نیستان - مطالب ابر کاشان

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

نیستان - مطالب ابر کاشان إِنَّ ٱللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ

و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازۀ بیمارستان را
و نپرسیم که فوارۀ اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته‌اند
پشت‌سر نیست فضایی زنده
پشت‌سر مرغ نمی‌خواند
پشت‌سر باد نمی‌آید
پشت‌سر پنجرۀ سبز صنوبر بسته است
پشت‌سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است
پشت‌سر خستگی تاریخ است
پشت‌سر خاطرۀ موج به ساحل، صدف سرد سکون می‌ریزد
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده‌ام گاهی در تب، ماه می‌آید پایین
می‌رسد دست به سقف ملکوت
دیده‌ام سهره بهتر می‌خواند
گاه زخمی که به پا داشته‌ام
زیر‌و‌بم‌های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است
و فزون‌تر شده است قطر نارنج، شعاع فانوس)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونۀ یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب‌و‌هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید
مرگ با خوشۀ انگور می‌آید به دهان
مرگ در حنجرۀ سرخ‌گلو می‌خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می‌چیند
مرگ گاهی وُدکا می‌نوشد
گاه در سایه است، به ما می‌نگرد
و همه می دانیم
ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است)
در نبندیم به روی سخن زندۀ تقدیر که از پشت چپرهای صدا می‌شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساسْ هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می‌خواهد، بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش‌ها را بکَند و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم، چه در باجۀ یک بانک، چه در زیر درخت
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبۀ یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح‌ها وقتی خورشید در‌می‌آید، متولد بشویم
هیجان‌ها را پرواز دهیم
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره، گُل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را بازستانیم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان
روی پای تر باران به بلندیّ محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم...

 سهراب سپهری

 کاشان، قریۀ چنار، تابستان ۱۳۴۳


برچسب ها: سپهری، سهراب، نقاش، شاعر، عرفان، شعر نو، کاشان،

تاریخ : جمعه 31 شهریور 1396 | 11:03 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

حملۀ کاشی مسجد به سجود
حملۀ باد به معراج حباب صابون
حملۀ لشگر پروانه به برنامۀ دفع آفات
حملۀ دستۀ سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حملۀ هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حملۀ واژه به فکّ شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهر به دست سه‌چهار اسب سواری چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک، یک توپ
قتل یک جغجغه روی تشک بعد‌از‌ظهر
قتل یک قصه سر کوچۀ خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل یک مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه روی زمین پیدا بود



نظم در کوچۀ یونان می‌رفت
جغد در باغ معلق می‌خواند
باد در گردنۀ خیبر، بافه‌ای از خس تاریخ به خاور می‌راند
روی دریاچۀ آرام نگین، قایقی گل می‌برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
شهرها را دیدم
دشت‌ها را، کوه‌ها را دیدم
آب را دیدم، خاک را دیدم
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب، من با تب
خانه‌ای در طرف دیگر شب ساخته‌ام


برچسب ها: سهراب سپهری، هشت کتاب، شعر نو، شعر معاصر، فارسی، کاشان، خانه،

تاریخ : جمعه 24 شهریور 1396 | 11:01 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات

چیزهایی دیدم در روی زمین

کودکی دیدم، ماه را بو می‌کرد

قفسی بی‌در دیدم که در آن، روشنی پرپر می‌زد

نردبانی که از آن عشق می‌رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم نور در هاون می‌کوفت

ظهر در سفرۀ آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسۀ داغ محبت بود

من گدایی دیدم در‌به‌در می‌رفت، آواز چکاوک می‌خواست و سپوری که به یک پوستۀ خربزه می‌برد نماز

بره‌ای دیدم بادبادک می‌خورد

من الاغی دیدم یونجه را می‌فهمید

در چَراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می‌گفت: شما!

من کتابی دیدم، واژه‌هایش همه از جنس بلور

کاغذی دیدم، از جنس بهار

موزه‌ای دیدم دور از سبزه

مسجدی دور از آب

سر بالین فقیهی نومید کوزه‌ای دیدم لبریز سؤال

قاطری دیدم بارش انشا

اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال

عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو



من قطاری دیدم روشنایی می‌برد

من قطاری دیدم فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت

من قطاری دیدم که سیاست می‌برد (و چه خالی می‌رفت)

من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد

و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشۀ آن پیدا بود

کاکل پوپک

خال‌های پر پروانه

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچۀ تنهایی

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می‌آید

و بلوغ خورشید

و هم‌آغوشی زیبای عروسک با صبح

پله‌هایی که به گلخانۀ شهوت می‌رفت

پله‌هایی که به سردابۀ الکل می‌رفت

پله‌هایی که به قانون فساد گل سرخ

و به ادراک ریاضی حیات

پله‌هایی که به بام اشراق

پله‌هایی که به سکوی تجلی می‌رفت

مادرم آن پایین

استکان‌ها را در خاطرۀ شط می‌شست...


برچسب ها: صدای پای آب، سهراب سپهری، کاشان، شعر فارسی، شعر نو، ادبیات معاصر، ملکوت،

تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1396 | 11:03 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات


پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمان‌ها مرده است

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود

مادرم بی‌خبر از خواب پرید؛ خواهرم زیبا شد

پدرم وقتی مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می‌خواهی؟

من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می‌کرد

تار هم می‌ساخت، تار هم می‌زد

خط خوبی هم داشت

باغ ما در طرف سایۀ دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطۀ برخورد نگاه و قفس و آینه بود

باغ ما شاید قوسی از دایرۀ سبز سعادت بود

میوۀ کال خدا را آن روز می‌جویدم در خواب

آبْ بی‌فلسفه می‌خوردم

توتْ بی‌دانش می‌چیدم

تا اناری تَرَکی برمی‌داشت، دست فوارۀ خواهش می‌شد

تا چلویی می‌خواند، سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت



گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید

شوق می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت

فکرْ بازی می‌کرد

زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید، یک چنار پرسار

زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود

یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود

طفل پاورچین‌پاورچین دور شد کم‌کم در کوچۀ سنجاقک‌ها

بار خود را بستم. رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

 دلم از غربت سنجاقک پر

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پلۀ مذهب بالا

تا ته کوچه شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

رفتم، رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی

 


برچسب ها: سهراب سپهری، کاشان، شعر، شعر نو، ادبیات، ادبیات معاصر، عرفان،

تاریخ : شنبه 18 شهریور 1396 | 11:20 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات


 نثار شبهای خاموش مادرم

 

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم؛ خرده‌هوشی، سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب‌بوها، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه

من مسلمانم

قبله‌ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه، مُهرم نور

دشت سجادۀ من

من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است




من نمازم را وقتی می‌خوانم

که اذانش را باد گفته باشد سر گلدستۀ سرو

من نمازم را پی تکبیرة‌الاحرام علف می‌خوانم

پی قد قامت موج

کعبه‌ام بر لب آب

کعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست

کعبه‌ام مثل نسیم می‌رود باغ به باغ، می‌رود شهر به شهر

حجر‌الاسود من روشنی باغچه است

اهل کاشانم

پیشه‌ام نقاشی است

گاه‌گاهی قفسی می‌سازم با رنگ، می‌فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی‌تان تازه شود

چه خیالی، چه خیالی، ... می‌دانم

پرده‌ام بی‌جان است

خوب می‌دانم حوضِ نقاشیِ من بی‌ماهی است

اهل کاشانم

نَسَبم شاید برسد

به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سِیَلْک

نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد...


 


برچسب ها: سهراب سپهری، کاشان، شعر نو، ادبیات معاصر،

تاریخ : جمعه 17 شهریور 1396 | 11:03 ق.ظ | نویسنده : میثم نصیری | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.