپرهیز ای شتر!


سخت خاک‌آلود می‌آید سخُن
آبْ تیره شد، سر چه بند کن


تا خدایش باز صاف و خوش کند
او که تیره کرد هم صافش کند


صبر آرد آرزو را، نه شتاب
صبر کن والله اعلم بالصواب


از مثنوی معنوی


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/KhakAlud.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Dast.jpg


برچسب ها: مولانا، مولوی، مثنوی معنوی، ادبیات عرفانی، صبر، آرزو، سخن،  

تاریخ : پنجشنبه 31 فروردین 1396 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

... جانب دیگر خَلِش آغاز کرد
باز قزوینی فغان را ساز کرد


کین سوم جانب چه اندام است نیز
گفت: این است اشکم شیر، ای عزیز!


گفت: تا اشکم نباشد شیر را
گشت افزون درد، کم زن زخم‌ها


خیره شد دلاک و پس، حیران بماند
تا به دیر، انگشت در دندان بماند


بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد
گفت: در عالم کسی را این فتاد؟


شیر بی‌دم و سر و اشکم که دید؟
این‌چنین شیری خدا خود نافرید


ای برادر! صبر کن بر درد نیش
تا رهی از نیش نفس گبر خویش


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Shegeft.jpg

کان گروهی که رهیدند از وجود
چرخ و مِهر و ماهشان آرد سجود


هر که مُرد اندر تن او نفس گبر
مر ورا فرمان برد خورشید و ابر


چون دلش آموخت شمع افروختن
آفتاب او را نیارد سوختن

 

چیست تعظیم خدا افراشتن؟
خویشتن را خوار و خاکی داشتن


چیست توحید خدا آموختن؟
خویشتن را پیش واحد سوختن


گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شب خود را بسوز


هستیت در هست آن هستی‌نواز
همچو مس در کیمیا اندر گداز


در من‌و‌ما سخت کردستی دو دست
هست این جملۀ خرابی از دو هست


از مثنوی معنوی

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/asab.jpg


برچسب ها: کبودی زدن، خالکوبی، تاتو، مولانا، مولوی، مثنوی معنوی، ادبیات عرفانی،  

تاریخ : پنجشنبه 5 اسفند 1395 | 10:26 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

این حکایت بشنو از صاحب‌بیان
در طریق و عادت قزوینیان


بر تن و دست و کَتِف‌ها بی‌گزند
از سر سوزن کبودی‌ها زنند


سوی دلاکی بشد قزوینیی
که کبودم زن، بکُن شیرینیی


گفت: چه صورت زنم؟ ای پهلوان!
گفت: برزن صورت شیر ژیان


طالعم شیرست، نقش شیر زن
جهد کن، رنگ کبودی سیر زن


گفت: بر چه موضعت صورت زنم؟
گفت: بر شانه‌گهم زن آن رقم


چون‌که او سوزن فرو بردن گرفت
درد آن در شانه‌گه مسکن گرفت


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Tattoo.jpg

پهلوان در ناله آمد کای سنی!
مر مرا کشتی، چه صورت می‌زنی؟


گفت: آخر شیر فرمودی مرا
گفت: از چه عضو کردی ابتدا؟


گفت: از دُمگاه آغازیده‌ام
گفت: دم بگذار ای دو دیده‌ام!


از دم و دمگاه شیرم دَم گرفت
دُمگه او دَمگهم محکم گرفت


شیر بی‌دم باش گو ای شیرساز!
که دلم سستی گرفت از زخم گاز


جانب دیگر گرفت آن شخصْ زخم
بی‌محابا و مواسایی و رحم


بانگ کرد او کین چه اندام است ازو
گفت: این گوش است ای مرد نکو!


گفت: تا گوشش نباشد ای حکیم!
گوش را بگذار و کوته کن گلیم...

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Tattoo1.jpg


برچسب ها: کبودی زدن، خالکوبی، تاتو، مثنوی معنوی، مولانا، مولوی، شعر کلاسیک،  

تاریخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395 | 09:18 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست


گفت: هیچ از نحو خواندی؟ گفت: لا!
گفت: نیمِ عمر تو شد در فنا


دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب
لیک آن دم کرد خامش از جواب


باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند:


هیچ دانی آشنا کردن؟ بگو
گفت: نی‌، ای خوش‌جواب خوبرو!


گفت: کل عمرت ای نحوی فناست
زان‌که کشتی غرق این گرداب‌هاست


محو می‌باید، نه نحو این‌جا، بدان
گر تو محوی، بی‌خطر در آب ران


آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد؟


چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرقِ سر


ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای!
این زمان چون خر برین یخ مانده‌ای


گر تو علامۀ زمانی در جهان
نک فنای این جهان بین وین زمان


مرد نحوی را از آن دردوختیم
تا شما را نحوِ محو آموختیم


فقهِ فقه و نحوِ نحو و صرفِ صرف
در کم‌آمد یابی ای یار شگرف!


آن سبوی آب، دانش‌های ماست
وان خلیفه دجله
ٔ علم خداست


ما سبوها پر به دجله می‌بریم
گرنه خر دانیم خود را، ما خریم


باری اعرابی بدان معذور بود
کو ز دجله غافل و بس دور بود


گر ز دجله باخبر بودی چو ما
او نبردی آن سبو را جا به جا


بلکه از دجله چو واقف آمدی
آن سبو را بر سر سنگی زدی

از مثنوی شریف

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nahvi.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nahvi3.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nahvi1.jpg

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Nahvi2.PNG

 


برچسب ها: نحوی، کشتیبان، مثنوی معنوی، مولانا، ادبیات عرفانی، ادبیات تعلیمی، شعر کهن،  

تاریخ : چهارشنبه 20 بهمن 1395 | 11:09 ب.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
این تفاوت عقل‌ها را نیک دان
در مراتب
، از زمین تا آسمان


هست عقلی همچو قرص آفتاب
هست عقلی کمتر از زهره و شهاب


هست عقلی چون چراغی سرخوشی
هست عقلی چون ستارۀ آتشی


زان‌که ابر از پیش آن چون واجهد
نور یزدان‌بین خردها بردهد


عقل جزوی عقل را بدنام کرد
کام دنیا مرد را بی‌کام کرد


آن ز صیدی حسن صیادی بدید
وین ز صیادی غم صیدی کشید


آن ز خدمت ناز مخدومی بیافت
وین ز مخدومی ز راه عز بتافت


آن ز فرعونی اسیر آب شد
وز اسیری سبط، صد سهراب شد


لعبِ معکوس است و فرزین، ‌بند سخت
حیله کم کن، کار اقبال است و بخت

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Mind.jpg


بر حیال و حیله کم تن تار را

که غنی ره کم دهد مکار را


مکر کن در راه نیکو خدمتی
تا نبوت یابی اندر امتی


مکر کن تا وارهی از مکر خود
مکر کن تا فرد گردی از جسد


مکر کن تا کمترین بنده شوی
در کمی رفتی، خداونده شوی


روبهی و خدمت ای گرگ کهن!
هیچ بر قصد خداوندی مکن


لیک چون پروانه در آتش بتاز
کیسه‌ای زان برمدوز و پاک‌باز


زور را بگذار و زاری را بگیر
رحم سوی زاری آید ای فقیر!


زاریِ مضطرِ تشنه، معنوی است
زاریِ سردِ دروغ، آنِ غوی است


گریۀ اخوان یوسف حیلت است
که
درونشان پر ز رشک و علت است


از مثنوی معنوی


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Mind1.jpg


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/play.png


برچسب ها: مثنوی معنوی، دفتر پنجم، مولانا، مولوی، ادبیات عرفانی، ادبیات تعلیمی، شعر کلاسیک،  

تاریخ : دوشنبه 27 دی 1395 | 09:31 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.