یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : یکشنبه 4 مهر 1395
نظرات

با سبد رفتم به میدان، صبح‌گاهی بود
میوه‌ها آواز می‌خواندند
میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند
در طبق‌ها زندگی روی کمال پوست‌ها خواب سطوح جاودان می‌دید
اضطراب باغ‌ها در سایه هر میوه روشن بود
گاه مجهولی میان تابش به‌ها شنا می‌کرد
هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می‌داد
بینش هم‌شهریان افسوس!
 بر محیط رونق نارنج‌ها خط مماسی بود

من به خانه بازگشتم؛ مادرم پرسید:
 میوه از میدان خریدی هیچ؟
- میوه‌های بی‌نهایت را کجا می‌شد میان این سبد جا داد؟
- گفتم از میدان بخر یک من انار خوب
- امتحان کردم اناری را
انبساطش از کنار این سبد سر رفت!
 - به چه شد؟ آخر خوراک ظهر...
 - ...
 ظهر از آیینهها تصویر به تا دوردست زندگی میرفت.


سهراب سپهری

 


http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/511/1532260/Fruit.jpg


 
 
فرزندانتان از آنِ شما نیستند! آن‌ها پسران و دخترانی‌اند که از روح زندگی جان گرفته‌اند. آن‌ها با شما و نه از شما شکل می‌گیرند. گرچه در کنار شما آسوده‌اند، اما در تملک شما نیستند. شما مجازید که عشق خود را به ایشان هدیه کنید، نه افکارتان را. آن‌ها خود فکورند.
جبران خلیل جبران

میثم نصیری