یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : جمعه 24 شهریور 1396
نظرات

حملۀ کاشی مسجد به سجود
حملۀ باد به معراج حباب صابون
حملۀ لشگر پروانه به برنامۀ دفع آفات
حملۀ دستۀ سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حملۀ هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حملۀ واژه به فکّ شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهر به دست سه‌چهار اسب سواری چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک، یک توپ
قتل یک جغجغه روی تشک بعد‌از‌ظهر
قتل یک قصه سر کوچۀ خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل یک مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه روی زمین پیدا بود



نظم در کوچۀ یونان می‌رفت
جغد در باغ معلق می‌خواند
باد در گردنۀ خیبر، بافه‌ای از خس تاریخ به خاور می‌راند
روی دریاچۀ آرام نگین، قایقی گل می‌برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
شهرها را دیدم
دشت‌ها را، کوه‌ها را دیدم
آب را دیدم، خاک را دیدم
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب، من با تب
خانه‌ای در طرف دیگر شب ساخته‌ام


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1396
نظرات

چیزهایی دیدم در روی زمین

کودکی دیدم، ماه را بو می‌کرد

قفسی بی‌در دیدم که در آن، روشنی پرپر می‌زد

نردبانی که از آن عشق می‌رفت به بام ملکوت

من زنی را دیدم نور در هاون می‌کوفت

ظهر در سفرۀ آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسۀ داغ محبت بود

من گدایی دیدم در‌به‌در می‌رفت، آواز چکاوک می‌خواست و سپوری که به یک پوستۀ خربزه می‌برد نماز

بره‌ای دیدم بادبادک می‌خورد

من الاغی دیدم یونجه را می‌فهمید

در چَراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می‌گفت: شما!

من کتابی دیدم، واژه‌هایش همه از جنس بلور

کاغذی دیدم، از جنس بهار

موزه‌ای دیدم دور از سبزه

مسجدی دور از آب

سر بالین فقیهی نومید کوزه‌ای دیدم لبریز سؤال

قاطری دیدم بارش انشا

اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال

عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو



من قطاری دیدم روشنایی می‌برد

من قطاری دیدم فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت

من قطاری دیدم که سیاست می‌برد (و چه خالی می‌رفت)

من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد

و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی

خاک از شیشۀ آن پیدا بود

کاکل پوپک

خال‌های پر پروانه

عکس غوکی در حوض

و عبور مگس از کوچۀ تنهایی

خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می‌آید

و بلوغ خورشید

و هم‌آغوشی زیبای عروسک با صبح

پله‌هایی که به گلخانۀ شهوت می‌رفت

پله‌هایی که به سردابۀ الکل می‌رفت

پله‌هایی که به قانون فساد گل سرخ

و به ادراک ریاضی حیات

پله‌هایی که به بام اشراق

پله‌هایی که به سکوی تجلی می‌رفت

مادرم آن پایین

استکان‌ها را در خاطرۀ شط می‌شست...


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : شنبه 18 شهریور 1396
نظرات


پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

پدرم پشت زمان‌ها مرده است

پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود

مادرم بی‌خبر از خواب پرید؛ خواهرم زیبا شد

پدرم وقتی مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می‌خواهی؟

من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می‌کرد

تار هم می‌ساخت، تار هم می‌زد

خط خوبی هم داشت

باغ ما در طرف سایۀ دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطۀ برخورد نگاه و قفس و آینه بود

باغ ما شاید قوسی از دایرۀ سبز سعادت بود

میوۀ کال خدا را آن روز می‌جویدم در خواب

آبْ بی‌فلسفه می‌خوردم

توتْ بی‌دانش می‌چیدم

تا اناری تَرَکی برمی‌داشت، دست فوارۀ خواهش می‌شد

تا چلویی می‌خواند، سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت



گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید

شوق می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت

فکرْ بازی می‌کرد

زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید، یک چنار پرسار

زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود

یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود

طفل پاورچین‌پاورچین دور شد کم‌کم در کوچۀ سنجاقک‌ها

بار خود را بستم. رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

 دلم از غربت سنجاقک پر

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

رفتم از پلۀ مذهب بالا

تا ته کوچه شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

رفتم، رفتم تا زن

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی

 


نویسنده : میثم نصیری
تاریخ : جمعه 17 شهریور 1396
نظرات


 نثار شبهای خاموش مادرم

 

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم؛ خرده‌هوشی، سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب‌بوها، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه

من مسلمانم

قبله‌ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه، مُهرم نور

دشت سجادۀ من

من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است




من نمازم را وقتی می‌خوانم

که اذانش را باد گفته باشد سر گلدستۀ سرو

من نمازم را پی تکبیرة‌الاحرام علف می‌خوانم

پی قد قامت موج

کعبه‌ام بر لب آب

کعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست

کعبه‌ام مثل نسیم می‌رود باغ به باغ، می‌رود شهر به شهر

حجر‌الاسود من روشنی باغچه است

اهل کاشانم

پیشه‌ام نقاشی است

گاه‌گاهی قفسی می‌سازم با رنگ، می‌فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی‌تان تازه شود

چه خیالی، چه خیالی، ... می‌دانم

پرده‌ام بی‌جان است

خوب می‌دانم حوضِ نقاشیِ من بی‌ماهی است

اهل کاشانم

نَسَبم شاید برسد

به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سِیَلْک

نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد...


 


 
 
فرزندانتان از آنِ شما نیستند! آن‌ها پسران و دخترانی‌اند که از روح زندگی جان گرفته‌اند. آن‌ها با شما و نه از شما شکل می‌گیرند. گرچه در کنار شما آسوده‌اند، اما در تملک شما نیستند. شما مجازید که عشق خود را به ایشان هدیه کنید، نه افکارتان را. آن‌ها خود فکورند.
جبران خلیل جبران

میثم نصیری